تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!

دیروز، سه شنبه 25 اردیبهشت 86، دانشجویان دانشگاه هنر در اعتراض به تجاوز به حریم دانشگاه هنر و گرفتن زمین های دانشگاه، جلوی در ورودی دانشگاه هنر تهران (دانشکده هنرهای کاربردی؛ ولی عصر- نرسیده به چهار راه طالقانی) تحصن کردند. تحصن ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 16 ادامه داشت.

دانشجویان ِ این دانشگاه، به جز محکوم کردن تجاوز به زمین های دانشگاه هنر، کم ارزش دانستن هنر از طرف دولت و مسوولان ( که این را در عمل نشان دادند)، نسبت به بی کفایتی و اَعمال رییس دانشگاه طی مدتی که ریاست را به عهده داشته است، نیز اعتراض خود را بیان کردند.

قرار است قسمت هایی از زمین های دانشگاه هنر واقع در کرج، به دانشگاه پیام نور، دانشگاه آزاد، و دیگر نهادها واگذار شود. همچنین دانشکده هنرهای کاربردی دانشگاه هنر نیز سهم دانشگاه امیرکبیر خواهد شد. 

این است که یکی از دانشجویان در ابتدای متنی که خواند، آورده بود: " دیگر به حذف شدن عادت کرده ایم..."

می توانید یکی از نوشته هایی را که در همین ارتباط توسط دانشجویان دانشگاه هنر خوانده شد، در پست قبل بخوانید.

دانشجویان دانشگاه هنر روز دوشنبه 24 اردیبهشت ماه نیز تحصنی با همین هدف در دانشگاه هنر کرج داشتند و بعد از چند ساعت رییس دانشگاه هنر حاضر شد در سالن رو به دانشجویان سخنانی بگوید. دانشجویان به هیچ وجه از سخنان رییس دانشگاه راضی نبودند و به اعتقاد آنان ایشان بسیار محافظه کارانه حرف می زد به طوری که نمی شد از صحبت هایشان هیچ برداشتی داشت، جز رفع مسوولیت!

 

تحصن دانشجویان دانشگاه هنر

 

 تصاویر تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

 

               تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

با فیلتر شکن: گزارش ایران پرس نیوز از تحصن

بدون فیلتر شکن:در اعتراض به تصاحب زمين دانشگاه، دانشجويان تحصن كردند

توضیح: تعداد تحصن کنندگان در آغاز (۱۰ صبح) به ۱۰۰ نفر می رسید اما ساعاتی بعد که دیگر دانشجویان از دانشگاه هنر کرج به تحصن کنندگان پیوستند، تعداد افراد حدوداً به ۷۰۰ -۶۰۰ نفر رسید. 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 22:54  توسط اینجی  | 

شروع شد. با پایانی تلخ شروع شد. وقتی هزار تکه کردند باغ کوچکمان را، وقتی شکستند مداد رنگی هایمان را، وقتی به ناممان رنگ ننگ پاشیدند و تاریک ساختند جامه هایمان را به جرم احیای دوباره رنگ ها.

حالا نوبت ریشه است. چه ساده به دست باد ها می دهند این سخت به دست آمده زیبا را. و چه نا آگاهانه سکوتمان را مهر رضایتی بر بی شرمیشان می دانند و تو همچنان سکوت می کنی.

می دانم که نمی هراسی، شاید سادگی اش را دوست داری، "سکوت" حرف شیرینی است اما سرد است و بی رنگ، مرموز است و خائن. می دانم، من هم فرزند نجیب همین هنرستانم، ولی شاید این سواران بی شرم را چشمی نباشد برای دیدن این نجابت پاک.

می دانم که بیداری و می بینی. شاید صدای سکوت تو از فریاد ها رساتر بود ولی وقتی که باغبان نادان این باغ در بستری نرم آرمیده، تو مجبور می شوی که فریاد بزنی.

فریاد بزنی که من باغم را سبز می خواهم. فریاد بزنی آنچنان که این کلاغ های سیاه که روی درخت هایمان جا خشک کرده اند، پرواز کنند.

فریاد بزن

فریاد بزن که من مداد رنگی هایم را می خواهم. که من بدون رنگ خواهم مرد.

چگونه است کسانی که باغ را نمی فهمند، کسانی که برگ ها را خشک دوست می دارند، کسانی که دچارند به تاریکی و شب، این گونه ترسناک باغ را به آغوش کشیده و رهایش نمی کنند.

