چهارشنبه ۲۵ بهمن جمعیتی حدود ۲۵۰ نفر در اعتراض به آبگیری سد سیوند در مقابل مجلس تجمع کردند. گزارش و عکس هایی از این تجمع را در وبلاگ علیه آبگیری سد سیوند می توانید ببینید.
گرچه ماموران اجازه ی عکاسی از تجمع را به کسی نمی دادند، (همین عکس های محدود هم مخفیانه گرفته شده) با این حال جای خوشحالی دارد که خبر تجمع در مقابل مجلس در صفحه ی اول بعضی روزنامه ها از جمله کار و کارگر ، آینده نو ، اعتماد و اعتماد ملی چاپ شد.
امیدوارم با پیگیری و اعتراضات منسجم تر ، جلوی تخریب آثار ملی و میراث فرهنگی گرفته شود. چون تجربه نشان داده است که مسوولان بر خلاف آن چه وانمود می کنند ، اصلاْ دلسوز و مسوول نیستند!
همچنین امیدوارم این غیرت معروف و بی مصرف ایرانی ها بالاخره در مسیر مفیدی بیفتد و باعث شود مردم نسبت به کشور خودشان و آیندگان هم غیرت داشته باشند!
در بند هـ از ماده 117 قانون برنامه پنجساله چهارم توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كشور، الزامي براي دولت جمهوري اسلامي ايران ايجاد شده كه با خواندنش هم احساس غرور كردم، هم افسوس خوردم و هم حيرتزده شدم! بر پايهي آن الزام قانوني: «دولت مؤظف است، به منظور اهتمام ملّي در شناسايي، حفاظت، پژوهش، مرمت، احياء، بهرهبرداري و معرفي ميراث فرهنگي و ارتقاء توان گردشگري، توليد ثروت و اشتغالزايي و مبادلات فرهنگي در كشور، اقدام به شناسايي و حمايت از آثار فرهنگي تاريخي حوزه فرهنگي ايران موجود در كشورهاي همسايه و منطقه به عنوان ميراث فرهنگي مشترك كند.»
بيگمان، خواندن اين بند براي هر ناظر مستقل و فرهنگدوستي اسباب مسرت خاطر را فراهم ميآورد، اينكه در يك گوشه از اين عالم، دولتي وجود دارد كه نهتنها براي حفظ ميراثهاي تاريخي و ملّي خويش در درون مرزها احساس مسئوليت كرده و حاضر به سرمايهگذاري و صرف هزينه است، بلكه اين مسئوليت شايان تحسين را به خارج از محدودهي سياسي خويش نيز بسط داده و براي پاسداري از هرآنچه كه با ايران و ايراني درارتباط است، فارغ از مرز سياسي مرسوم، حاضر به اختصاص بودجه از درآمدهاي ملّي است. حتا آقاي دكتر حداد عادل، عاليترين فرد در قوهي مقننه ديروز از اين هم فراتر رفت و نشان داد كه جمهوري اسلامي ايران براي پاسداري از اماكن فرهنگي تاريخي ديگر ملل جهان نيز حساسيت داشته و از همين رو، طي نامهاي به مديركل يونسكو، نسبت به تخريب بخشي از مسجدالاقصي كه در سياههي ميراث جهاني يونسكو ثبت شده است، رسماً هشدار داد.
اسباب خوشحالي هنگامي افزوده ميشود كه بدانيم، مسألهي حفظ استقلال و هويت فرهنگي و تاريخي اين كشور از چنان اهميتي برخوردار است كه صراحتاً در اصل يكصد و بيست و يكم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز بر آن تأكيد شده و رئيس جمهور در بخشي از سوگندنامهي خويش مؤظف است تا قسم ياد كند كه «براي حفظ استقلال فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نخواهد ورزيد.»
اين شواهد را بگذاريد كنار ديگر موافقتنامهها، پيمانها و كنوانسيونهاي بينالمللي كه دولت ايران در شمار نخستين امضاءكنندگان آنها بوده و به صراحت در اين عهدنامههاي جهاني قيد شده: اعضاء بايد در حفظ و حراست از ميراثهاي ملي و كهنزادبومهاي تاريخي خويش، نهايت تلاش و كوشش خود را به عمل آورند. معاهدههايي نظير: بند نهم از مادهي ۸ اساسنامهي كيفرى بينالمللى كه صراحتاً «حمله به آثار تاريخى را در زمرهي جنايت جنگى برشمرده و در رديف جناياتى چون كشتار عمدى، شكنجه، تبعيد غيرقانونى، تجاوز و ... قرار داده است.» و يا بر بنياد مادهي 27 اعلاميهي جهاني حقوق بشر و همچنین کنوانسیون ميراث طبیعی و تاریخی «دفاع از تمامي سازههای تاریخی و باستانی از حقوق شهروندان به حساب آمده و حق تخریب و تجاوز به آنها از دولتها سلب شده است.»
