اول فرار مي کنم خانه ي دوستم. از خانه ي دوستم دوباره فرار مي کنم برمي گردم خانه. خانه که مي رسم مي مانم کجا فرار کنم. اصلاً چه طور فرار کنم؟! چطور از خودم فرار کنم، از افکار آزار دهنده و از علامت سوال هاي آزار دهنده تر؟!
به جايي مي رسم که فکر مي کنم هنوز آدم ها که هيچ، نزديکانم، دوستانم را نمي شناسم. شايد هنوز خودم را هم نمي شناسم.
يک قدم از خودم فاصله مي گيرم تا بهتر بتوانم خودم را مرور کنم: از پارسال تا حالا کوله باري از تجربه (!) برداشته ام. کوله باري از نتايج تيره و مبهم. يک موفقيت داشته ام و صد تا شکست کوچک و بزرگ. شايد نااميد تر شده ام، شايد بدبين شده ام، شايد فقط خسته ام.
امروزم را مي بينم: مي خواهم تا آنجا که بتوانم از ديگران فاصله بگيرم. هر چه بيشتر مي گذرد بيشتر به اين نتيجه مي رسم که بايد افکارم را فقط براي خودم نگه دارم. احساساتم را هم همينطور. احساساتم به چه درد ديگران مي خورد. ( بايد صفر و يک باشند يا قابل رويت تا فهميده شوند.) آنها را در گلويم نگه مي دارم، خفه شوم بهتر است.
نمي دانم دنيا با ما سر جنگ دارد يا ما با دنيا. فقط مي دانم جنگ است.
حتي اين کامپيوتر هم با من مي جنگد! اما باز هم دوست خوبي است. فرقمان در اين است که آن از دنياي مجازي هنگ مي کند، من از دنياي حقيقي! حقيقي؟! حقيقي؟ حقيقي؟؟ اما حقيقت شايد غير واقعي تر از هر چيزي باشد.
تصميم مي گيرم بعد از اين که پري دريايي يکي يکي گلبرگ هاي گل را کند و با هر گلبرگ به طور متناوب گفت: He loves me, He loves me not, He loves me!... و در نهايت جادوگر بدجنس و زشت شکست خورد و پري دريايي، با پسري که Loves her!، ازدواج کرد، بعد از اين که داستان عاشقانه اي که از کتاب کودکان سر در آورده را براي دختر ِ نداشته ام خواندم، بعد از اين که به کلمه ي عشق در کتاب داستان رسيدم و دختر کوچولو پرسيد عشق يعني چي؟، بهش بگويم: "عشق يه چيزيه که يا هرگز نبوده يا فقط قديما بوده يا فقط تو کتابها و فيلم ها پيدا مي شه..."
تصميم مي گيرم نگذارم دختر ِ نداشته ام دنبال چيزي خيالي بگردد و به آن نرسد. تصميم مي گيرم نگذارم دختر ِ نداشته ام از عشق مفهومي بسازد که هيچ وقت در واقعيت پيدايش نکند. شما هم تصميم بگيريد پيش از آنکه دخترتان در نتيجه ي تجربه هاي واقعي اش دريابد که عشق فقط مفهومي انتزاعي دارد، او را در اين مورد آگاه کنيد. تا در آينده دختري نشود که .......................................................................... ...........................................................................................(نقطه ها حالا حالاها ادامه دارد پس با عرض پوزش در مصرف نقطه صرفه جويي مي کنم)
با تشکر؛
«سازمان بهينه سازي مصرف کلمات!»
ديشب نمي دانم براي چندمين بار فيلم نفس عميق را مي ديدم. فقط همين قدر مي دانم که تعدادش هنوز با انگشتان دست قابل اندازه گيري است و بيشتر نشده.
نمي دانم تا چه اندازه احمقانه است که وقتي ناراحتم، اين فيلم تلخ را هم ببينم. چرا تلخ؟! چون زندگي ما هم تلخ است. چرا ناراحت کننده؟! چون بدبختي هاي خودمان و نسل خودمان را در فيلم مي بينيم. چرا دردناک؟! چون غرق شدن خودمان را با چشمان خودمان مي بينيم. تقريباً همه ي ما، همه ي همنسل هايمان، در آن سد غرق شده ايم/ غرق مي شويم.
