تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!

باز تصمیم گرفته ام از اینجا خداحافظی کنم. اما این بار مساله فقط خداحافظی از وبلاگ « نگذار به بادبادک ها شلیک کنند» نیست، این بار فکر می کنم باید از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم.

می خواهم از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم چون می توانم بگویم هیچ وقت وبلاگ نویسی را به طور "حرفه ای" دنبال نکرده ام، دنبال بالا بردن آمار بازدید کننده های وبلاگم نبوده ام، و دنبال "حرفه ای" وبلاگ نوشتن و به روز کردن نبوده ام.

کمی دلم برای این وبلاگ می سوزد. احساس می کنم بچه ای متولد کرده ام که نگذاشتم یا کمک نکردم از همه ی استعداد هایش بهره ببرد. شاید فقط برای پر کردن تنهایی خودم یا برای سرگرمی خودم بچه دار شدم، مثل خیلی از پدر و مادر ها! بله اعتراف می کنم من فقط از وبلاگم به نفع خودم بهره بردم و هرگز به خود وبلاگم فکر نکردم. اما بعد از این اعتراف، از خودم این طور دفاع می کنم: شاید حق داشتم؛ عروسک هایی که از دهان عروسک گردان سخن می گویند، با حرکت دستان او حرکت می کنند، و بالاخره تمام زندگی اشان از فکر او نشئت می گیرد، برای یک عروسک گردان چه معنایی دارند؟ تنها ممکن است علاقه ای یکسویه در کار باشد میان عروسک و عروسک گردان. درواقع علاقه ی فرد به حاصل تلاش خودش. آیا می توان گفت که از عروسک بر عروسک گردان حقی است؟

خلاصه می خواهم وبلاگ نویسی را ترک گویم. از آن جا که به طور مرتب وبلاگ را به روز نمی کنم و نخواهم کرد، از آن جا که رابطه ام با دنیای مجازی تا حدی به هم خورده است و کم تر حوصله اش را دارم.

تنها تاسفم از پایان دادن به کار این وبلاگ، ایده هایم برای این وبلاگ بود. ایده هایی که حاکی از استعداد هایی بود که نام این وبلاگ برای کار فراهم می کرد. ایده هایی که عملی نشد. چون فرصت نداشتم یا برایش وقت نگذاشتم! 

این وبلاگ تاریخچه ی ناقص و محدودی از غم های من است. تاریخچه ای ناقص که بعد ها می توانم به آن مراجعه کنم تا شاید بعضی اتفاقات، احساسات و فکر هایم را دوباره به یاد بیاورم. شاید برای همین چند سطر بالاتر، واژه ی "سوء استفاده" را به کار بردم. بعضی وقت ها برای بعضی اشخاص، نوشتن تنها راه فرار و مرهم است. در وبلاگ نوشتن لذتی بود که شاید بتوانم با این مقایسه کمی توضیحش بدهم : در حرف زدن با یک موجود زنده که گوش می دهد، لذتی است که در حرف زدن با در و دیوار نیست! وگرنه آدم می تواند با خودش هم حرف بزند. (کاری که از این به بعد قرار است بکنم! این که بیشتر یا فقط برای خودم بنویسم. بالاخره من هم از آن دسته آدم هایی هستم که پیش از آن که کسی به نوشتن من نیاز داشته باشد، خودم به آن نیازمندم. فقط برای آن که گاهی حس می کنم ناگزیر از نوشتنم و گریزی نیست جز نوشتن! و گاهی از این نوشتن کمی به آرامش می رسم.)

امروز که این تصمیم را گرفتم، نه از کسی دلخور شده ام، نه حس کسی را دارم که که در آکواریوم لخت است و همه دارند نگاهش می کنند. در واقع اکنون که این تصمیم را گرفته ام، از خوانده شدن فرار نمی کنم، فقط می خواهم به این ارتباط خاتمه بدهم. شاید چون حس می کنم دوره اش در زندگی من تمام شده است...