حتا كماكان ميتوان به اين سياههي تمامنشدني از مهملها و تعهدات قانوني حفظ آثار تاريخي، مواد بيشتري را اضافه كرد؛ نظير میثاق اجتماعی ـ فرهنگی ملل متحد که در مادهی ۲۵ آن، آشكارا میراث فرهنگی را در زمرهی حقوق بشر و از مصاديق بارز آن عنوان كرده است؛ اصلي كه رعايت آن با توجه به مادهی ۹ قانون مدنی ایران در حکم قانون داخلی محسوب شده و هر ایرانی میتواند به آنها استناد کند. به سخني ديگر، چون این معاهدات قانونساز بودهاند، هر قانونی که برخلاف اینها باشد، وجاهت قضایی خويش را براي استناد دادگاه از دست ميدهد. در نتيجه مطابق اصل نود قانون اساسي، چنانچه هر يك از شهروندان ايراني از طرز كار هر يك از قواي سهگانه در اين خصوص شكايت داشته باشند، ميتوانند درخواست پيگيري و رسيدگي كرده و مجلس شوراي اسلامي نيز مؤظف به پيگيري و پاسخگويي است.
اينها را گفتم تا بار ديگر به رخداد پرسشبرانگيز سد سيوند بيانديشيم و حيرت كنيم كه چرا اين ميراث كهن ملّي بايد تا اين درجه ناديده گرفته شده و مظلوم واقع شود؟
آقاي حداد عادل عزيز!
يعني دشت پاسارگاد و مجموعهاي بالغ بر 130 اثر تاريخي موجود در تنگهي بلاغي با قدمتي بيش از هفت هزار سال، ارزش آن را ندارد و نداشت كه يك نامه هم به وزير نيروي خودمان بنويسيد و ضمن دعوت از او براي حضور در صحن مجلس، از ايشان بخواهيد در مورد تمهيدات كارشناسي و ارزيابي زيستمحيطي اين طرح، پيش از ساخت براي نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي توضيح دهد! و براي اعضاي فعال!! فراكسيون محيط زيست بگويد كه با كدامين توجيه اقتصادي، مجوز احداث سدي داده شده است كه افزون بر هشت هزار درخت پانصدساله (بنه، زالزالك، ارژن و ...) و هزاران هكتار مراتع طبيعي را به ارزش تقريبي بيش از دو ميليارد دلار براي هميشه نابود خواهد كرد؛ درختاني كه به گفتهي دكتر پيمان يوسفي آذري، مديركل دفتر جنگلهاي خارج از شمال سازمان جنگلها، مراتع و آبخيزداري كشور «حتا با صرف ميلياردها دلار هم امكان احياي آنها در آن اقليم خشك ديگر وجود ندارد!»
آقاي حداد عادل!
راست آن است كه شوربختانه بايد اعتراف كرد در جريان احداث سد سيوند، عدم استفاده از نظرات کارشناسی و مطالعات و پژوهشهای لازم براي جانمايي صحیح سد از یک سو، سرمایه ملّی را به هدر داد و از سوی دیگر، سرمایهي فرهنگی و معنوی يك ملّت بزرگ هم به خطر افتاد. به نحوي كه بسياري از فرهيختگان و دانشآموختگان وطن بر اين باورند كه این اقدام در مقایسه با نابودی دو مجسمهي بودا در افغانستان به دست حكومت قرون وسطايي طالبان، تهدیدی به مراتب جديتر علیه میراث فرهنگی و بشری به شمار میآید.
به راستي اين كدام توسعهي سودآوري است كه بتواند خُسران نابودي بقایای کاخ داریوش، بقایای روستای هخامنشی، کارگاه سفالگری هفت هزار ساله، گورستان شش هزار ساله، برخی بقایای دوران ایلامی، گورستان سنگی ساسانی، کارگاه تولید شراب، خمره ذخيرهي آذوقه (بزرگترين ظرف باستاني ايران با 120 كيلوگرم وزن)، مسیر شاهی و تهديد ويراني آرامگاه كوروش را در پاسارگاد جبران كند؟!
و اين مصاديق، تنها بخش کوچکی از آثار تاریخی گرانبهایی است كه در سایهي جهالت و کوتهنظری و بيتفاوتي مسئولان امر در شرف نابودی قرار گرفته است. چرا؟!
