جوجه فلامینگو های عزیز؛ آرام و ابدی بخوابید که ما هم آرامیم! ما هم آرام خوابیده ایم. ما فقط گاه گاهی بیدار می شویم و چند خطی که شاید تند و تیز هم باشد، در وبلاگ هایمان می نویسیم تا وجدان هایمان هم مثل خودمان آرام شود و بعد می رویم دوباره می خوابیم!

این بار داریم راجع به فلامینگو های نمک سود شده می نویسیم. بله؛ نمک سود! می بینید که بالاخره این سدسازی ها یک "سود"ی هم پشت بندشان دارند! ای بابا! شما هم که انگار خیال سازش ندارید و باید همیشه اعتراض کنید! حالا مگر چهفرقی می کند که پیش از "سود" نمک باشد یا چیز دیگری؟! مهم این است که سود دارد! آن هم چه سودی! حتماً سودش زیاد بوده که این همه اعتراض علیه آبگیری سد سیوند هم اثر نکرد و دل مسوولان را نرم نکرد!
خواستم بگویم دوستان عزیز و سبز! خواهش می کنم این قدر نرمی و لطافت گل ها و درختان سبز را به ارث نبرید، این قدر هم آرام نمانید! اگر جوجه فلامینگو ها آرامند برای این است که نمی توانند آرام نباشند، توانش را ندارند با آن زبان ها و گلوها ی خشک شده اشان. اگر درختان در مقابل ضربه های تبر آرام ایستاده اند، برای این است که نمی توانند حرکت کنند، اگر کوروش کبیر آرام خفته است، برای این است که دیگر در این دنیا نیست و لابد زمانی خیال می کرده که ما؛ یعنی آیندگان این سرزمین، بیداریم. بیدار ِ بیدار ِ بیدار!!
مگر چند نفر به نوشته های وبلاگ هایمان اهمیت می دهند؟! مگر مسوولان، نوشته های وبلاگ ها را خطری برای اعمال ِ خطای خود می بینند و با نوشته های ما از ویرانگری و سهل انگاری اشان دست بر می دارند؟!
شاید سازمان حفاظت از محیط زیست دلش یک تجمع اعتراض آمیز می خواهد. ؟
30 مرداد عزای عمومی و اعتراض وبلاگ نویسان به قتل عام پرندگان در بختگان
تصاويرتكاندهنده از مرگ 2 هزار جوجه فلامينگو در دریاچه بختگان
تصویر جان دادن گوزن های زرد دریاچه ارومیه در میان شوره زار ناشی از احداث سد !
عاملين جنايت بختگان را به دادگاه بكشانيم
در روز های آغشته به روزمره گی، سرشار از خلاء، و پر از آشفتگی و شلختگی ام شناورم، بی آنکه امروزم با دیروز و فردایم تفاوت قابل اعتنایی داشته باشد. روز های پر از حس بی فایده بودنم را طوری می گذرانم که انگار به زنده بودن یا بهتر بگویم؛ "زنده ماندن" عادت کرده ام. تنهایی ِ درونی و شاید گزینش شده ام را دیگر احساس نمی کنم بلکه فقط تشخیص می دهم! درست همان گونه که آدم چیز های تکراری را فراموش می کند و دیگر حس نمی کند، بلکه هر از گاهی ممکن است چیزی موجب یاد آوریشان شود.
جغد بودنم هم خاری است در چشم دیگران و از نظرشان مُهری است بر بی مصرف بودنم. (البته این برداشت خودم است.)
حرف های ناخوشایند دیگران را بی آنکه در جستجوی پاسخ مناسبی برایشان باشم، تحمل می کنم و به بار ِ تنهایی ِ فراموش شده ی خودم می افزایم. حوصله ی آدم ها و دروغ های ترحم انگیزشان را ندارم؛ آدم ها و دل خوشی های کوچک و آرزو های ناکام مانده اشان. حوصله ی آدم ها و گناهان کوچک و بزرگشان و وجدان های پوسیده اشان، و حتی حوصله ی خودم با افسردگی ِ واقعی یا ساختگی ام، با نیاز ها و غرایز انسانی و خسته کننده و تکراری ام را ندارم.
تقریباً چیزی برایم ارزش بازسازی و تلاش برای ساختن را ندارد. درست مثل این که از نظرم غباری خاکستری روی همه چیز (حتی دوستی ها و روابط انسانی) را پوشانده است. دیگر کمتر انگیزه ای برایم باقی مانده و هر چه که هُلم می دهد، بیشتر به اجبار می ماند تا انگیزه.