فریاد بزن، فریاد بزن که هرگز نخواهم پذیرفت که تنم بستر نقاشی های ترسناک این کودکان هزار ساله شهر شود.

فریاد بزن

فریاد بزن

تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 22:50  توسط اینجی  | 

اشتباه می کردم خاطره ی تو بومرنگ نیست.

ذهن من بومرنگ دارد، بومرنگی لج باز و سمج، مناسب یک ذهن مازوخیست!

می خواستم بومرنگت را به آرامی جا بگذارم اما حالا چه طوری ذهنم را جا بگذارم؟! یعنی باید ذهنم را دفن کنم؟ و خودم را؟!

 

این تواتر آزار دهنده ترین موسیقی را ایجاد می کند. دارد دیوانه -تر- ام می کند.

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 12:33  توسط اینجی 

اقاقیا، شکوفه های بهارنارنج، یاس های درختی، هیچ کدام برایم بهار را نیاوردند.

امسال نتوانستم بهار را ببینم. شاید گل ها، درختان، هوا دروغ می گویند. انگار بین زمستان و تابستان فاصله ای نیست. 

بهار همانی بود که مثل خواب گذشت؛ خوابی سنگین و عجیب که زمستان را به تابستانی دردناک تر پیوند می داد.

بادی زمستانی وزید و در میان راه ِ تابستان محو شد. بی هیچ مقصدی. شاید مقصدش تنها محو شدن بود. 

امسال بهار دروغ می گوید؛ درست مثل تو.

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 12:27  توسط اینجی 

وقتی رعد و برق می زند، یاد بشر نخستین میفتم که دلیل این پدیده را نمی دانست و خیلی وحشت می کرد. فکر می کرد خدایان خشم گرفته اند و...

خلاصه دلم به حالشون می سوزه.

فقط همین مونده که دلم برای اونها هم بسوزه!

دیگه دلم ذغال شده بس که سوخته. :دی

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 20:52  توسط اینجی  | 

 

باید یک ترم از زندگی مرخصی می گرفتم. شاید هم اصلاً باید ازش انصراف بدم.

خوبه که تو پیشم نیستی که مراقبت باشم. چون یکی باید مراقب خودم باشه! رو تو هم که نمی شه حساب کرد چون تو وظیفه ای جز خوش گذرونی نداری!

حالا که خوش گذرونی زودگذر رو انتخاب کردی امیدوارم که حداقل تا قبل از این که بدبختیت خودشو نشون بده، خوب بهت خوش بگذره.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 20:48  توسط اینجی 

تازگی ها چشمم به بخشی از دنیای مجازی روشن شده که ای کاش نمی شد!

یکی از شعرهای محسن نامجو را سرچ کرده بودم که از وبلاگی سر در آوردم بسی خفن! وبلاگ تقریبا به یکی از پایگاه های طرفداری از نامجو تبدیل شده بود (پر از پست های نامجوایستی(!) بود؛ متن شعرها، لینک آهنگ ها، مصاحبه های ناجو و...) اما پیوندهای وبلاگ به احمقانه ترین صفحه ها راه پیدا می کرد: نوشته هایی از وبلاگ های بسیجی گونه در مورد محاکمه ی زرین کلک و به لجن کشیدن او... وسوسه شده بودم كه برايش نظر بگذارم و بنويسم: تو مطميني نامجو با اين مسخره بازي ها موافق است؟!

سمت راست وبلاگ هم یک نوار چپکی دیده می شد : "هتاک را محاکمه کنید!" که تلاشي براي ساختن یک بمب گوگلی بود. (شما بخوانید خمپاره!) کلیک کردم روی همین خمپاره و وارد سایت دانشجویان بسیجی علیه زرین کلک شدم که احساس کردم خمپاره هه در واقع نوعي بمب شيميايي بود! چون حال تهوع گرفته بودم! سایت پر از نوشته هایی به شدت توهین آمیز در مورد زرین کلک بود. نسبت دادن صفاتی از قبیل شیطان و ... به استاد زرین کلک در نوشته ها بسیار دیده می شد. سایت خواستار محاکمه (و لابد اعدام) زرین کلک بود. در پست آخر سایت پایان کار سایت و پیوستن به اعتراضات دانشجویان بسیجی در دانشگاه پلی تکنیک اعلام شده بود. از دانشجویان بسیجی خواسته بودند شماره و آدرس زرین کلک را به هم ندهند و او را از این طریق تحت فشار نگذارند، اقدام به خشونت فیزیکی نکنند و ... ( که این ها نشان می دهد خودشان به خوبی خود و اعمال قابل پیش بینی خود را می شناسند!)  