چرا كار را به اين بيساماني رسانديم؟! چرا مسئولين وقت در زمان دو دولت پيشين سكوت كرده و بدينترتيب بر ابعاد بحران افزودند؟
و حال كه كار به اين فرجام ناميمون رسيده است، آيا دولت و حاکمیت ميتوانند با اين استدلال که چون هزینههايی گزاف براي ساخت اين پروژه شده است، با آبگيري آن موافقت كنند؟! چرا آن مديران ارشدي كه سببساز اين خسران بوده و هستند را مورد بازخواست قرار نميدهيد؟
چرا از آن مهندس ناظري كه نخست گزارش ميكند: بيشينهي ارتفاع آبگيري سد 1805 متر است، امّا بعداً سنجندههاي GPS نشان ميدهند، اين ارتفاع 1851 متر است! (يعني فقط 4 متر كمتر از ارتفاع محل استقرار آرامگاه كوروش!) بازخواست نميكنند؟
و فاجعه و حيرت هنگامي ابعادي بزرگتر مييابد كه بدانيم، حتا از منظر كشاورزي و تأمين آب زراعي نيز پاي اين استدلال بسيار چوبين بود! چرا كه به گفتهي دكتر عليرضا سپاسخواه: آبي كه براي توليد گندم در سطح 450 هزار هكتار از اراضي كشاورزي استان فارس اختصاص يافته، حدود دو برابر آب لازم براي توليد اين مقدار گندم است! به سخني ديگر، اگر چنانچه مديريت بهينهي استحصال، توزيع و مصرف آب در استان به اجرا درميآمد، آنگاه ديگر نيازي نبود كه به بهانهي تأمين نياز آبی بخش كشاورزي، ديرينهترين و ارزشمندترين زادبومهاي ايران، اين ميراث مشترك جهاني، در اثر ساخت سدهايي چون «سيوند» به زير آب رفته يا تهديد شوند!
باز هم تكرار ميكنم: باور كنيد استان فارس باوجود برخورداري از بيشترين مناطق حفاظتشده و پاركهاي ملي، ارزشمندترين مكانهاي تاريخي و مشهورترين ابنيه مذهبي و مفاخر ادبي، به سهولت ميتواند نهتنها نيازهاي مردم خويش را تأمين كند كه بر درآمد سرانهي ايرانيان نيز با جذب گردشگر بيافزايد. چرا به جاي كاهش وابستگي معيشتي به سرزميني كه پيوسته با بلايايي چون خشكسالي و سيل ويرانگر مواجه است، باز هم بر طبل كشاورزي ناپايدار كوبيده و به بهانهي خودكفايي و اقتدار ملّي، پايداري زيست ايرانيان فارسنشين را تهديد كرده و اقتدارشان را به مخاطره مياندازيد؟
براي همين است كه از تو هموطن عزيز ميخواهم تا هر آنگونه كه ميتواني، فرياد اعتراضت را به اين اقدام نابخردانه و اين تاريخكشان بيمثال بلند كن. همان گونه كه چهارشنبهي گذشته بخشي از فرزندان پاكنهاد اين بوم و بر چنين كردند و از مأمورين حراستي ميراث فرهنگي و وزارت نيرو هم هراسي به دل راه ندادند.
درود بر همت والايشان.
این مطلب را دوست عزیزمان، آقای محمد درویش (وبلاگ مهار بیابان زایی) نوشته اند.
چرا با آبگيري سد سيوند مخالفم؟!
خبر جدید را در وبلاگ علیه آبگیری سد سیوند بخوانید.
متاسفانه باز هم دیر اطلاع رسانی شد. حداقل من که تازه خبر را دیده ام.
نوشته ای که در زیر به همراه عکس ها می آورم، گزارشی کوتاه است و امیدوارم به زودی بتوانیم گزارش دقیق و مفصلی را که حاوی سخنان دقیق مسوولان است، در وبلاگ جدیدی که بعد از تجمع ساخته شد، بخوانیم.
ساعت ۹ صبح برای اعتراض به آبگیری سد سیوند جلوی ساختمان وزارت نیرو بودیم. تجمعی خودجوش که از طریق اس.ام.اس و اینترنت خبر دار شده بودند. و آمده بودند تا از مسوولین بخواهند منطقه ی تنگه بلاغی را که با آبگیری سد سیوند زیر آب می رود و پاسارگاد را که از رطوبت حاصل از آب سد و تغییرات اکوسیستم آن منطقه ی باستانی صدمه خواهد دید، نجات دهند و سد را آبگیری نکنند.