پرويز شهبازي (نويسنده و کارگردان فيلم) در سکانس پاياني فيلم با لحني کاملاً غمگين (گويا مي داند که ما هم غرق شده ايم يا مي شويم و از اين گريزي نيست) از حادثه ي افتادن دختر و پسري در سد خبر مي دهد و به ما مي گويد: "شما بريد، اينجا واي نسيد..." و ما مي رويم با سرنوشت نا معلوممان تا در مِه ناپديد شويم. تا کسي غرق شدنمان را نبيند...
بدبختي و درد ما هم مثل زجر کشيدن کامران بي صدا و مسکوت است. آرزوهاي ما هم درست مثل دل خوشي هاي منصور و آيدا، کوچک و ساده است. اينها همه در صورتي است که خودمان در حال غرق شدن باشيم و هنوز ياد نگرفته باشيم براي غرق نشدن بايد ديگران را غرق کرد...
همه ي شخصيت هاي اصلي فيلم معصومند. با وجود همه ي شيطنت ها و کارهاي خلاف (؟!) که مرتکب مي شوند. با وجود فرار کردنشان و غرق شدنشان معصومند.
از کامران و منصور و آيدا گرفته تا دو قلو ها که ساده و شايد احمق اند و اباذر که براي حاج آقا (رييس مسافر خانه) کار مي کند و جوانان شر محل که در آن محله ي فقير نشين تفريحشان قطع کردن برق محل، درست هنگام پخش شدن کُشتي از تلويزيون است ... همه دارند غرق مي شوند، شايد براي همين هم معصومند. شايد چون حقشان نيست که غرق شوند.
سوالي که بعد از ديدن اين فيلم برايم پيش مي آيد اين است که کامران و منصور چطور، کجا همديگر را پيدا کرده اند؟! کامران که دانشجوست، از خانواده اي پولدار، و منصور که از خانواده اي بدبخت و فقير است و ظاهراً دانشجو هم نيست. تنها نقطه ي مشترکشان دردشان است، و فرارشان. و مسلماً به خاطر همين با هم دوست شده اند.
نفس عميق بهترين فيلمي است که حال جوانان امروز را بازگو مي کند. ولي اگر مي خواستم پيشنهادي در مورد ساختن فيلم ديگري در رابطه با جوانان به پرويز شهبازي بدهم، به او مي گفتم يک جاي کار بعدي اش به غرق شدن در اعتياد هم اشاره اي بکند. به جواني که براي غرق نشدن، خودش را در اعتيادش غرق مي کند هم اشاره اي داشته باشد. اين هم يک بدبختي پنهان يا آشکار ديگر است.
آهنگ پاياني فيلم (ساخته ي مهرداد پاليزبان) هم کاملاً با روحيه ي فيلم متناسب است. موسيقي زير زميني راک که هنوز نمي تواند عميق نفس بکشد...

مي دوني چرا بين امتحان قبلي و امتحان بعدي اين قدر فاصله گذاشته اند؟!
براي اينکه آدمهايي مثل من که موج حوادث و افکارشون اين ور اون ورشون مي کنه، حسابي دلسرد و بي انگيزه بشن. تا يه سري آدم بي دغدغه و دلخوش برن امتحان بدن و قبول شن.
بعد از سه هفته که الکي کلاس نرفتم، فردا قراره به زور برم و احتمالا بايد از يکي از اون پسرهاي استاد يار (يا هرچي که اسمشو بذاري) کمک بگيرم. خوب اميدوارم فردا نوبت اون خُل مشنگه نباشه! خنده داره که اون بياد آدم رو راهنمايي کنه! خندم مي گيره از اين که بعضي دخترها چجوري با اسم کوچيک صداش مي کنند، باهاش دست مي دن و تحويلش مي گيرن. اصلا خنده ام مي گيره از اين که بعضي از دخترهاي کلاس چقدر الکي الکي به پسرهاي بي جنبه ي از خدا خواسته رو مي دن. ولي اصلا خنده ام نمي گيره از اينکه بچه ها شبانه روز اونجا ولو اند و بهشون خوش مي گذره و من سه هفته است که الکي الکي کلاس نرفتم!امروز هم نرفتم سر کلاس چون ترسيدم سبيل قشنگ استاد عزيز با ديدن من که بعد از سه هفته دست خالي اومدم يک کمي نافرم بشه و به من بگه "رتبه ضايع کن"! و من به تلخي فکر کنم که اون همه انگيزه که داشتم کجا رفت؟!
