هي بهش مي گم سيگار نکش.
وقتي زياد گير مي دم، به اين فکر مي کنم که نکنه يه وقت من که اين قدردر مورد سيگار کشيدنش حساسيت به خرج دادم، خودم چند وقت ديگه سيگاري بشم؟! چي مي شه واقعا!!!
به احتمال زياد اگه بخوام سيگاري بشم، ديگه به اين فکر نمي کنم که يه روز چي مي گفتم و بخوام تو رودروايسي ِ خودم و ديگران سيگار نکشم!
چه حس بديه که آدم دو به شک باشه. نمي دونم چه کاري درسته؟! خوش به حال اونا که به فال و از اين قبيل خرافات اعتقاد دارند؛ لا اقل با يه فال ديگه مجبور نيستند اين ترديد را تحمل کنند.
براي چي نگه مي داريد احمق ها؟!
من فقط مي خوام از خيابون رد شم، اگر بگذاريد!!
وقتي اين همه آدم خوب تو دنياست، واقعا عادلانه نيست که تنها باشي.
عجيبه که گاهي با آدم هايي از اون سر دنيا که در محيطي متفاوت با محيط ما زندگي کرده اند؛ در خانواده و فرهنگي متفاوت رشد کرده اند، بيشتر احساس نزديکي و هم دلي مي کنيم تا با آدم هايي که بغل گوشِمان هستند.
اين عادلانه نيست که از کساني که دوستشان داري دور باشي ولي کساني را که نمي خواهي تحمل کني.
من ديگر از دلتنگي براي اين و آن خسته شده ام.
کاش باريش کوچولويي داشتم که برايم نامه مي نوشت. نامه هايي که با آن به دنيايي زيبا تر سفر کنم. کاش مسافر کوچولويي بود که تصادفا اين دور و برها پيدايش مي شد و ...
خسته شده ام! خسته! چرا همه اش به فکر خودت هستي؟! چرا بچه شده اي؟!
از وقتي بچه بودم قاضي ِ شما دو تا مي شدم و مَحرَم درد دل هاي تو.
فکر مي کني وقتي مشاور گفته بود به بلوغ فکري ِ (يک چنين چيزي) زودرس رسيده ام؛ برايم خوشايند بود؟! احساس مي کردم در مورد يک جور نارسايي صحبت مي کرد؛ يک جور بيماري، چيزي که حاصل آرامش و اوضاع طبيعي نبود.
آن وقت ها هم که هنوز سِمَت ِ قاضي و سنگ صبور بودن را نداشتم، جور ديگري نگران بودم.
براي چي مي نويسم؟ براي کي مي نويسم؟ نمي دانم. فقط مي نويسم...
چقدر ازت عصباني ام. ما را دور انداخته اي. همه چيز را خراب مي کني. ما را له مي کني. مي داني؟! کاش بفهمي!
کاش کسي را داشتم که سنگ صبورم بود. که دلش براي ناراحتي هايم مي تپيد. کسي که تنهايي هايم را پر مي کرد. کسي که باهاش ناراحتي هايم را فراموش کنم. کسي که با هم همه چيز باشيم و همه چيز داشته باشيم. اصلاً همه چيز هم باشيم. کسي که مرا بفهمد.
اين ها همه موقتي اند نه؟ با هم بودن ها... دوست داشتن ها...رابطه ها...همه چيز زودگذر است. من پايه هاي سست و لرزان ِ روابط را با تمام وجود حس مي کنم. هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز!
دلم آرامش مي خواهد.