به هر رو، تجربه ای بود به یاد ماندنی!

 

لازم به ذکر می دانم:

من دیگر در جایی از این جهان مجازی، با نام این وبلاگ نظرم را امضا نخواهم کرد. همان طور که پیش از این هم، نظراتم در وبلاگ های دیگر، فقط کمی از تعداد انگشتان دست بیشتر بود و وبلاگ هایی که در آن ها نظرم را می نوشتم، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید!

سه خط بالا را نوشتم تا تکلیف خودم را با آن کامنت های جعلی که با نام مستعار من یا نام این وبلاگ امضا شده بود، (و چندی پیش تصادفا به یکی از آن ها برخوردم ...) مشخص کرده باشم.

امیدوارم دیگر خیال بازگشت به دیار وبلاگستان (دیار یار!) به سرم نزند.

همین!

 

بدرود.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 16:36  توسط اینجی  | 

خواستم شعرش را برایم بخواند،

گفتم خصوصی که نیست؟!

 

گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!

 

به یاد آوردم که ؛

خصوصی ترین شعر زندگی من

هر روز در خیابان های عمومی راه می رود،

وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود،

یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...

 

کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ،

تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 21:58  توسط اینجی  | 

همیشه "اولین ها" در زندگی آدم ها اهمیت ویژه ای دارند.

مثل اولین پدر و مادری که داری یا داشتی، اولین نامی که بهت می دهند، اولین کلمه ای که ادا می کنی، اولین روزی که مدرسه می روی، اولین دوستی که پیدا می کنی، اولین انشائی که می نویسی، اولین سفری که به تنهایی می روی و ...

می بینید؟ اولین ها گاهی آن قدر مهم اند که می توانند "آخرین" نیز باشند!

 

به گمانم پسری را می شناسم که با اولین دوست دخترش، کمی بعد از آخرین دوست دخترش دوست شد،

و دختری که اولین دوست پسرش برای همیشه آخرین دوست پسرش بود. دختری که آرزو می کرد کاش همان اولین گریه اش، آخرین گریه اش بود...

راستی می دانید خورشید هر روز می تواند هم برای اولین بار طلوع کند و هم برای آخرین بار، غروب؟

 آخرین ها معمولا غم انگیز تر از آب در می آیند.

آخرین باری که همدیگر را دیدیم یادت است؟!

کدام یک می دانستیم که این آخرین بار است؟

شاید اولین ها بیش از آخرین ها قابل پیش بینی هستند.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 12:33  توسط اینجی  | 

پارک نیمروزی ؛ پارک دو نفره های نیمه بیدار،

خواب های تک نفره،

و خمیازه های دوربین من از تکرار ِ سوژه های تکراری.

 

پارک نیمه شب؛ پارک بی خانمان های لرزان از سرما و تنهایی،

معتاد های مطرود و لرزان از خماری،

ترس دخترکان تن فروش،

و شرم ِ دوربین من از ناتوانی ِ ثبت واقعیتی زشت در شرُف وقوع ...

پارک نیمه شب؛ پارک سگ های در حال پیاده روی ...!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:18  توسط اینجی  | 

همسایه بغلی که معتاد است، طی کنسرتی (!) که با دوستانش تو اتاق داشت، آهنگ معروف « هتل کالیفرنیا» را نیز با گیتار زد و خواند.

به درستی نمی دانم این یک تراژدی است یا کمدی! فهمیدنش سخت است.

اگر بی آنکه بداند منظور از "هتل کالیفرنیا" چیست داشت آن را می خواند، شاید مایه ی کمدی قضیه بیشتر بود، اما اگر می دانست و باز داشت می خواند، حتماً در حال اجرا کردن یک تراژدی ِ سوزناک بود.

این قدر فاصله ها زیاد و عمیق است که دیگر "یک دیوار" چندان فاصله ای نیست...