رنگ مورد علاقه ام را نمی دانم در کدام خداحافظی گم کرده ام. در گذشته نیز دیگر خاطره ای دوست داشتنی برای دوره کردن و باز به یاد آوردن نمی یابم، این است که به آینده ای تخیلی روی آورده ام که تخیلی بودنش در نظرم با امید به آینده جور در نمی آید. افعال در ذهنم به هم ریخته اند: آینده ی بعید، گذشته ی نزدیک، حال ِ تخیلی، ماضی ِ فراموش شده.
می دانم که بیش از همیشه به کمک نیاز دارم. و این را هم می دانم که خیلی وقت ها که آدم کمک می خواهد، دست قابل اعتمادی را که به طرفش دراز شده باشد، نمی یابد.
دلم می خواهد زود تر پاییز شود تا فصل با چیزی که احساسش می کنم هماهنگ باشد تا این قدر احساس غربت نکنم؛ شاید آن موقع طبیعت ِ دست کاری شده با من هم درد باشد یا دست کم بتوانم احساسات درونی ام را گردن عوامل بیرونی و برگ های خشک پاییزی بیندازم. گذشته از آن، دلم می خواهد ماه ِ بی خاصیت تولدم زود تر بگذرد تا این قدر به این روز های رنگ و رو رفته و خالی، چپ چپ و با تعجب نگاه نکنم.
امضا: اینجی ِ بدبین و خسته از "هیچ"، با احساسی مثل پا در هوا بودن.
در عین تحسین ِ مارکز، با او هم فکر نیستم که مرگ، زن آبی پوشی است که موهای بلندی دارد. مرگ باید انسان سیاه پوش و سردی فارغ از جنسیت باشد با این توانایی که در یک لحظه، حقیقت ِ وجود ِ انسانی را به خاطره ای مبدل کند.

پ.ن: این روز ها دارم صد سال تنهایی را می خوانم.
با حساب من 12روز مانده است به سالگرد یک یا چند خاطره.
از حالا دارم از خودم قول می گیرم که امسال دیگر هیچ بهانه و هیچ دلیلی برای لج بازی نتواند مرا از رفتن منصرف کند.
مهم نیست در حضور چه کسی یا چه کسانی، مهم این است که فقط یک روز در سال برای زنده تر کردن خاطره ای شخصی و یک روز در سال برای در آن ارتفاع بودن و گرامی داشت ِانسان هایی بزرگ فرصت دارم.
یک روز در سال برای زنده کردن خاطره ای که تلخی ای در آن نهفته است و از قضا امسال یادآوری اش برایم تلخ تر خواهد بود. بار ها بی آنکه حواسم باشد، آن خاطره را روی قلوه سنگ های سُست و زیر آفتاب ِ شفاف و تند مرور کرده ام. بار ها در ذهنم بالای آن اتاقک خاطره انگیز که در واقعیت همیشه حضوری کوتاه و چند دقیقه ای در آن داشته ام، نشسته ام و از آن پنجره ی کوچک با حالتی آمیخته با غم، تفکر و یادآوری، طبیعت ِ دست خورده ی بیرون را از آن ارتفاع نگاه کرده ام.
دوست ندارم فرصتی را برای شنا کردن در خاطرات از دست بدهم حتی اگر خطر غرق شدن داشته باشد. دیگر می دانم آدم هایی که برای لحظاتی به نقطه ای نا معلوم خیره می شوند و بی آنکه پلک بزنند، انگار از ورای اجسام، دوردست ها را می بینند، در "حال" زندگی نمی کنند بلکه در گذشته و یا خیالاتشان شناورند. در بین زمان های مختلف، حال کمترین ارزش را برایشان دارد، برای آینده تنها گوشه چشمی خیال انگیز بس است و این گذشته است که بیشترین قسمت مغزشان را به خود مشغول کرده است. اگر "به پیش" بگویند، در ذهن می خواهند "به پس" بروند و داشتن ِامید به آینده برایشان کار چندان راحتی نیست.