تجمع آرام تا ساعت ۱۰:۳۰ جلوی وزارت نیرو ادامه داشت. معترضان نامه ی سرگشاده ی خود را خطاب به وزیر نیرو و رییس سازمان میراث فرهنگی به مسوولان وزارت نیرو دادند تا به وزیر بدهند. (همین نامه ساعتی بعد به مسوولان سازمان میراث فرهنگی هم داده شد) روابط عمومی وزارت نیرو قول داد همایشی با حضور خبرنگاران و معترضان به آبگیری سد سیوند و مسوولان وزارت نیرو برگزار کنند و در آن به تمام سوالات معترضان به آبگیری سد سیوند پاسخ داده شود و تا آن موقع سد سیوند آبگیری نشود. مسوولان وزارت نیرو گفتند که سد هنوز آبگیری نشده و برای آبگیری سد مجوز کتبی سازمان میراث فرهنگی لازم است.

بعد از آن، عده ای از افراد حاضر در تجمع به سازمان میراث فرهنگی رفتند. در همان چند دقیقه ی اول حراست سازمان میراث فرهنگی شروع کرد به برخورد بد و عصبی کردن با افراد و حتی سعی کرد با فریاد زدن و برخورد تند مانع عکس گرفتن خبرنگاران از تجمع اعتراضی شود و فیلم دوربین آنها را بگیرد. اما خوشبختانه خبرنگاران هوشیار تر از آن بودند که از حق خودشان که خبر و عکس تهیه کردن است، بگذرند.

مسوولان سازمان میراث فرهنگی که سعی کردند نماینده ای از آن جمع خودجوش پیدا کنند و نماینده یا جمع را به داخل سازمان ببرند اما موفق نشدند و مصمم بودن افراد را دیدند، از حربه ی دیگری برای مخالفت با تجمع آرام استفاده کردند؛ ماموران میراث فرهنگی چند تا پلاکارد بزرگ دهه ی فجری آوردند و سعی کردند تا آنجا که می توانند پارچه ها را بالا نگه دارند تا تجمع را بپوشانند! با این کار گویا میراث فرهنگی می خواست آشکارا مخالفت و دهن کجی خود را با تجمع، به مردمی که رد می شدند نیز اعلام کند!


همین کار باعث شد معترضان که تا قبل از این بی آنکه جلوی رفت و آمد در پیاده رو را بگیرند، بالای پله های ورودی سازمان ایستاده بودند و در سکوت پلاکاردها و شعار های خود را بالا نگه داشته بودند، یک قدم جلوتر بیایند و با ایستادن روی جدول، بالاتر از پلاکارد دهه ی فجر قرار بگیرند.

[این مامور سازمان میراث فرهنگی در سمت راست تصویر که لباس توسی پوشیده، سعی کرد بقیه ی ماموران را مجبور کند پلاکارد دهه ی فجر را بالا بگیرند تا معترضان معلوم نشوند و بعد از آن شروع به توهین کردن به حاضران در تجمع کرد و بعد ناگهان به یک نفر از حاضران تجمع، حمله ور شد و پیش از آنکه دوستان جلویش را بگیرند به او مشت زد. بعد از آن که خانمی به مسوولان حراست معترض شد، آنها گفتند او از کارمندان سازمان نیست و بلافاصله او را به داخل ساختمان بردند.]




تجمع تا ساعت 2 بعد از ظهر که مهندس موسوی، معاون پژوهشی پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی آمد، ادامه داشت و دوستان حتی در زیر باران نیز جلوی در سازمان میراث فرهنگی ایستاده بودند و پلاکاردهای خور را بالا نگه داشته بودند. آقای موسوی گفت: عملیات باستان شناسی که توسط باستان شناسان میراث فرهنگی در تنگه بلاغی انجام شده، کامل ترین عملیات باستان شناسی است که تا کنون در کشور انجام شده. وی همچنین گفت: سازمان میراث فرهنگی هنوز به وزارت نیرو اجازه ی آبگیری نداده است. او دقیقاً روشن نکرد که سازمان بالاخره عملیات باستان شناسی و کاوش در آن منطقه را تمام شده می داند یا خیر. اما ضمن صحبت هایش اشاره کرد: اگر قرار باشد به خاطر آثار باستانی، تاسیسات جدیدی ساخته نشود، در هیچ جای کشور نباید چیزی بسازند چون همه جا به همان اندازه آثار باستانی دارد. این سخن اغراق آمیز این متخصص باستان شناسی موجب تعجب و اعتراض حاضران شد. آقای موسوی با ظاهری مهربان و معلم گونه (!!) اظهار کرد:« ما خیلی خوشحالیم که شما اینجا هستید و ای کاش همه ی مردم مثل شما به میراث فرهنگی اهمیت می دادند....» که البته برخورد بدی که ساعاتی قبل، از طرف سازمان میراث فرهنگی با حاضران تجمع شد، به شدت با این گفته تناقض داشت.