یک دیوار، فاصله ی زندگی ما با زندگی آن هاست، اما باور دارم که "یک دیوار" گاهی برای وظیفه ای که به عهده دارد، کفایت نمی کند. حتی بدبختی ها را هم نمی تواند بپوشاند.

لحظاتی هست که مرز بین زندگی خودم و زندگی آن ها را گم می کنم...

 

پ.ن: برای کسانی که شاید ندانند؛ «هتل کالیفرنیا»، معروف ترین آهنگ گروه «ایگلز» است، که در آن به گونه ای اعتیاد توصیف شده است. در واقع در این ترانه منظور از "هتل کالیفرنیا"، اعتیاد است.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 13:8  توسط اینجی  | 

پاییز مثلٍ: پا در هوا یخ زده

 

وقتی "سردم" بود، گفت که « سُرخ، گرم ترین رنگ است.»

به او و حرف هایش اعتماد کردم. این شد که کمی بعد، همه ی رنگ ها برایم سیاه و خاکستری شدند...

دیگر به دست های گرم چه کسی می شود اعتماد کرد؟!

امسال خیلی زودتر سردم شده. از این بابت کمی می ترسم.

این روزها خیلی خیلی گیجم! اصلاً سرم گیج می رود، احساسم مثل کسی است که در هوا معلق باشد، آن هم به طوری که پاهایش بالا تر از سرش باشد! شما بودید سرتان گیج نمی رفت؟! فکر و خیال گذشته و آینده رهایم نمی کند. اصلاً نمی فهمم "اکنون" ام چگونه می گذرد. شاید مثل گذشته و آینده، مثل همیشه: در تنهایی ِ حقیقی، در زندگی ِ روزمره و کاذب، در مُردگی ِ حقیقی، یا در خیالاتم... 

 

" گفتی: اگر تو را، گر تو را  از دست دهم خواهم مُرد.

نه تو زنده می مانی

یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد

وتو خواهی ماند

....

عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست."

(فرهاد)

 

" خیلی خیلی ببخشید! شما کاملاً اشتباهی عاشق شده بودید. نگاهم و کلماتم اشتباهی به سمت شما آمده بود. از این بابت تا حدی احساس تاسف می کنم. به خصوص که این اولین و شاید به طور همزمان آخرین عشقتان بود.

 

امضا: عشق سابق یا شاید عشق همیشگی اتان.

تاریخ: سرد ترین روز سال"

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 13:4  توسط اینجی  | 

,در روزهای آغازین بهار ١٩۶۴ روزنامه نیویورک تایمز خبر از جنایتی هولناک داد. اما صرف نظر از وقوع قتل آنچه که بیشتر جلب توجه می کرد تیتری بود که روزنامه مزبور انتخاب کرده بود: "سی و هشت نفر شاهد قتلی بودند ولی هیچ یک به پلیس تلفن نکرد." مقاله اینگونه آغاز می شد:
"به مدت بیش از نیم ساعت ٣٨ نفر انسان محترم و پایبند قانون در محله کوئینز (Queens) ناظر این حادثه بودند که زنی در سه حمله جداگانه با ضربات چاقو مورد تهاجم قاتل خود قرار گرفت." (ادامه ی متن)

لطفاْ این مطلب را در لینک بالا دنبال کنید و نوشته را تا آخرین خط بخوانید. برخلاف آن چه به نظر می آید یک خبر قدیمی نیست!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 23:57  توسط اینجی  | 

برای خودم مهلت تعیین کرده ام که بروم پیش روان شناس. با این که از پزشک ها و روانشناس ها اصلاً خوشم نمی آید.

علائم افسردگی را مثل بیشتر مردم ایران دارم... رنج ، رنج، زجر! زندگی همه اش این است؟! به اضافه ی گاه گاهی الکی خندیدن! خندیدن ِ بی دوام و سطحی یا ظاهری.