با این اوضاع ِ محله ی سنتی و همیشه عزادار، با این اعضای خانواده ی مشتاق و مشوّق، با این وضع آشفته و کار و بار و ذهن ِ آشفته ی من و با آن استاد ِ سابق ِ احتمالاً معتاد و بداخلاقم که از قضا هم دانشگاهی و هم دوره ای ِ خودم از کار در آمد و با این اوضاع ِ خراب ِ جیب، همان بهتر که ساز ِ از کوک در رفته و خاک گرفته ام را بگذارم باز هم خاک بخورد و خودم بنشینم MEZZO نگاه کنم و با دیدن ساز خودم و آن نوازنده های حرفه ای حسرت بخورم. باید از نوازنده ی تازه کار بودن دست بکشم و فقط یک علاقه مند باقی بمانم. بنشینم و تا آنجا که اهالی خانه مخالفتی نداشته باشند MEZZO تماشا کنم. کم ترین دست آوردش این است که آن نوازنده ها از ابتدای امر، از وقتی که تصویرشان روی صفحه ی تلویزیون نقش می بندد، حرفه ای هستند و دیگر از صداهای خارج و ناکوک خبری نیست. بیشترین دست آوردش هم این است که هزینه ی کلاس و استاد را نمی پردازم و دست آورد مهم دیگرش این است که دیگر حتی ماهی یک بار هم صدای سازم در نمی آید تا بهانه ای باشد برای غُر زدن بعضی ها!
یک دوست ِ نادوست (!) داشتم که می گفت: "سازت قهر می کنه اگه چند وقت نزنی..." همه چیز که قهر کرده، این هم رویش! مهم نیست.
خر ما از کُرّه گی دُم که نداشت، هیچ، به مرحله ی خر شدن هم نخواهد رسید! نه؛ اصلاً من هیچ وقت حتی خر هم نداشته ام! چه برسد به دُم و ابزار آلات و قرتی بازی های دیگر!
پ.ن1: پستِ دو روز پیش (:"تاسف نامه" یا "یک قدم عقب نشینی"!) را از وبلاگم برداشتم. راستش همان موقع هم که فرستادمش تردید داشتم. دیروز هم جایی بودم که کامپیوتر در دسترسم نبود تا آن نوشته را به دلیل ِ یک بعدی نگاه کردن به قضیه بر دارم. دلیل نوشتن آن پست، این بود که بعد از دیدن ِچند تا دختر (در اتوبوس)، متعجب و متاثر شده بودم. اما از دیروز به این نتیجه رسیدم که عده ای خاص نمی توانند نماینده ی همه باشند. بنا بر این خودم پیش از همه نوشته ی پیشینم را رَد می کنم. شاید اگر نتیجه گیری های عجولانه یا اغراق آمیز نداشت، نوشته ی بدی نبود. به من حق بدهید که نوشته را از روی وبلاگم برداشتم. آدم می تواند نظرات دیگران را جاهای دیگر بخواند و اگر مخالفتی داشت، انتقاد کند، اما نمی تواند خودش نوشته ی خودش را در وبلاگش بگذارد در حالی که دیگر با آن موافق نیست! از دلزاده ی عزیز که در بالاترین به پست قبلی ام لینک داده بود عذر می خواهم، شرمنده!
پ.ن 2: پست قبل دو تا کامنت داشت؛ یکی ... (سه نقطه) بود از کلاغ سبز و دیگری از آن کامنت های دری وری بود (وقتی وبلاگش را دیدم از این بابت مطمئن شدم.) با این حال در نظرات ِ این پست دوباره عیناً می آورمش. (شاید محض خنده؟!)
اینجا آتشی روشن است
سوزان و سرخ
مبارزه ای ست با سرما و تاریکی
هر چند کوچک.
اینجا گاهی شعله های آتش تا اوج زبانه می کشند،
گاهی خموده می شوند و پر پر می زنند تا خاموش نشوند
از خاکستر ها نیز گاهی در آخرین لحظه ها شعله می روید
مثل آن جوانه ها که از کُنده ی درختان قطع شده دوباره سبز می شوند.
ما همان جرقه های کوچک ِ گداخته ایم
که در اوج ِ شعله ها
از آتش بیرون میفتیم
و سو سو زنان خاموش می شویم
همچون آخرین و بی تاب ترین ستاره ها در ابتدای صبح
اینجا سیاهی ها هنوز نمی دانند؛
آتش با تاریکی خاموش نمی شود!
آتش را باید با روشنی خاموش کرد
تنها در صبح ِ روشن می توان از آتش دست کشید
و تنها در روشن ترین لحظه هاست که آتشی دیده نمی شود
اینجا؛ در نهایت ِ سرما و تاریکی آتشی روشن است
اینجا
در قلب ِ گداخته و سوزان ِ ما،
در ذهن ِ ما
شعله ای زبانه می کشد که هرگز خاموش نمی شود.