 از پیوند های این سایت هم به وبلاگ های بسیجی واری پر از عکس های شمع و گل و پروانه و قرآن و نماز و ... رسیدم. یک نامه ی خیلی پروانه ای هم خطاب به آن دختر محجبه ي سوژه (که گویا زرین کلک هفتاد و چند ساله به شوخی چند تار مویش را دست زده و گفته تو هم مو داری...) خواندم. در این وبلاگ ها می توانید متنوع ترین و متفاوت ترین و اغراق آميز ترين روایات را از ماجرایی بخوانید که منجر به اخراج فوری زرین کلک از دانشگاه شد!

در مورد شایعات و یا زرین کلک توضیح نمی دهم چون خیلی ها شنیده یا خوانده اند و بقیه هم می توانند به طریقی در اين مورد اطلاعات به دست آورند. اما آيا اين اتفاق بهانه اي نبود براي اخراج استاد زرين كلك (پدر انيميشن ايران) از دانشگاه و  "شلوغ كردن هاي همزمان دانشجويان بسيجي" ؟! آيا اين ها دليل و هدف خاصي (جدا از شعار ها و خواسته هاي ظاهري) ندارد؟

بيانيه ي دانشجويان دانشكده ي هنرهاي زيبا را در اينترنت خواندم (اجازه ي نصب اين بيانيه را در دانشگاه نداشتند) خط آخر بيانيه: "اینک ما دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا خواستار بررسی این جریان توسط مقامات حقوقی و حضور این استاد در دانشکده هنرهای زیبا ( بر اساس اصل برائت در قوانین اسلامی ) تا محرز شدن موضوع و توضیحات مقامات دانشگاه در مورد اخراج این استاد هستیم ."  (بيانيه)

 يكي ديگر از لكه هاي ننگي كه در وبلاگستان ديدم، (به خصوص كه همسايه ي ما بلاگفايي هاست) وبلاگ ده نمكي بود. خود شيفته ي ديگري در اين دوره پيدا شد! آدم ياد عوامل نفوذي مي افتد كه نقش آدم هاي كتك خورده از حكومت را بازي مي كنند تا... اون رد كردن سيمرغ (كه حق او هم نبود!) كم بود، اينجا هم از كلمات قلنبه سلمبه اي استفاده مي كند كه در فلان مقاله ها خوانده و معنايش را هم نمي داند. از به كار بردن  "آقازاده ها ی سیاسی " توسط ده نمكي خنده ام مي گيرد. البته اين خنده دار تر از غلط ديكته اي هاي فاحش  در نوشته هايش و  "خوش گليب سيز " (هنگام ورود به وبلاگ) نيست! اما حتي اين ها هم خنده دار تر يا گريه دار تر از رسيدن اخراجي ها به عنوان  " پر فروش ترين فيلم " نيستند!

                     ----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نگذاشتن لينك هاي ارجاعي به وبلاگ ها و سايت ها ي مذكور كاملاً آگاهانه و به دليل بال و پر ندادن به خمپاره ي بسيجي است! اما پيدا كردن اين وبلاگ ها كار سختي نيست.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 16:35  توسط اینجی  | 

 

شاید اگر می دانستم خاطره ات مثل بومرنگ است؛ از هر طرف که پرتش می کنم دوباره باز می گردد، و تو روزی می روی و بومرنگت را نمی بری، هیچ وقت با تو خاطره نمی ساختم.

چه می شد اگر بومرنگت را هم با خود می بردی؟!

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 0:36  توسط اینجی 

 

وقتی خوب فکر می کنم و سوال ها رو کنار هم می چینم، می بینم که دارم زیر بار این همه علامت سوال له می شم. مثل اطلس که جهان (زمین) را رو دست هاش نگه می داره، مغز من هم هزار تا علامت سوال سنگین رو نگه داشته. فکر کنم همه هرکول باشیم که این همه علامت سوال رو با خودمون این ور اون ور می کشیم.

علامت سوال ها اونقدر زیاد و همیشگی شده اند که مثل قلاده ای همیشگی، وجودش برامون عادی شده و گاهی فراموشش می کنیم.

هرکول کره ی زمین رو داد دست اطلس و در رفت اما نمی دونم کدوم موجودی این سوالها رو گردن ما انداخت؟ این قلاده ی ندانستن رو می گم.