مرگ قهرمانانه و با ارزش دیگر مرده است. همه چیز به طور دردناکی مضحک است! حتی همین ترکیب هم مضحک است: "مضحک ِ دردناک یا دردناک ِ مضحک"!

دوست دارم داروی نشاط  آوری مثل فلوکسیتین بهم بدهند. فعلاً خودم برای خودم تجویز کرده ام! فردا پس فردا به دستم می رسد. اثراتش را حتماً برایتان تعریف خواهم کرد.

فکرش مثل راه حلی شیرین است. فکر این که صبح یک فلوکسیتین بیندازی بالا و بروی دانشگاه بدون احساس افسردگی، بروی و با بچه ها، مثل آن ها یا حتی بیش تر از آن ها بخندی! طعنه هایشان را خیلی راحت تحمل کنی، فکر گذشته را تحمل کنی، فکر مشکلات خودت و مشکلات مردم، و در آخر این زندگی سگی را خیلی راحت تحمل کنی! عالی می شود!

ولی اگر این قدر ها هم تاثیر داشت که الان دیگر هیچ فلوکسیتینی تو داروخانه ها پیدا نمی شد! دست از این امید های واهی بردار....

حالا امتحان می کنم.

راستی چرا شما فکر می کنید من آدم شادی هستم؟ تو ارنستو، و تو حبیب پرتاری؛ دوست های عزیزم تو دنیای مجازی. شاید به خاطر نوعی طنز در نوشتنم، یا بهتر بگویم؛ این که خیلی وقت ها موقع نوشتن یا حرف زدن "مسخره بازی" در می آورم؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 17:17  توسط اینجی  | 

همسایه بغلی معتاد است. دیشب این را مطمئئن شدم.

نمی دانم قبلش چه جوری این را حس کرده بودم. شاید از روی صدایش، از طنین صدایش یا از لحنش؟ یک جور لحن ِ تا حدی یکنواخت و بی حالت، حتی وقتی مشخصاً ناراحت یا عصبانی است. لحن آدم های از دست رفته. لحن آدم های از دست رفته می دانید چیست؟ من خوب می دانم...

آره فکرش را کرده بودم. همینطوری رو هوا حدس نزده بودم، حس کرده بودم. حس ششم نه! لمس کردم، شاید چون قبلاً هم لمس کرده بودم...  تا این که دیشب میان دعواهایشان از زبان خودش شنیدم و فهمیدم فکرم بی راه نبوده. من تا حالا ندیدمشان، جز از دور و آن هم در تاریکی شب. فقط صدایشان را می شنوم.

شاید در حال ترک است یا فقط مادرش دارد تقلا می کند برای ترک دادنش. مادر بیچاره اش مستاصل است. مدام دعوایشان می شود. دیشب از حرف هایشان (در واقع دعوایشان) یاد فیلم «خون بازی» افتاده بودم... (ادامه ی مطلب)

پیوند ها:

گزارش گاردین درباره اعتیاد در ایران

سه معضل گريبانگير زنان ايران: بیکاری ، اعتیاد و روسپیگری

کاهش سن اعتیاد در ایران نگران کننده است ؛ اغلب معتادان به بیش از یک ماده مخدر اعتیاد دارند

 

 


ادامه مطلب
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 19:24  توسط اینجی  | 

  • اینجا من با پدرم زندگی می کنم، پسر همسایه با مادرش.

دو سه روزی است که وقتی از تنهایی خودمان خسته می شوم،  به تنهایی آن ها گوش می دهم.

به این نتیجه رسیده ام که تنهایی یک پدر و دختر بی صدا تر از تنهایی یک مادر و پسر است.