سخنان وی که بیشتر توجیهی بود مبنی بر اینکه دولت خیلی به آثار ملی و باستانی اهمیت می دهد و اگر سازمان به این نتیجه برسد که آبگیری سد، ذره ای به محوطه ی باستانی آسیب می رساند، به هیچ وجه با آبگیری آن موافقت نمی کند، معترضان را قانع نکرد و آن ها همچنان خواستار این بودند که سازمان میراث فرهنگی مجوز آبگیری سد سیوند را به وزارت نیرو ندهد. پس از آن به پیشنهاد مسوول سازمان میراث فرهنگی، قرار شد سازمان میراث فرهنگی معترضان را به منطقه ی باستانی ببرد و از نزدیک موقعیت آنجا را به آن ها نشان بدهد. حاضران که معتقد بودند برای این کار متخصصان باستان شناس مستقل باید حضور داشته باشند و تنها نظر باستان شناسان وابسته به سازمان میراث فرهنگی برای تایید ِ کامل شدن کاوش ها کافی نیست، اعلام کردند که ما خودمان از کارشناسان و باستان شناسان مستقل دعوت می کنیم بیایند. مسوولان میراث زمان این جلسه و بازدید از منطقه را «تا کمتر از یک ماه دیگر» ذکر کردند. و قول دادند تا پیش از آن اجازه ی آبگیری سد را ندهند. همچنین، مسوولان سازمان میراث فرهنگی قول دادند طی این مدت کوتاه گزارش و نتایج دقیق کاوش های منطقه را منتشر کنند. و اعلام کردند این گزارش ها را در سایت میراث فرهنگی می زنند. مدیر روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی همچنین گفت از سوی رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اعلام می کنم که نمایندگان ما در مناظره ای با حضور نمایندگان وزارت نیرو و نهاد های غیر دولتی حضور خواهند یافت.
دیروز روزنامه ی اعتماد ملی خبر تجمع را زده بود و امروز هم آینده نو خبر را در صفحه ی اول زده است.
سایت خبرگزاری میراث فرهنگی هم و تصاویری از این تجمع ارایه داده است.
عکس های خبرگزای میراث از تجمع (۱)
عکس های خبرگزاری میراث از تجمع (۲)
با تشکر از آقای ظهوری و خانم موسوی و دیگر خبرنگاران و عکاسان که نامشان را نمی دانم و از تجمع خبر و گزارش تهیه کردند.
دیروز عصر با این که خیلی خسته بودم، (از ساعت ۹ صبح که جلوی وزارت نیرو بودیم تا ۲ بعد از ظهر که از جلوی در اصلی سازمان میراث فرهنگی برگردیم، یک بند سر پا ایستاده بودیم با دست های بالا نگه داشته که باعث شد از کت و کول بیفتیم) وقتی رسیدم خانه از هیجان نشستم پای کامپیوتر که عکس ها را در وبلاگ بگذارم و برای دوستانی که ایمیلشان را دادند بفرستم. اما سرعت اینترنت به حدی کم بود که فقط یک ساعت نشستم تا ۱۰ تا عکس برای خبرنگار آفتاب (اگر اسم روزنامه را اشتباه نکنم) بفرستم. بعدش هم یک ساعت، یک ساعت و نیم، عکس آپلود کردم تا در وبلاگ بگذارم اما با یک نام کاربری و رمز خواستن بی موقع بلاگفا همه ی زحمتم هدر رفت و عصبانی شدم و کار را به وقت بهتری موکول کردم. ساعت ۸:۳۰ شب هم از خستگی خوابم برد.
از همینجا از همه ی دوستان حاضر در تجمع تشکر می کنم. با اینکه عده به خاطر اطلاع رسانی ضعیف، زیاد نبود اما دوستان به حدی مشتاق و پی گیر بودند که آدم حسابی دل گرم و هیجان زده می شد.
منتظر عکس و گزارش در این وبلاگ باشید.
بزرگراه کردستان- نرسیده به نیایش- سمت راست- ساختمان مرکزی وزارت نیرو
ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 18 بهمن ، در دفاع از حفظ پاسارگاد جمع می شویم.
امیدواریم همه ی دوستداران میراث و محیط زیست را روز چهارشنبه جلوی وزارت نیرو ، برای اعتراض به آبگیری سد سیوند، در این حرکت جمعی ببینیم.
دیگر برای نجات آن منطقه ی باستانی (منطقه سیوند و تنگه بلاغی) ، تنها در اینترنت نوشتن و امضا کردن کافی نیست. پس بیایید با حضور آرام خود در موعد مقرر، نگرانی و اعتراض خود را پیش از آنکه دیر شود، اعلام کنیم.
----------------------------------------------
لطفاً زمان و مکان این تجمع را به همه اعلام کنید. و خواهشمندیم در اسرع وقت در وبلاگ خود هم این خبر را منتشر کنید.