اگر فیلسوف ها هم جواب های شخصی خودشون رو برای مسایل مختلف پیدا نکنند، دیوانه نشدنشون جای تعجب داره! چون آنها مدام دارند به قلاده اشان نگاه و فکر می کنند و فراموشی در مورد آنها صدق نمی کنه.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 1:15  توسط اینجی  | 

  • بعد از عمری (!) سابقه در وبلاگ نویسی (!؟) هنوز هم نفهمیدم چرا وبلاگ نویس ها بعد از یک مدت وبلاگشان را تبدیل به سایت می کنند. سایتی که با وبلاگشان هیچ فرقی ندارد جز این که این دفعه فقط یک پسوند دات کام دارد. 
  • بعضي وبلاگ هاي تقريبا معروف و پر بيننده ظاهراً به اين نتيجه رسيده اند كه پست هاي لمپني جذابيت بيشتري دارند! اسم هم نمي برم كه اصلا گفتن نداره.
  • کم کم دارم محسن نامجو گوش می کنم بدون اینکه دپرسم کنه. نمی دونم این یعنی حالم بهتره یا بد تر؟! شاید بد تره چون از این دپرس ترم نمی کنه شاید هم خوبم که دپرس نمی شم. خودمم نفهمیدم!
  • فكر مي كنم اینها که آفلاین های سند تو آل می فرستند با این مضمون که هر اتفاقی تو زندگی می افته یه دلیلی داره و نباید از هیچ اتفاقی ناراحت و سرخورده شد، یا خودشون به چيزي كه مي فرستند اعتقادي ندارند يا احتمالاً آدم هاي الكي خوشي هستند. من حرف صادق هدايت رو بيشتر مي فهمم كه  تو زندگي چيزهايي هست كه مثل خوره روح آدم رو مي تراشه و ... زخم هايي هست كه انگار هيچ وقت خوب نمي شه.
  • اين يك تكه از شعر نامجو رو تقديم مي كنم به "او" : " اي خاطره ات پونز، نوك تيز ته كفشم، اين صندل رسوايي، اين صندل رسوايي... "  جالب ترين قسمت شعر همين تكه است با مخلفات قبل و بعدش! :))
  • از پستي كه تو سايت دانشگاه تو وقت بيكاري نوشته شده باشه چه توقعي داريد؟!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 12:58  توسط اینجی  | 

  • انسان هیچ وقت در زندگی به آگاهی و اطمینان "کامل" نمی رسد. ای کاش حداقل پس از مرگ به این آگاهی و اطمینان می رسید.
  • یکی از حس های متناوب زندگی ام - که گاهی می آید- ، حس "بازیچه" بودن است. شاید شبیه همان حسی که آدم و حوا به عنوان «اولین تجربه» داشتند. بازیچه مثل موش آزمایشگاهی. جالب اینجاست که خودمان هم خودمان را بازیچه می کنیم.
  • فکر کنم فقط ما انسان ها برای خودمان «هزارتو» می سازیم.
  • گاهی فکر می کنم نابود گری و خراب کردن (به گند کشیدن) از بدیهی ترین خصوصیات بشر است؛ احتمالا توی DNA ی همه ی انسان ها هست. اگر بگویم تو خون مردها بیشتر از زن هاست، لابد ترش می کنید و ربط می دهید به شاخه های انحرافی و افراطی فمینیسم. اما آیا شما قبول ندارید در طول تاریخ مردها بیشتر از زن ها جنگ طلب و طالب تغییر و پیشرفت های عظیم بوده اند؟ طالب پیشرفت های عظیم و بلند پروازی های نابودگرانه...
  • مقایسه ی زندگی بشر در زمان حال با زندگی بشر در آغاز، آدم را یاد موجودات مسخ شده می اندازد. انگار که بشر مسخ شده است.
  • حماقت های آدمی را پایانی نیست.
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 1:21  توسط اینجی  | 

اینو ببینید:

کاریکاتور... 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 0:6  توسط اینجی 

گلم می گفت که من اهلیش کردم. اولش باور نمی کردم. اما بعد که فهمیدم من مسؤول گلمم، برگشتم پیشش. دیگه خودم اهلیش شده بودم. اما انگار هرچی من اهلی تر می شدم، اون وحشی تر می شد! یه دفعه دیدم دُم ِ نارنجیم زده بیرون و بعله!! فهمیدم که کارَم به گریه کردن کشیده.

اولش فکر می کردم که من شازده کوچولو ام و اون گل سُرخمه، اما بعد دیدم انگار این طور نیست. گل سرخی که آدمو بذاره بره که دیگه گل سرخ نیست.

