تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!
یلدای ایرانی مبارک!

شب یلدای خوبی داشته باشید!

فقط امیدوارم مثل کاریکاتور زیر نباشه! با این وضع گرانی و...

شب یلدا

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 16:2  توسط اینجی  | 

هی زندگی بی معرفت!

می شه اینقدر حالمو نگیری؟! یعنی منظورم اینه که می شه بهم حال بدی؟!

آفرین! پس اول از همه وقتی نتایج انتخاب رشته ها اومد بهم حال بده! همون انتخاب اولو اگه قبول شم عالی می شه!!!!!!! تازه اینجوری به کلی آدم دیگه هم حال می دی! به هر حال انتخاب اول قبول شدن شیرینی هم می خواد دیگه؟!! :) تا حالاش هم کلی پیچوندم ملّتو!

بعدشم من برف می خوام! چند بار بگم؟! فقط بالای شهریا باید برف داشته باشن؟! می دونی به این چی می گن؟! تبعیض برفی!! تو تهران یه جورایی به تبعیض طبقاتی هم ربط پیدا می کنه... کار اسکی منم ردیف کن دیگه! یه بار هم یه باره!

مسافرت هم باشه پیشکش. کامپیوترم رو هم خودم درست می کنم تا دفعه ی دیگه نیام اینجا آن لاین مزخرف بنویسم. کلی مطلب بود که می خواستم بنویسم اما مایکروسافت وورد فعلاْ در حال احتضاره.

راستی یادم رفت: هوامو داشته باش! چون دیگه حوصله ندارم خودم هوای خودمو داشته باشم. ممکنه یه وقت کار دست خودم بدم!

دیگه رومو زیاد نمی کنم فعلاْ.

پ.ن: امروز یه اتفاق جالب افتاد: طی یک مسافرت درون شهری یه دوست پیدا کردم. (هلیا با توام. اگه اینو خوندی یاد امشب بیفت. :) تازه من که داشتم از تجریش بر می گشتم برف شروع شد!!)

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 22:28  توسط اینجی  | 

کلی پست عقب افتاده دارم. ولی کامپیوترم ایراد پیدا کرده نمی تونم زیاد بنویسم...

نمی دونم چرا الکی دپرسم. خیلی وقته به یک مسافرت احتیاج دارم اما فرصتش هنوز پیش نیومده.

چرا اینجا برف نمی شینه؟! کاش برف میومد و همه جا رو سپید می کرد. خسته شدم از سیاهی...

این انتخابات هم حوصله ی منو سر برد! تو همه ی برنامه های تلویزیون دارن تبلیغ می کنن. با قسم و آیه که مردم نمی رن رای بدن! زیر نویس ها و تبلیغات ِچند دقیقه یک بار ِهنرپیشه ها که هیچ چی! آخر برنامه ی علمی کانال ۴ (برنامه ی نجوم) هم مجری برنامه یه جوری ستاره ها رو وصل کرد به ۲۴ ام آذر و گفت اون شب ستاره های آسمون دارن ستاره های ایجا رو می بینن و ........... اه! حالم بد شد!  خدا رو شکر دیگه انتخابات رو تو فیلم "نفوذی" سینما ۴ نفوذ ندادن! همین مونده بود فقط!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 0:41  توسط اینجی  | 

تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (15 آذر 85)

تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (15 آذر 85)

تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران (15 آذر 85)

تجمع دانشجويان دانشگاه تهران

گزارش تصويري/‌٣ (ايسنا)

/گزارش تصويري/‌١ (ايسنا)

گزارش تصويري فارس نيوز

کليپ يار دبستاني من

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 23:47  توسط اینجی  | 

همان بار اول که وبلاگش را ديدم، از نوشته هايش خوشم آمد. همان اوايل متوجه شدم که با وجود دست به قلم خوبي که دارد و تنوع در موضوعاتي که راجع به آنها مي نويسد و نکات مثبت ديگر، وبلاگش کم بازديد کننده دارد و تعداد کامنت هايش در هر پست کم است.

کمي بعد فهميدم تعداد پيوند هايش هم از روحيه اي که داشت حکايت مي کرد؛ پيوند هايش بسيار کم بود. مثل وبلاگ هاي ديگر نبود که پيوند هايشان از بالا تا پايين صفحه ادامه دارد و بين پيوند هايشان هم هيچ شباهت يا حتي تناسبي نيست. خودم هم وبلاگ نويس بودم و به تجربه مي دانستم وبلاگ پر بيننده داشتن، دليل بر جالب نوشتن يا خوب بودن وبلاگ نيست بلکه يکسري عوامل ديگر از جمله تعداد پيوند ها (صفحاتي که به وبلاگ لينک داده اند) ، تعداد کامنت هايي که در روز براي وبلاگ هاي ديگر مي گذاري، يا حتي جار و جنجال مجازي درست کردن و ترفند هاي ديگر مي تواند به شدت بر روي آمار بازديد از وبلاگ تاثير گذار باشد.

با توجه به زيرکي اش مي دانستم خود اين نکته ها را مي داند اما تفاوتش با ديگران در فضاي مجازي هم خودش را نشان مي داد و مانع از ارتباطات ظاهري ِ گسترده اش مي شد. وقت کمي را به سر زدن به وبلاگ هاي ديگر اختصاص مي داد، با اين وجود وبلاگ هايي بود که نوشته هاي آنها را دنبال مي کرد، بي آنکه تبادل لينک داشته باشند؛ هميشه موافق نوشته ها و ديدگاه هايشان نبود. احتمالاً براي همين به آنها لينک نداده بود.

گاهي پيش مي آمد که دقايقي با هم چت کنيم. جرات نمي کردم راجع به نوشته هاي شخصي اش در وبلاگ، کنجکاوي نشان بدهم. در نظرم فردي متفاوت و دوست داشتني (يا شايد جذاب) بود. احساسم نسبت به او چيزي بيشتر از احساسي بود که به طور عادي بين دو وبلاگ نويس وجود دارد اما رابطه امان گويي مطابق سرنوشت از پيش تعيين شده اي حرکت مي کرد، در واقع خود ما سعي نداشتيم سرنوشتش را عوض کنيم؛ هميشه در فضاي مجازي ماند، هرچند فکرم را که چيزي حقيقي بود معطوف خودش مي کرد. (فکر او را نمي دانم)

مدتي است که ازش خبري ندارم؛ نه از طريق مسنجر و نه از طريق وبلاگش. وبلاگش مثل مزرعه اي نيمه کاره است که در انتظار کشاورز رها شده است. مزرعه اي که سکوت را فرياد مي زند.

شايد ديگر هرگز خبري از او نيابم. اما نمي دانم تا کِي نام او و خاطره اي که از چت ها و نوشته هاي وبلاگش دارم، در ذهنم مي ماند.

پانوشت: در اين نوشته شخصيتي حقيقي و حقوقي در نظرم نبود!!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 22:21  توسط اینجی  |