به امید دیدار
همان یک باری که دیده بودمش، در راه بازگشت، بی مقدمه در یکی، دو جمله که نمی دانم چه طور فراموش کرده ام، بهم راجع به اعتیادش گفت. من چون نمی دانستم دارد جدی می گوید یا شوخی می کند، حرفش را نشنیده گرفتم و در سکوت به راه رفتن ادامه دادم. دوستش یک چیزی شبیه به این گفت که : "آره جون خودت! پس چه طوری ورزش می کنی؟! ...." او هم به دوستش گفت: "نمی شه حالا تو سوتی ندی؟!"
سوار ماشین که شدیم، او داشت رانندگی می کرد و من و دوستش پُشت نشسته بودیم. یواشکی از دوستش پرسیدم: "راست می گفت؟!" او هم با آرامش گفت: " نه داشت سر کارت می ذاشت. اون حرف زدنش اینجوریه که شُل حرف می زنه...اما خیلی ورزش می کنه. ما از قدیم که می شناختیمش همینطوری بود..."
کاملاً شک کرده بودم اما حرف دوستش متقاعدم کرد که آن موضوع "فقط یک شوخی" بوده!
هرگز فراموش نمی کنم. داشتیم با هم تلفنی حرف می زدیم. از همه چیز حرف می زدیم. قبلاً از حرف هایم معلوم شده بود که بین من و «او» مسایلی بوده. احتمالاً فکر می کرد که ما با هم دوست بودیم. برای همین بهش گفته بودم: "سر فرصت همه چیز را برایت تعریف می کنم." از من خواست که ماجرایی را که قول داده بودم برایش تعریف کنم. برایم سخت بود اما گفتم. گفتم بین من و «او» چیز زیادی نبود. به جز اینکه او از همان روز که مرا دیده بود، می خواست که با هم دوست شویم. و من نخواسته بودم.
خیلی تعجب کرد ازاین که «او» ار من خوشش آمده بود و می خواست که با هم دوست شویم. برای اینکه بین ما هیچ تناسبی نمی دید. شاید برای همین بود که گفت: " اون اصلاً تو یه دنیای دیگه زندگی می کنه!" پرسیدم منظورش چیست. در جواب من پرسید: یادت است که آن روز «او» به تو آن حرف ها را راجع به اعتیادش زد؟! گفتم: "آره. و تو هم گفتی که الکی می گفت." در جوابم گفت که آن حرف ها واقعیت داشته و آن روز به این خاطر برای من به دروغ وانمود کرده بود حقیقت ندارد که نمی خواسته آبروی دوستش برود.
خشک شده بودم. شاید فقط گلویم خشک شده بود. تا آنجا که اطلاع داشت، او را تخلیه ی اطلاعاتی کردم. می گفت تا چند ماه پیش قرار بود ترک کند اما جدیداً ازش خبر نداشت. بعد دیگر نفهمیدم چه طور مکالمه ام را با او به پایان رساندم. وقتی گوشی را گذاشتم نمی دانستم چه کار کنم. گاهی وقت ها که آدم با حقایق تلخ رو یرو می شود، نمی داند چه کار کند. من هم نمی دانستم برای همین داشتم دیوانه می شدم. برای اینکه خودم را از آن لحظات وحشتناک نجات بدهم، برای چند ساعت بعد با دوستم قرار گذاشتم. رفتم و همه چیز را برایش تعریف کردم. نیاز داشتم که این واقعیت را به کسی بگویم. شاید از سنگینیش کم می کرد. بعد از آن فقط اندوه بود و گریه. گریه ای که به هیچ وجه تسکینم نداد اما ازش گریزی نبود. تا چند روز کاملاً افسرده بودم و تا یک هفته از خودم می پرسیدم "چرا" و چیزی مثل بغض درونم سنگینی می کرد. فقط دلم می خواست از «او» می پرسیدم: "چرا اینکارو با خودت کردی؟!" شاید با گریه ازش می پرسیدم. شاید بر سرش فریاد می زدم. (در هر صورت می دانم که او هم جوابی برای این سوال نداشت.) با خودم فکر می کردم که من چه قدر ساده لوح بودم که همان روز نفهمیدم. ای کاش واقعاً همه چیز "فقط یک شوخی" بود. فکر می کردم اگر دوباره فرصتی پیش بیاید بهش می گویم وقتی ترک کردی باهات دوست می شوم. دلم می خواست کمکش کنم. برایش آفلاین گذاشتم که "کجایی؟ کارِت دارم." اما تا چند ماه ازش خبری نشد... شاید شانس آورده بودم. وگرنه معلوم نبود تا کجا درگیر این ماجرا می شدم.
این قضیه آن قدر ذهنم را درگیر و آشفته، و روزهایم را ابری کرده بود که با خودم فکر می کردم نکند من دوستش داشتم؟!