شاید من روباهه بودم که کارَم به گریه کردن کشید، چون گذاشتم اهلیم کنه. اما اون هیچ چیزش به شازده کوچولو نرفته بود چون نمی فهمید مسؤولیت یعنی چی، و نباید هزار تا گل رو یکجا داشت و گلِ اون تو دنیا تکه پس باید برگرده پیشش.

حتی فکر نمی کنم اگر من شازده کوچولو باشم، چیزی باعث بشه یاد رنگ موهام بیفته! شاید به این خاطر که موهامو طلایی نکردم -یا هنوز نفهمیدم شازده کوچولو فقط مال ِ کتابهاست و لِنی فقط یکی بود اون هم تو رُمان ِ رومن گاری.-

پ. ن: می دونید چیه؟ باید یه راهی پیدا کنم تا زودتر از این سیاره برَم. حتی اگر هیچ گل سرخی منتظرم نباشه، باز هم باید زودتر برگردم سیاره ی خودم. می ترسم هرچی بیشتر اینجا بمونم، بیشتر شبیه آدم بزرگ ها بشم. اینجا بزرگ شدن یه روند داره مثل این: بچه دایناسورهای کوچولو و دوست داشتنی و بی آزار که بزرگ میشَن و درنده و بی رحم. دایناسورهای بزرگ یکی از خصیصه هاشون فراموشیه. غذاشون هرجا باشه همونجان. دیگه جای قبلیشون یادشون نمیاد. حتی دایناسورهایی رو که میان تو زندگیشون و میرن، فراموش می کنند. اینجا هرکی بزرگ تر باشه حقش هم بیشتره. و احساسه که زیر پای دایناسور ها لگد مال می شه.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 12:53  توسط اینجی  | 

 

آدم به جرم خوردن گندم

با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است.

«عمران صلاحی»

 

آدم پس از حوا: هر جا که او بود، بهشت بود!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 0:26  توسط اینجی  | 

  • آدم حتماً باید کوچولو باشد که؛ تکبیرش کنند، برود بالای هر تریبون ِ موجود و غیر موجودی که می تواند جور کند، یک پایش را از توی لنگه کفشش در بیاورد و با آن پای دیگرش را بخاراند و همزمان ادای بزرگترش را در بیاورد که سال هاست به سنگواره ای تاریخ مصرف گذشته تبدیل شده و حتی بیرون کشیدنش از تاریخ خطر دارد.
  • شرمگین می شویم که بخواهیم بپرسیم: استاد! این سوخت هسته ای را دقیقاً به کجایمان باید بزنیم؟! دفعه ی پیش هم که نفت را سر سفره امان آوردید، نمی دانستیم چه طور باید بخوریمش. شاید بهتر باشد به جای این که از "استاد ها" سوالات "نا مربوط" بپرسیم، منتظر شویم که از آمریکا موشکی چیزی حامل بروشور ِ طریقه ی مصرف سوخت هسته ای برایمان بیاید. آخر می دانید که این آمریکایی ها و مخصوصاً شنپانزه هایشان (چه سفید، چه سیاه) خیلی مهربان و انسان دوست هستند! راستی وقتی که دو تا شنپانزه با هم به رقابت میفتند، چه قدر بامزه است. همه ی سیرک را زیر و رو می کنند... در همه ی کشور ها آسمان یک رنگ است! فقط در بعضی جاها قهوه ای اش پر رنگ تر است!
  • تو اتوبوس دختر خانم داشت می گفت: "خدا کنه اجازه بِدَن ایران انرژی هسته ای داشته باشه..." واقعاً پروانه ای شدم از این همه درایت و عمیق نگری و نگرانی ایشان! اتفاقاً وقتی من چیز هایی در مورد جنگ یا تحریم گفتم، ایشان هم متاثر شد و فکر کرد نظر من یعنی "شاکی" بودن! و انگار خواست دل داری ام بدهد که گفت: "ایران الان از آمریکا سلاحش قوی تره!" به تیپش نمی آمد منظورش از سلاح، ایمان مردم باشد، اما به ایران هم نمی آید که سلاحش از آمریکا قوی تر باشد! آخِی یاد بچه ها افتادم که با هم دعوا می کنند سرِ این که: بابای من قوی تره! و خالی می بندند که -مثلاً- بابای من تنهایی یک ماشین واقعی را بلند می کند، هفت نفر را می زند و...
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 12:16  توسط اینجی  |