احساس می کنم هر روز دارم پیچیده تر از قبل می شوم، طوری که دیگران بیشتر در موردم اشتباه فکر می کنند.
می ترسم آن قدر پیچیده شوم که خودم هم در مورد خودم به اشتباه بیفتم.
اصلا خوشم نمی آید قضاوت های اشتباه دیگران را در مورد خودم، برایشان درست کنم یا خودم را به زور معرفی کنم. (شاید همین بیشتر موجب قضاوت های اشتباه شود اما آدمی مثل من –یا هرکس دیگر- کم تر از خصوصیات خودش دست بر می دارد.)
اصلا از قضاوت ها خوشم نمی آید. کاش می توانستم خودم هرگز قضاوت نکنم.
اما در نهایت کسی را بیشتر دوست دارم که قضاوت کامل تری داشته باشد. کسی را بیشتر دوست دارم که بیشتر بفهمد، و مرا بهتر بفهمد.
شاید روزی این سکوت من که برای همه سوءتفاهم ایجاد می کند، برای کسی قابل فهم باشد. برای کسی که احتمالا بیشتر دوستش دارم.
هنوز نمی دانم چرا ما، –همه ی ما- نیاز به فهمیده شدن از جانب دیگران داریم؟
فکر می کنید چرا کسی نقاشی می کند، ساز می زند، آهنگ سازی می کند، حرف می زند، می نویسد، فیلم سازی می کند و ...؟
آیا همه ی این ها راه هایی برای بیان ِ خود نیست؟
چیزی که کمتر از پاسخ پرسش قبل می دانم، این است که آیا همه خود را بیان می کنند؟ آیا کسی هست که نیاز نداشته باشد به بیان کردن خویش؟
و ------ ساده دلان را در دنیا مجازات فرمود
بدست بندگان بیرحم خویش
و قرار داد بر دل هایشان زخمی که تا ابد بماند
بنگر که چگونه بر ساده دلی خود افسوس می خورند
همانا اوست که ساده دلان را دوست ندارد.
.
.
.
و قرار دادیم در این راه نیرنگ هایی بدست انسان هایی
و بدبختی با بی رحمی، و حماقت با قهر آمیخت
تا بسوزند انسان هایی که دل سوزاندند
و همانا دنیا محل دل سوزاندن نیست
و ------ فرمود
به کار خود بپردازید
پیش از آنکه کار شما را خراب کنند
و ذهنتان را
و روحتان را
و حتی جسمتان را.
و دنیا محل گذر است
بنگر که چگونه می گذری
پس بگذر که تنها گذرندگان آسوده تر می گذرند
همانا خودخواهان رستگارند.
--------------------------------------------------------------------
پ.ن: از نوشته ی ساعت ۳:۳۰ شب چه انتظاری دارید؟! همانا شب زنده داران مرخصند! رسماً! ![]()
گاهی می خواهم بگویم دوستت دارم
اما می ترسم باور نکنی
و دروغ گو شوم
گاهی می خواهم تو را در آغوش بکشم
اما می ترسم پایت را پس بکشی، رهایم کنی
و بر زمین بیفتم
گاهی می خواهم به مردم کمک کنم
اما می ترسم مرا پس بزنند
مثل وقت هایی که می خواهم گربه ای را که برایش غذا ریخته ام، نوازش کنم
و او می ترسد و فرار می کند یا مرا گاز می گیرد
گاهی می خواهم تمام دنیا را در آغوش بکشم،
اما می ترسم سیم خاردار هایش در دستان و تنم فرو بروند...
پ.ن: به راستی سیم خاردار ها برای چه ساخته شدند؟

خوب معلوم است چرا خدا همیشه تنهاست؛ وقتی همه چیز را می بیند و می داند ، چه طور می تواند کسی را دوست داشته باشد؟!