اما بعد فهمیدم که احساسی جز تاسف و ترحم نسبت به او نداشتم. و تنها باور کردن حقیقتی تلخ بود که مرا منقلب کرده بود. «او» کلی هوش و استعداد داشت. می دانستم که قبل از آن، چه در زمینه ی تحصیل، چه در زمینه ی ورزش، در موقعیت خوبی قرار داشته. نمی دانستم و نمی دانم چرا با خودش چنین کرده بود. شاید نفهمیده بود. شاید همه چیز در مدتی کوتاه و در اوج بی ارادگی و نا آگاهی اتفاق افتاده بود.
هنوز هم فکر کردن به این موضوع آزارم می دهد. درست نمی دانم او تا چه حد "قربانی" و تا چه حد "مقصر" بوده است.
او برایم به شخصیتی تبدیل شده است که هیچ چیز جز "غم" و "تاسف" برایم ندارد. وقتی با او می خندم، احساس می کنم دارم به سیاهی ها می خندم. دارم به فاجعه می خندم. انگار که برای تعطیلات رفته ام کنار مُرداب و در کنار گازهای متعفن و اجساد جانوران دارم حمام آفتاب می گیرم و سعی می کنم لذت ببرم.
او هم در مرداب فرو رفته است. گرچه شاید این را خودش نداند.
هنوز هم پاسخ این را پیدا نکرده ام که : « چرا»؟!!---------------------------------------------------------------
خواندن این مطلب باعث شد که با حسی مثل بُغض نوشته ی بالا را بنویسم. حتماً متن کامل را بخوانید.
نشسته ام پشت میز کامپیوتر. چند نفر از دوستانم آنلاین هستند و دارم با آنها چَت می کنم. آهنگ ها دارند پشت سر هم از اِسپیکِر پخش می شوند اما فایده ای ندارد، صدای دسته ها از دور می آید. صدا را بلند تر می کنم. دسته ها هم نزدیک تر می شوند، هر چه من صدای آهنگ را بیشتر می کنم، صدای طبل ها و فریادهایشان هم بیشتر می شود. حالا درست در کوچه ی ما هستند. حالا دارد یک آهنگ مِتال پخش می شود. صدای طبل آن ها قاطی گیتار بیس و درامزِ آهنگ می شود. آن ها تُرکی فریاد می کشند و چیزهایی راجع به ابوالفضل و حسین می گویند که من نمی فهمم. از این طرف وُکالیست باند هم انگار دارد ضجه می زند. دارم دیوانه می شوم! از این طرف هم دارم با 4 نفر چَت می کنم. احساس می کنم صدایمان به هم نمی رسد تو این شلوغی. انگار که کنار اتوبان بخواهی با کسی حرف بزنی و از سر و صدا، بی جهت داد بزنید بدون اینکه حرف هم را بفهمید. پیش خودم فکر می کنم آیا الان آنها هم در چنین سر و صدایی نشسته اند دارند با من چَت می کنند؟! اما از بس که گیج شده ام ازشان نمی پرسم. حالا شیشه ها دارد می لرزد از فریادهای زمختی که از بلند گوی دسته پخش می شود و از صدای طبلی که هیچ ریتمی ندارد فقط گویا سعی دارد پنجره های ما را بلرزاند! دارم به این فکر می کنم که چرا فردی چنین بد صدا را انتخاب کرده اند که پشت میکروفن بخواند؟! و به این که احتمالاً این دسته ها و هیأت ها اعتقاد دارند که در روزهای محرم هیچ بیماری در بستر بیماری نخوابیده که بخواهد آخر شبی از این صداهای وحشتناک که خانه را می لرزاند سرسام بگیرد و حالش بد شود.
از سر شب هم دیگر نمی توانم موسیقی تمرین کنم. چون صدای دسته نمی گذارد صدای ساز خودم را درست بشنوم و حواسم جمع باشد. گذشته از این، در روز هم اگر بخواهم ساز بزنم، با ملاحظه ی وحشتناکی این کار را می کنم چون همسایه ها احتمالاً ساز زدن را (هر چند که آهنگ شاد و ریتمیکی نمی زنم) در ایام محرم بد می دانند. در محله ی سنتی زندگی کردن این درد سر ها را هم دارد!