هي..... چه هفته ي سرديه! از جمعه تا حالا يخ کردم! هيچ انگيزه اي ندارم که گرمم کنه. مغزم داره يخ مي زنه...
پروسه ي بدبيني من داره کامل مي شه. همه چيز به خوبي داره پيش مي ره!! تخمين مي زنم يک کم ديگه مونده تا ديگه به هيچ کس نتونم اعتماد کنم. اين يکي هم داره کارش رو خوب انجام مي ده. ممنونم عزيزم! فقط يه سوال خصوصي داشتم: چرا اين قدر معطل کردي؟ يعني منظورم اينه که لازم بود يک سال طولش بدي؟!
فقط اميدوارم حماقتم اين وسط فعال نشه! چيزي نبايد مانع پيش روي ِ بدبيني من بشه مگر"... ": مي خواي اسمشو بذار شانس، يا حقيقت يا اصلا اسم يه آدم چطوره؟!
چند ماهه به اين نتيجه رسيدم که اين ضرب المثل: گهي پشت به زين و گهي زين به پشت (يا برعکسش)، بدجوري تو همه جاي زندگي آدم تکرار مي شه و خودشو به اثبات مي رسونه.
فکر مي کنم ارزششو نداره که خودم رو پاي خودخواهي آدم ها (به خصوص يک جنس!) خسته کنم.
هنوز کسي رو پيدا نکردم که ارزششو داشته باشه. اينو جدي مي گم!
امشب فرشته ي مهربون آرزومو برآورده مي کنه؛ قراره همه راست گو بشن. يعني مجبورن چون دماغشون دراز مي شه. قراره همه رو راست بشن؛ صادق و رُک. منم قراره بالاخره جواب همه ي چراهامو بگيرم.
مي خوام ساده ترين سوالات پيچيده را بپرسم. همه ي اون علامت سوال هاي تار عنکبوت بسته امشب ميان بيرون، همه ي اون چرا هاي کپک زده که مغزم را مثل خوره مي خورند و برايم پرسيدنشان حسرت شده است.
امشب مي خوام از "ه" بپرسم اونروز تو اتوبوس من بايد خجالت مي کشيدم يا اون؟! واقعاً من اشتباه فکر کرده بودم يا اون داشت سرم کلاه مي ذاشت؟! من هولدن کالفيلد بودم اون شب؟! هولدن کالفيلد اشتباه فکر مي کرد راجب ديگران؟!
امشب قراره از "م" بپرسم واقعاً منو دوست داشت؟! هرچقدر هم که سوال احمقانه اي باشه و بخنده مهم نيست! اگر گفت آره و دماغش دراز نشد، مي پرسم چرا؟!
امشب قراره از "ف" بپرسم هدفش چيه؟! اونم مثل پسرهاي توي خيابونه يا نه؟!
امشب مي خوام از "گ" بپرسم واقعيت بين ما چيه؟! حوصله ندارم فکر کنم يا امتحان کنم.
امشب قراره از همه ي پسرهاي دورو برم بپرسم تو جمع هاي پسرونه يا خلوت هاي خودشون چي مي گن راجب دخترها.
و مي خوام از همه شون بپرسم چي براشون مهمه تا همشون سرخ بشن و همه فقط يک يا دو چيز رو بگن.
تازه وقتي علامت سوال هاي تيز از بين رفت مي تونم آروم بشم و برم سراغ علامت سوال هاي کوچولو و بي آزار تر. آخخخخخ جوووووون!!
پانوشت: فرشته ي مهربون همين الان زنگ زد گفت از خواب بيدار شم! عوضي داشتم تازه به آرزوم مي رسيدم!
1- دلم براي خيلي چيزها تنگ شده. براي نوشتن "مثل قبل"، براي ديدن آدم هايي که دلم مي خواهد ببينمشان ولي خيلي وقت است آن ها را نديده ام، براي با هم بودن و خنديدن هاي بي قيد و از ته دل. براي بازگشت خاطرات دلنشين گذشته، لحظات از دست رفته. دلم براي راحتي خيال و آسودگي تنگ شده، براي بي خبري بچگي، ندانستن هاي پاک بچگي که ديگر باز نمي گردند.