 

  • راستی فرق بین درد و تنهایی دقیقاً چیست؟ نکند واژه ها برایم یکسان شده اند؟! می ترسم به زودی "با تو بودن" و "بی تو بودن" نیز برایم یکسان شود. کاش زودتر فرقش را بهم بفهمانی. باور کن من شاگرد خنگی نیستم اما ... می ترسم!
  • می گویند زندگی بالا و پایین دارد. ای کاش دست کم زندگی به جای بالا و پایین رفتن تو یک مسیر نامشخص و مسخره، سوار یک الاکلنگ بود؛ آن وقت دست کم خیالت راحت بود که حتماً بعد از هر پایین آمدنی دوباره بالا خواهی رفت ...  گیرم که من از بچگی تاب را بیش از الاکلنگ دوست داشتم. اصلاً ای کاش می شد روی زندگی با آسودگی تاب خورد به جای اینکه تویش دست و پا زد.
  • اگر خوش بین باشم، می توانم فرض کنم زندگی هم مثل زمین بازی پارک دانشجو است؛ آنجا می شود هر از گاهی دور از چشم مامور پارک ، با بی خیالی تاب سواری کنی. بی خیالی هم عالمی دارد! البته دقیق ترش را باید از بچه ها پرسید.
  • نمی دانم از کِی شروع شد؛ بی آنکه درست متوجه باشم، تغییر نقش دادم، بهتر بگویم: تغییر کاربری! بگذار فکر کنم... شاید از همان موقع بود که عکس رادیولوژی نشان می داد دیگر قدم بلند نخواهد شد، و بعد از این فقط سنم است که بالا می رود. اما رادیولوژیست نگفته بود که به جای طول قدم، بر تعداد ماسک هایم افزوده می شود. مثلاً بعضی وقت ها به جای دختر، مادر می شوم یا به جای زن، مرد، یا به جای دایره، مربع!
  • زندگی یک الاکلنگ بی قانونه، یا شاید یک رنجر بی قانون؟! تازه اصلاً استاندارد هم نیست! حتی کمربند ایمنی هم ندارد! چی؟! بیمه؟؟ حرفش را هم نزن!!

 

تاریخ: یک جمعه ی خاکستری و راکد مثل اغلب جمعه ها یا شاید تمام جمعه ها!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 22:33  توسط اینجی  | 

تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

 

نشسته ام پشت میز، منتظر دوستم هستم که دو نفر از کنارم رد می شوند و می روند دور میز روبرویی می نشینند. اول دخترک نظرم را جلب می کند. شاید به خاطر رنگ های تند شالی است که سرش کرده. حرکاتش به نظرم اغراق آمیز می رسد. به خصوص ادا اطوار هایی که با دستش موقع سیگار روشن کردن در می آورد. البته شاید طبیعی باشد؛ به خاطر برق لاک ِ روی ناخن های بلندش. از اینجا که نشسته ام می توانم نیم رُخش را ببینم؛ با بینی عمل شده، مو های مش کرده و خط لب صورتی پُر رنگش که لبش را به طوری غیر طبیعی بزرگ کرده است. حالا دارد از خنده غش می کند. خنده اش به نظرم حتی از ظاهرش هم تصنعی تر است. نگاه مضحکی به پسره می اندازد. پسره دستش را دراز می کند تا از روی میز، پاکت قرمز سیگار را بردارد. همراه با سیگاری که بر می دارد، نگاه من هم به سمت او می رود. جوانی مو بلند است که نیمرخش را می بینم. یک لحظه خشکم می زند. آشناست؛ در واقع زمانی فکر می کردم دارم می شناسمش، اما انگار هیچ وقت نتوانستم بشناسمش، فرصتی نبود. او هم به گمانم مرا آن طور که باید نشناخت یا نخواست بشناسد. بی حرکت و مات نگاهش می کنم. دور چشمش را هنوز همان حلقه ی تیره گرفته. بی صدا آه می کشم. حس می کنم چیزی می خواهد خفه ام کند. نگاهش را دنبال می کنم و در می یابم آن طور که آن وقت ها مرا نگاه می کرد، دختر روبرویش را نگاه نمی کند، در چشم های او دنبال چیزی نمی گردد. دخترک هم مثل من نیست، زمانی که در موقعیتی ظاهراً مشابه ِ او بودم. چشم های دختره ناخودآگاه از نگاه او فرار نمی کند و باعث نمی شود او خنده اش بگیرد. موبایل دخترک زنگ می زند و پس از چند لحظه تردید، به آن جواب می دهد. فرصت ندارم فکر کنم از روی خستگی و بی حوصلگی است که جوانک به اطراف نگاه می کند، یا چیز دیگری. نگاهش که به من می رسد، ثابت می ماند و حالتی مبهم بین دقت و تعجب به خود می گیرد. نمی توانم از نگاهش چیزی تشخیص بدهم. احساس مبهمی دارم. نگاهم را به قصد از او بر می دارم و به زیر ِ دست های یخ کرده ام، به طرح های چوب ِ روی میز چشم می دوزم. بی آنکه سرم را بلند کنم، در لبه ی نگاهم، نگاهش را می بینم که هنوز به سمت من است. دلم می خواهد بدانم دارد به چه چیز فکر می کند.

