خواستم شعرش را برایم بخواند،
گفتم خصوصی که نیست؟!
گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!
به یاد آوردم که ؛
خصوصی ترین شعر زندگی من
هر روز در خیابان های عمومی راه می رود،
وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود،
یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...
کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ،
تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند.
همیشه "اولین ها" در زندگی آدم ها اهمیت ویژه ای دارند.
مثل اولین پدر و مادری که داری یا داشتی، اولین نامی که بهت می دهند، اولین کلمه ای که ادا می کنی، اولین روزی که مدرسه می روی، اولین دوستی که پیدا می کنی، اولین انشائی که می نویسی، اولین سفری که به تنهایی می روی و ...
می بینید؟ اولین ها گاهی آن قدر مهم اند که می توانند "آخرین" نیز باشند!
به گمانم پسری را می شناسم که با اولین دوست دخترش، کمی بعد از آخرین دوست دخترش دوست شد،
و دختری که اولین دوست پسرش برای همیشه آخرین دوست پسرش بود. دختری که آرزو می کرد کاش همان اولین گریه اش، آخرین گریه اش بود...
راستی می دانید خورشید هر روز می تواند هم برای اولین بار طلوع کند و هم برای آخرین بار، غروب؟
کدام یک می دانستیم که این آخرین بار است؟
شاید اولین ها بیش از آخرین ها قابل پیش بینی هستند.
پارک نیمروزی ؛ پارک دو نفره های نیمه بیدار،
خواب های تک نفره،
و خمیازه های دوربین من از تکرار ِ سوژه های تکراری.
پارک نیمه شب؛ پارک بی خانمان های لرزان از سرما و تنهایی،
معتاد های مطرود و لرزان از خماری،
ترس دخترکان تن فروش،
و شرم ِ دوربین من از ناتوانی ِ ثبت واقعیتی زشت در شرُف وقوع ...
پارک نیمه شب؛ پارک سگ های در حال پیاده روی ...!