از بچگی از محرم بدم آمد. برای اینکه راه به راه گاو و گوسفند قربانی می کردند/ می کنند. هنوز هم صدای دسته و حتی بوی اسفند عصبی و مضطربم می کند چون برایم با قربانی کردن عجین شده است. عید قربان گرچه از نظر تعداد قربانی ها دست کمی از محرم ندارد، اما حداقل صدا ندارد و می توانم آن روز اصلا از خانه بیرون نروم. و اگر بد شانس نباشم و همسایه ها آن روز گوسفند برای قربانی کردن نیاورده باشند و یا فردا و روزهای بعدش در کوچه ها و خیابان اثرات حیوانی کشته شده را نبینم، می توانم این روز را تحمل کنم. خیلی وقت ها از خودم بدم می آید که وقتی با صحنه ی قربانی کردن مواجه می شوم هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز اینکه به شدت عصبی و شوکه بشوم و سعی کنم زود تر از آنجا دور بشوم.
فقط دو،سه سال پیش که برای تعطیلات تاسوعا عاشورا به خانه ی دوستم رفته بودم، مجبور شدم با آنها بروم که دسته تماشا کنیم. چون همه اشان می خواستند بروند و نمی خواستند من در خانه تنها بمانم. حسابی غافلگیر شده بودم چون من و دوستم قرارمان این نبود. تقریباً از هر کوچه ای که رد شدیم داشتند گوسفند می کشتند و من حسابی عصبی شده بودم. اما به جز اینها که وحشتناک بود ، قضیه خیلی خنده دار بود! پسرهایی که توی دسته سینه یا زنجیر می زدند، برای همه کاری آمده بودند جز عزاداری برای امام حسین! نمی دانم از چه مدت قبل تدارک لباس ها و سر و وضعشان (تیپ مشکی) را دیده بودند. من آنجا حتی سه نفر را با ظاهر شیطان پرستان دیدم که آمده بودند دسته تماشا کنند!
خلاصه کارناوالی بود برای خودش. بیخود نیست که به محرم می گویند "حسین پارتی"! شب تاسوعا و شام غریبان که ولِنتاین بود! درست نمی دانم ماه محرم چه تعداد جوان را به هم می رساند. اما می دانم "
date" های زیادی در این شب هاست.
چند وقت پیش یک پیام (اس.ام.اس) انگلیسی برایم آمده بود که ظاهراً گفته ی هلن کلر بود. گرچه به نظر من نمی شود روی صحت این پیام ها زیاد حساب کرد. مضمون پیام این بود:
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود. اما اغلب چنان طولانی به در بسته شده خیره می مانیم که در دیگری را که باز شده نمی بینیم.
این راه و روش زندگی خیلی از ماهاست. خود من به یاد می آورم که حداقل در زندگی شخصی و روابط خصوصی ام تا حالا همین روش را داشته ام. آن قدر به در بسته شده فکر کرده ام که متوجه در دیگر نشده ام. حتی اگر هم متوجه بودم، با سماجت و لج بازی خودم، به آن اعتنایی نکرده ام تا زمانی که آن هم بسته شود. و این روند برای در های بعدی ادامه دارد...
اما تعجب می کنم از این که همیشه آن قدر دیر اتفاق می افتد که دیگر نمی خواهی و دیگر برایت ارزشی را که پیش تر داشت، ندارد. آن وقت شاید خودت را سرزنش کنی که قدر نمی دانی! انگار زندگی و سرنوشت یا هر چرخی که زندگی ما را می چرخاند، نمی فهمد که ما انسان ها وابسته به زمانیم. یعنی هر آرزویی دوره ای دارد که شاید وقتی تمام شود، آرزوی دیگری جایگزین آن شده باشد. مثل این می ماند که عروسکی را که در کودکی آرزویش را داشته ای، پدرت وقتی دانشگاه قبول شدی برایت بخرد! آرزو ها وقتی محقق نشوند، کهنه می شوند و ممکن است از آن ها چیزی جز خاطره ای آمیخته با لبخندی تلخ نماند. وقتی به چیزی که زمانی می خواسته ای، زمانی می رسی که دیگر خواسته ات نیست، معجونی از اندوه، حسرت و تردید به کامت ریخته می شود. می توانی وقتی معجون را سر می کشی، پوزخند بزنی و زندگی را تمسخر کنی. می توانی نادیده اش بگیری. می توانی از دیدنش یا از نوشیدنش عصبانی بشوی.
یا ما آدم هایی قدرنشناس و دمدمی مزاج هستیم یا زندگی خیلی وقت نشناس است و فراموش می کند ساعتش را با ما تنظیم کند.
راستی این خنده دار نیست که اتفاقات زندگی ات از خودت عقب بیفتد یا تو از زندگی ات جلو بزنی؟! به این می گویند طنز تلخ!
به قول روباه شازده کوچولو؛ همیشه یک جای کار می لنگد!
سعی می کنم از این به بعد هر طور شده چیزی را که می خواهم، همان موقع بدست بیاورم. چون اگر سال بعد به دستم بیاید، برایم ارزش سابق را ندارد.
شاید باید زندگی ام را مجبور کنم که با من هماهنگ باشد!