می ترسم مثل سابق غیر قابل پیش بینی باشد و کاری ازش سر بزند، مثلاً جلو بیاید و چیزی بگوید. آن وقت است که من بیهوده دنبال واژه ها می گردم و چیزی نمی یابم و او مثل آن وقت ها معنی سکوتم را نمی فهمد و چیز دیگری برداشت می کند. به جز این، حالا بعد از این همه وقت، آن هم در حضور دختر روبرویش، زیر ِ نگاهش احساس عذاب می کنم. بلند می شوم و بی آنکه برای آخرین بار نگاهش کنم از در بیرون می آیم. با خود می اندیشم آن فضای محو شده در آن دود ِ غلیظ ِ رخوت جای من نبود. تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

درست نمی دانم کجا دارم می روم. صدای بوق ماشین ها، همهمه ی آدم ها، فریاد مسافر کش ها در سرم می پیچد. شاید سردردم به خاطر این سر و صدا ها باشد؟ حسی مثل بغض را قورت می دهم اما افکارم را نمی توانم قورت دهم. در این فکرم که اگر من جای آن دختر نشسته بودم، این بار درباره ی آن تیرگی دور چشم هایش چه فکری می کردم؟

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 20:35  توسط اینجی  | 

"من سردم است..."

قطره های باران کمی جلوی دیدم را می گیرد، با این حال از دور تو را تشخیص می دهم. دقیق می شوم، آره! خودت هستی. قلبم تند تر می زند. همان طور که نگاهم به سمت توست، به راه رفتن ادامه می دهم. تو هنوز مرا ندیده ای. همین قدر می فهمم که بازویت دور بازوی دختری پیچیده و دستش را در دست گرفته ای. روی دختر دقیق نمی شوم. تی شرت قرمز پوشیده ای، درست مثل بار اولی که دیدمت. قلبم انگار درون گلویم می تپد. شقیقه هایم داغ شده اند و تپش خون را در آنها حس می کنم.  داریم به هم نزدیک می شویم. دختر دارد می خندد. نزدیک تر که می شویم صدای خنده ی کش دار و لوسش در گوشم می پیچد. از کنار هم رد می شویم. دلم می خواهد برگردم از پشت سر نگاهت کنم. درست مثل بار آخری که دیدمت؛ وقتی ازت خداحافظی کردم و به سمت پله های مترو می رفتم. اما بر نمی گردم، گردنم کوچکترین چرخشی نمی کند، انگار خشک شده، همانطور بی وقفه به راهم ادامه می دهم. درست مثل همان آخرین بار؛ انگار می ترسیدم نگاهم احساسم را لو بدهد. این بار هم مثل آن دفعه درونم جنگ است. قدم هایم را تند تر می کنم. زیر باران، تنهایی، حسابی سردم است. دارم فکر می کنم تو با آن تی شرت آستین کوتاه، زیر این باران، سردت نیست؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 22:56  توسط اینجی  |