متنفرم از اين سنت هاي مسخره که حتي براي صادق بودن و راحت حرف زدن هم دست آدم را مي بندند.
متنفرم از اين روابط اجتماعي که چيزي جز دروغ و تظاهر ندارند!
متنفرم از تربيت ها، از اين اخلاقياتِ بي اخلاق!
متنفرم از حرکت کردن داخل خانه هاي شطرنج.
متنفرم از اجبار! متنفرم از خطوط مستقيم ِ از پيش تعيين شده.
متنفرم از دروغ، از تظاهر!
متنفرم از سياه و خاکستري!
متنفرم از آدم هايي که نمي دانند چه مي خواهند.
متنفرم از آدم هايي که همه چيز برايشان عادي است.
متنفرم از خوشي هاي زودگذر، از دردهاي هميشگي.
متنفرم از بازي هاي اجباري، از بازي خوردن و از بازي کردن.
متنفرم از فاصله هاي ناخواسته.
متنفرم از نفهميدن و از درک نشدن.
متنفرم از تنهايي.
متنفرم از اين که نمي توانم همه ي اينها را فرياد بزنم!

فيلم «باغ فردوس،5 بعد از ظهر»1 اصلاً خوب نبود!
باز هم همان سوژه ي تکراري: دختري عاشق مردي مي شود که جاي پدرش است.
بارها در فيلم هاي قديمي و جديد، ايراني و خارجي اين سوژه را ديده ايم. نمي دانم چرا کارگردان ها براي بيننده اشان احترام قايل نيستند. فکر مي کنند بيننده از پشت کوه آمده و اين اولين فيلمي است که مي بيند؟ يا فکر مي کنند با اضافه کردن چند تا نکته ي حاشيه اي مي توانند تکراري بودن اصل موضوع را بپوشانند؟!
من درست همان موقع که دختره رگش را زد، گفتم که"اين دو تا عاشق هم مي شن."
آنجا که مادره به دختره مي گفت: من تو زندگيم خيلي اشتباه کردم. تو اشتباه نکن، فکر کردم دختره جناب دکتر را ول مي کند مي رود سراغ همان پسر جوان که عاشقش شده بود. اما دختره اين کار را نکرد. يا من اشتباه منظور مادره را فهميدم يا دختره!
صحنه ي آخر هم ظاهراً دختره و دکتر همديگر را مي خواهند و مرغ عشق ها درست همان لحظه جيک جيک مي کنند توي قفس!! اما فيلم نشان نداد که بعدها دختره باز هم از زندگي با مردي که جاي پدرش است راضي خواهد بود يا نه؟! من که شرط مي بندم وقتي زمان بگذرد چنين دختري از زندگي با چنين مردي خسته مي شود و پشيمان.
ولي مردم ظاهراً از اين فيلم بدشان نيامده بود. براي سينماهاي روز جمعه همين قدر کافي است که سينما تاريک باشد و خوراکي فراهم، و فيلم پاياني غم انگيز نداشته باشد؛ همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود.
دلسرد تر از هميشه
پاهامو جمع مي کنم
زانوهامو تو بغل مي گيرم.
هوا سرد شده
داره سرد تر مي شه
کاش مثل بعضي ها تب داشتم و سرما رو حس نمي کردم.
درخت هاي بيچاره به چه اميدي سر به فلک بکشند؟!
آفتاب قلع و قمع شده
زمستان نزديک است
و يخبندان...
هنوز جوانه ها رشد نکرده اند
جوانه هاي آن درختي که قطع شد
هنوز رشد نکرده اند
زمستان نزديک است
من به يخبنداني فکر مي کنم که
جوانه ها را مي سوزاند
پيش از آن که فرصت گل دادن داشته باشند
ذهنم دارد يخ مي زند از نا اميدي
تصور بهاري پايدار خيلي سخت است
زمستان نزديک است
و يخبندان...
--------------------------------
سردمه! نمي دونم کِي دوباره يه روشنايي، يه گرما مي بينم.
ياد شعر "فروغ" ميفتم؛ من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم...
خودم متوجه نيستم که دارم "سياه" مي شوم.
وقتي کسي (به طور استثنايي) شعرهايم (اگر بشود اسمش را اين گذاشت) را مي خواند، از حرفش به خودم ميام و مي فهمم که چه قدر "سياه" شده ام.

تصویر از سایت roozna.com

کاريکاتور از سايت روزنا
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
…….
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
…….
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...(*)
اين آهنگ داره ديوونم مي کنه. دوست دارم 100 بار پشت سر هم بشنومش. دوست دارم برم کوه وقتي داره برف مياد اينو صد بار پشت سر هم بشنوم و همينجور برم بالا...اصلا يخ بزنم! بايد اين آهنگ رو بشنويد.
بعضي وقت ها مثل الان احساس مي کنم دارم ديوونه مي شم. (نمي دونم چرا) افسردگي آخر شب هاي من اينطوريه. دلم مي خواد يک عالمه آهنگ گوش کنم. يا شعر بخونم يا کتاب، يا بنويسم.
شايد بهش (سوم شخص مفرد) احتياج دارم. (؟!)
*: Parisienne Moonlight از anathema
پانوشت: خودمو ناراحت نمي کنم از اينکه اينجا وبلاگ بيخودي شده. براي اينکه...
عکس رومانتيک روي دِسک تاپ رو برداشتم (ديگه خسته شدم از گل هاي زردش که هر چقدر هم که پلاسيده بشه از اين زرد تر نمي تونه بشه!) به جاش يه عکس تقريبا قديمي از MJ گذاشتم.
خانم روتِن ماين ( تعجب مي کنم از اين که تازگي ها داره برام دوست داشتني مي شه) هم بهم گفت "جواد شدي!"
آخه اين چه ربطي به جواد بيچاره داره که من بخوام عکس عشق بچگي هامو بذارم رو دِسک تاپ؟!
اصلا مگه اين بده که آدم نخواد عشق هاي قديميشو فراموش کنه؟!
نظر من راجع به مردهايي که عشق هاي قديميشون رو فراموش مي کنن با نظر من راجع به گاو فرقي نمي کنه! )گفتم مردها چون فکر نکنم زن ها اينکار رو بکنن. ها ها!)
من عشق هاي قديمي خودم رو که هيچي! حتي عاشق هاي قديمي ام رو هم فراموش نمي کنم. (مگه اين که عاقبتم مثل آقاي هاميل بشه تو کتاب «زندگي در پيش رو»۳)
اصلا کتاب «ماشنکا» رو به خاطر همين اينقدر دوست دارم. انگار ناباکوف همه ي نظريه هاي عاطفي من رو اقتباس کرده بود! :)
پانوشت1: ديگه تو رودروايسي افتادم با خودم! يادم باشه قبل از خواب يه مروري بکنم ليست عاشق ها و معشوق هام رو! براي سهولت در کار از مشکوک ها فاکتور مي گيرم. :دي
پانوشت2: نوستالژيک جون حرفت رو گوش دادم ها! اصلا من با کيَم؟! اون که نمياد اينجا!
پانوشت۳: نوشته ی رومن گاری
چند دفعه از یونان هم بازدید کننده داشتم! انگلیس و آمریکا و کانادا و فرانسه و... یه طرف این یونان یه طرف!
چقدر من از یونان خوشم میاد. دوست دارم برم اونجا رو ببینم. مهم نیست که این آرزو رو به گور می برم.
مهم اینه که اون آقا یا خانم که از یونان اینجا سر زدند برام کامنت بذارن. (نمی دونم چرا این مهمه! حوصله هم ندارم که بهش فکر کنم) فقط کامنت بذارید دیگه!........![]()