نمی دانم واقعاً می توانم به تو فکر نکنم یا نه؟!
گاهی فکر می کنم جدا از لحظاتی که تو را برایم یاد آوری می کنند، بقیه ی وقت ها این خودم هستم که دوست دارم به تو فکر کنم. انگار ذهنم عادت دارد دنبال درد سر و افکار تلخ برود. شناختی که از خودم پیدا کرده ام، به من می گوید وقتی می توانم یک آدم پر رنگ شده را در ذهنم محو کنم که ازش بدم بیاید و برایم بی اهمیت شود. اما تو برایم بی اهمیت نیستی...
هنوز ذهنم نمی تواند بپذیرد. هنوز نمی توانم باور کنم! تو هم به من کمک نکردی باور کنم. مثل همیشه غافل گیرم کردی. مثل همیشه غیر قابل پیش بینی بودی. و سرانجام فهمیدم اولین حسی که نسبت به تو داشتم درست تر بود؛ این که نباید روی تو حساب کرد.
چقدر دوست دارم بدانم لحظاتی که من یاد تو هستم، تو هم یاد من هستی؟! وقتی به تو فکر می کنم، تو هم می فهمی؟ یادت هست که به چه چیزی و چه نیرویی اعتقاد داشتی؟ اما این انصاف نیست که دیگران به ما فکر کنند و خود ِ ما ندانیم. به نظر تو این حق ما نیست که وقتی کسی به ما فکر می کند بفهمیم؟ اگر تو هم به من فکر کنی، خیلی مسخره یا دراماتیک است که هر دو به هم فکر کنیم ولی از هم دور باشیم. مسخرگی اش اینجاست که خودمان این طور خواسته ایم. خودت این طور خواستی! دیگر به خوبی می دانم که آدم ها خودشان زندگی خودشان را انتخاب می کنند. تو قربانی نیستی. تو خودت خواستی یا نخواستی... تو خودت انتخاب می کنی.
دیروز که نزدیک شما بودم، همه اش یاد تو بودم. می خواستم ازت بپرسم کجایی ولی منصرف شدم. شاید زمان همه چیز را تغییر داده باشد. شاید نباید مانع خیلی از تغییرات شد. شاید هر دو باید محو می شدیم. می بینی چه خوب محو شدم؟! در ذهنت چی؟! من که هنوز نتوانستم یا نخواستم در ذهنم محوت کنم. اما اگر می توانستم، آن یک هفته را طوری در ذهنم محو می کردم که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده است. آن وقت می شدم همان آدم قبلی. همان دختری که ... اگر این یک هفته نباید اتفاق می افتاد، پس چرا افتاد؟ نمی فهمم...
یک ماه است که دست به سازم نزده ام. وبلاگم را هم بعد از مدت ها دارم به روز می کنم، و بعد از مدت هاست که این جا اطلاع رسانی نمی کنم بلکه "می نویسم". هنوز حوصله ی وب گردی ندارم. حتی مدتی است که وبلاگ مورد علاقه ام را که همیشه می خواندم، ندیده ام. روز هایم دوباره خاکستری شده اند. ابر های خاکستری دوباره آمده اند. می بینی چقدر شب ها آسمان می بارد؟ این ها به خاطر تو نیستند؟! تو هم تا اندازه ای در این ها نقش داشتی.
همه اش تو، تو، تو...
آخر تو چرا برایم پر رنگ شدی؟!
پ.ن: هیچ وقت حوصله ی وبلاگ هایی را که همه اش از خودشان و یک شخص سوم می نویسند، نداشته ام. یعنی وبلاگ من هم اینجوری شد؟! نه، نه. این ها عاشقانه نیستند، نوشته هایی هستند که تنها بخشی از احساسات را توصیف می کنند. شاید نوشته هایی اجتماعی/ انسانی هستند. چون برای هر کس ممکن است پیش بیاید. آدم ها برای هم پر رنگ و کمرنگ می شوند. گاهی همه چیز می شوند و گاهی به کل محو می شوند. این برای هر انسانی پیش می آید. فقط برای مجسمه ها پیش نمی آید. فقط برای ماشین ها پیش نمی آید.هر روز قبل از بیرون رفتن، ماسک می زنم؛ ماسک یک آدم شوخ و شیطان، یا ماسک یک شخص جدی و...
شب که بر می گردم، ماسکم را بر می دارم و می شوم همان آدم نوستالژیک، غمگین، یا نا امید که در حین موسیقی گوش کردن، در افکارش سیر می کند و دنبال خودش می گردد. همان آدمی که احساس می کند در جمع هم تنهاست.
عریانی و سیاهی شب تنهایی های آدمی را عریان می کند. خاطره ها را عریان می کند، غم ها را عریان می کند و حتی اشک ها را.
پ.ن۱: بعضی ها می گویند آدم های دو اسمه، دو شخصیتی هستند. شاید منظورشان شخصیت روز و شخصیت شب است. در این صورت من واقعاً دو شخصیتی هستم. شاید شب ها بیشتر می توانم خودم باشم. اما می دانم که اگر شخیت روزهایم به شخصیت شب هایم نزدیک شود، آن وقت است که جدی جدی مشکل پیدا کرده ام.
پ.ن۲: لینک این طرح را کلاغ سبز برایم کامنت گذاشته است که تا اندازه ای با نوشته ی من همخوانی دارد. (با سپاس از کلاغ سبز)