برای همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
پ.ن: (۱۰۱ کلمه بیشتر شد اما به نظرم مهم نیست چند کلمه باشد.)
چه جوری می شود ثابت کرد زمان در دوستی چه نقشی دارد؟
چه جوری می شود ثابت کرد دوستی وقتی در زمان ِ خودش شکل نگیرد دیگر هیچ وقت شکل نمی گیرد؟
چه طوری می شود ثابت کرد دوستی ای که قبل از محکم شدنش گذر زمان رویش سایه انداخته باشد دیگر جز اندک خاطراتی، چیزی از آن باقی نمی ماند؟
چیزی که اصلاً نمی شود ثابت کرد این است که کدام بیشتر تغییر می کنند و تغییر می دهند؛ زمان یا خود ما؟! خود ما در بستر زمان تغییر می کنیم اما چیزی که باعث می شود راه بازگشتی نباشد، خود ما هستیم یا فقط زمان؟!
دوست من؛ زمان را از دست داده ایم یا در واقع زمانی که گذشت، دوستی ِ ما را از دست داد.
در تو هم چندان پافشاری و اراده ای برای بازگرداندن ِ چیزی نمی بینم. پس حق دارم به قوانینی برای مدت اعتبار و انقضای دوستی ها اعتقاد داشته باشم.
خیلی چیز ها می توانست جور دیگری باشد. زمان می توانست متفاوت پیش برود. همین زمان که روی خط مستقیمی دایم در حرکت است. حرکتی ظاهراً رو به جلو. اما یکی از بازی های نه چندان مفرح من؛ یکی از جدی ترین بازی های من این است که فکر کنم گذشته چه چیز ِ دیگری می توانست باشد. شاید بازی ِ خطرناکی باشد، شاید نتایج خوبی برایم نداشته باشد اما به من فرصت می دهد تا خط مستقیم و بی بازگشت زمان را با شیطنت به هم بریزم و مغشوش کنم. شوخی با زمان که اینقدر سخت گیر، قاطع ، بی انعطاف و اجتناب ناپذیر است، برایم جالب است. زمان که آن قدر خشک است که شوخی بردار نیست. جوانی ِ آدم ها را می گیرد و دیگر باز نمی گرداند، زنده ترین اتفاقات را خاطره می کند، خاطرات را محو می کند چنان که گویی وجود نداشته اند، و حتی زندگی ها را نیز با همین قاطعیت محو می کند.
از گذر ِ چرخ های سنگین ِ زمان روی زندگی نمی توان فرار کرد اما گاهی در ذهن می توان گذشت ِ زمان را نادیده گرفت و طور دیگری زمان گذرانید.
دوست ِ من؛ بیا زمان را بی اراده از دست ندهیم، وقتی که راه بازگشت برای همیشه بسته است.
زندگی از روزی که متولد شد، با ما شوخی داشت انگار!
مثل یک بچه ی سرتق لج بازی ِ بی پایانش را آغاز کرد.
از این است که همیشه
کسی را که می خواهی ببینی نمی بینی
و تصادفاً کسی را می بینی که نمی خواهی
به کسی دل می بندی که نباید
برای کسی شعر می گویی که نخوانَد
کسی را از دست می دهی که جای خالی اش پر نمی شود
و برای کسی فدا می شوی که نمی فهمد
زمانی به آرزویت می رسی که دیگر آرزویت نیست،
و در آخرین لحظه ها سر از بن بست در می آوری.
کسانی که وسوسه می شوند به زندگی دهن کجی کنند مقصر نیستند؛
بس که زندگی به آنها دهن کجی کرده!
نور مانیتور چشمم را می زند چون تا یکی دو دقیقه ی پیش در تاریکی اتاقم سعی داشتم بخوابم. اما امشب آستانه ی شب بیداری ام فراتر رفته و از آن شب هایی است که فکر هایم چون جمله های از پیش تعیین شده، به ترتیب به ذهنم هجوم می آورند. تازه - و طبق معمول ِ شب های تعطیل دیرتر از همه- مثل جانور های محتاط درون اتاقم خزیدم تا کسی را بیدار نکنم. اما بعد از کلنجار رفتن با افکارم، نیاز به نوشتن مرا وادار کرد تا بار دیگر مثل دزد ها در اتاق را باز کنم و برسم اینجا؛ پشت کامپیوتر یا همان رایانه ی خودمان! فکر هایم عمومی تر (!) از آن بودند که همانجا در اتاقم به نوشتن روی کاغذ اکتفا کنم. کنترلی نیمه آگاهانه در ذهنم است که فکر هایم را گاهی به سمت کاغذ و گاهی روی کیبرد کامپیوتر سوق می دهد.