دلم براي خيلي چيزها تنگ شده، خيلي چيزها! دلم حتي براي چيزهايي که تا حالا نداشته ام تنگ شده. چيزهايي که ممکن است تا آخر عمر هم نداشته باشم. مثل آزادي، آسودگي، آرامش، خوشبختي. يا دوستي هاي پايدار و خالص.
2- بعضي از نوشته هايم را پست نمي کنم. يا لج کرده ام يا به خاطر "حس تعلق" ام است. اين همان حسي است که باعث مي شود آدم به کسي يا چيزي خيانت نکند. دلم براي آدم هايي که نسبت به هيچ چيز يا هيچ کس چنين حسي را ندارند، مي سوزد. براي چه اين قدر "عشق" را بزرگ مي کنند؟! اين همه اين واژه ي نامفهوم را به کار مي برند؟! واژه اي که شايد هر روز و هر ساعت تغيير معنا مي دهد و شايد همين از اهميتش مي کاهد. به نظر من حس تعلق است که آدم را سر پا نگه مي دارد. وهمين حس است که دو تا آدم را براي هم نگه مي دارد. منظورم را که مي فهميد؟!
3- يک وقتي مي شود که به خودت مي آيي و متوجه مي شوي روزهايت تغيير کرده، زندگي ات تغيير کرده، روحيه ات، کارهايت... تنها چيزي که مثل گذشته است، خاطراتت است. اصلاً شايد تنها چيزي که ما را همان آدم قبلي نگه مي دارد، همين خاطرات يا گذشته باشد. فقط همين.
باريش کوچولو؛
شايد تو نبايد اينها را بشنوي.
ولي حالا که مهر شده خيلي خوشحالم از اين که مجبور نيستم بروم مدرسه. طي اين همه سال، هيچ وقت نشد که مدرسه رفتن را به مدرسه نرفتن ترجيح بدهم. هيچ وقت!
حالا هم دلم براي بچه هايي که مثل بچگي هاي خودم هستند مي سوزد؛ آنهايي که از "بکن" "نکن" ها بدشان مي آيد. نمي توانند تحمل کنند که معلمي بهشان امر و نهي کند که خودش کمتر از آنها مي فهمد.
نمي توانند قوانين احمقانه و ديکتاتوري ِ مدرسه را تحمل کنند. قوانيني که هيچ مرز و محدوده اي نمي شناسد و حتي وارد حريم شخصي افراد مي شود: مثل چطوري لباس پوشيدن، طرز درست کردن مو، ابرو برداشتن يا برنداشتن، مو بلند کردن يا نکردن، دوست پسر داشتن يا نداشتن ، ماهواره نگاه کردن يا نکردن، غايب شدن يا نشدن و ...
و هم کلاسي هايي که هيچ جور نمي تواني با آنها ارتباط برقرار کني، آنها را درک کني. وقتي بخواهي با آنها دوست شوي بايد تماماً مثل آنها باشي. بي تفاوت، هميشه سرگرم کارهاي بي ارزش، صحبت هاي بي ارزش،... صبح تا ظهر راجع به دوست پسرت يا پسرهايي که مي شناسي يا ديده اي صحبت کني، يا راجع به دخترهايي که غيبت خورشان ملس است، يا راجع به مُد هاي جديد، خواننده ها، چيزهاي گران و با کلاس و... در نهايت مي فهمي که با آن ها بودن هيچ ارزشي ندارد. بهتر است کار خودت را بکني حتي به اين قيمت که به نظر آنها آدمي خنگ و بي کلاس و غيره باشي.
اين را تقديم مي کنم به همه ي بچه مدرسه اي ها، به همه ي باريش کوچولو ها، به همه ي هولدن کالفيلد ها، به همه ي بچه هاي انجمن شاعران مرده.
We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.(1)
کاش وقتي بچه مدرسه اي بودم اين شعر را بلد بودم و مي خواندم يا پاي تخته مي نوشتم يا روي ديوار... گرچه هيچ اتفاقي نمي افتاد ولي دوست داشتم.
پانوشت1: Another Brick in the Wall,