نصفه شبی از پله های راهرو، پایین آمدم تا بنویسم و در واقع بپرسم که این معضل زبان فارسی سر انجام به کجا می رسد؟! بالاخره واژه های ما باید از واژه های عربی تهی شود یا نه؟! واژه های به ظاهر بیگانه انگار خیلی بیشتر از یک بیگانه، خودی شده اند. می ترسم اگر همه ی بیانم را از این واژه های نفوذی بزدایم، دیگر احساس نکنم دارم به زبان خودم حرف می زنم، می ترسم تازه آن وقت احساس کنم دارم به زبانی بیگانه صحبت می کنم. مثلاً وقتی می خواهم بگویم: "... تعبیر می کنم" چه باید بگویم؟ بگویم بیان می کنم، برداشت می کنم، ترجمه می کنم؟ اصلاً ترجمه خودش فارسی است یا عربی؟! به شک افتاده ام! نمی دانم اشتباه می کنم یا نه، اما انگار هیچ واژه ای نمی شناسم که به این اندازه به منظور مورد نظرم نزدیک باشد.
امروز مهمان کوچولویمان؛ کوچولوی ایرانی ِ تازه از فرنگ آمده امان، با نگرانی و ناراحتی می پرسید چند درصد از حرف هایی که می زنیم عربی است؟ نمی دانم با چه پیش زمینه ای می پرسید: " 90% حرف هایمان عربی است؟!" و من باید طوری پاسخ می دادم که هم واقعیت را گفته باشم و هم دل داری اش داده باشم. و بعد با وحشت از من می پرسید: "این خوبه یا بد؟!" من هم که خودم جواب دقیق را نمی دانستم، گفتم به هر حال واقعیت است. و یک جوری موقتاً کنجکاوی و نگرانی ِ زودرَسش را با جواب های ماست مالی شده ام برطرف کردم.
من در حرف زدن و نوشتن سعی می کنم در انتخاب واژه ها دقت کنم و تا آنجا که بیانم عجیب نشود و به منظورم نزدیک باشد، از واژه های فارسی استفاده کنم، اما شیوه ی بیان کسانی که در فارسی حرف زدن -به عقیده ی من- مبالغه می کنند، برایم چندان خوشایند نیست و مصنوعی به نظرم می رسد. مثلاً لزومی نمی بینم به جای این "سلام" لعنتی و جا افتاده، به همه بگویم "درود"! چون احساس می کنم به هر کس و ناکسی می شود سلام گفت اما "درود"، احترام و ستایش بیشتری در خود نهفته دارد که نمی شود همیشه و برای همه آن را به کار برد.
پ.ن۱:علت این تاخیر در به روز کردن وبلاگم شاید فقط بی حوصلگی و دور افتادن از حال و هوای وبلاگ بود و شاید از آن جهت بود که در عمق افکاری غرق شده بودم که مرا از توجه به مسائل به ظاهر پیش پا افتاده تر غافل می کرد. افکاری که به تکرار رسیده اند و البته دارند کهنه می شوند و به سمت خاطره شدن پیش می روند. این زخم انگار دارد بسته می شود و تنها هر از گاهی دوباره تیر می کشد. فکر می کنم طولی نمی کشد که جای زخم برایم یادآور خاطره ای حتی دوردست تر از زمان ِ واقعی اش شود. روز ها آن قدر سریع می گذرند و مثل خاک روی روز های قبل را می پوشانند که از شفافیت ِ اتفاق های گذشته کم می کنند. دوباره دارم به تنهایی خو می گیرم. تنهایی برایم کمی دوست داشتنی تر از "خلاء" شده و آرامشش برایم تا اندازه ای تسکین دهنده است.
پ.ن2: فکر کنم نوشتن ذاتاً به شب بیش از روز نزدیک است. دست کم برای من که این طور است. حالا دیگر دلیل موجهی برای شب بیداری هایم پیدا کرده ام! روز ها آشفته تر و شلوغ تر از آنند که بشود حتی صدای (!) فکر ها را تفکیک شده و واضح شنید، چه برسد به آن که بتوان متن خوبی نوشت.