تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!

باز تصمیم گرفته ام از اینجا خداحافظی کنم. اما این بار مساله فقط خداحافظی از وبلاگ « نگذار به بادبادک ها شلیک کنند» نیست، این بار فکر می کنم باید از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم.

می خواهم از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم چون می توانم بگویم هیچ وقت وبلاگ نویسی را به طور "حرفه ای" دنبال نکرده ام، دنبال بالا بردن آمار بازدید کننده های وبلاگم نبوده ام، و دنبال "حرفه ای" وبلاگ نوشتن و به روز کردن نبوده ام.

کمی دلم برای این وبلاگ می سوزد. احساس می کنم بچه ای متولد کرده ام که نگذاشتم یا کمک نکردم از همه ی استعداد هایش بهره ببرد. شاید فقط برای پر کردن تنهایی خودم یا برای سرگرمی خودم بچه دار شدم، مثل خیلی از پدر و مادر ها! بله اعتراف می کنم من فقط از وبلاگم به نفع خودم بهره بردم و هرگز به خود وبلاگم فکر نکردم. اما بعد از این اعتراف، از خودم این طور دفاع می کنم: شاید حق داشتم؛ عروسک هایی که از دهان عروسک گردان سخن می گویند، با حرکت دستان او حرکت می کنند، و بالاخره تمام زندگی اشان از فکر او نشئت می گیرد، برای یک عروسک گردان چه معنایی دارند؟ تنها ممکن است علاقه ای یکسویه در کار باشد میان عروسک و عروسک گردان. درواقع علاقه ی فرد به حاصل تلاش خودش. آیا می توان گفت که از عروسک بر عروسک گردان حقی است؟

خلاصه می خواهم وبلاگ نویسی را ترک گویم. از آن جا که به طور مرتب وبلاگ را به روز نمی کنم و نخواهم کرد، از آن جا که رابطه ام با دنیای مجازی تا حدی به هم خورده است و کم تر حوصله اش را دارم.

تنها تاسفم از پایان دادن به کار این وبلاگ، ایده هایم برای این وبلاگ بود. ایده هایی که حاکی از استعداد هایی بود که نام این وبلاگ برای کار فراهم می کرد. ایده هایی که عملی نشد. چون فرصت نداشتم یا برایش وقت نگذاشتم! 

این وبلاگ تاریخچه ی ناقص و محدودی از غم های من است. تاریخچه ای ناقص که بعد ها می توانم به آن مراجعه کنم تا شاید بعضی اتفاقات، احساسات و فکر هایم را دوباره به یاد بیاورم. شاید برای همین چند سطر بالاتر، واژه ی "سوء استفاده" را به کار بردم. بعضی وقت ها برای بعضی اشخاص، نوشتن تنها راه فرار و مرهم است. در وبلاگ نوشتن لذتی بود که شاید بتوانم با این مقایسه کمی توضیحش بدهم : در حرف زدن با یک موجود زنده که گوش می دهد، لذتی است که در حرف زدن با در و دیوار نیست! وگرنه آدم می تواند با خودش هم حرف بزند. (کاری که از این به بعد قرار است بکنم! این که بیشتر یا فقط برای خودم بنویسم. بالاخره من هم از آن دسته آدم هایی هستم که پیش از آن که کسی به نوشتن من نیاز داشته باشد، خودم به آن نیازمندم. فقط برای آن که گاهی حس می کنم ناگزیر از نوشتنم و گریزی نیست جز نوشتن! و گاهی از این نوشتن کمی به آرامش می رسم.)

امروز که این تصمیم را گرفتم، نه از کسی دلخور شده ام، نه حس کسی را دارم که که در آکواریوم لخت است و همه دارند نگاهش می کنند. در واقع اکنون که این تصمیم را گرفته ام، از خوانده شدن فرار نمی کنم، فقط می خواهم به این ارتباط خاتمه بدهم. شاید چون حس می کنم دوره اش در زندگی من تمام شده است...

به هر رو، تجربه ای بود به یاد ماندنی!

 

لازم به ذکر می دانم:

من دیگر در جایی از این جهان مجازی، با نام این وبلاگ نظرم را امضا نخواهم کرد. همان طور که پیش از این هم، نظراتم در وبلاگ های دیگر، فقط کمی از تعداد انگشتان دست بیشتر بود و وبلاگ هایی که در آن ها نظرم را می نوشتم، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید!

سه خط بالا را نوشتم تا تکلیف خودم را با آن کامنت های جعلی که با نام مستعار من یا نام این وبلاگ امضا شده بود، (و چندی پیش تصادفا به یکی از آن ها برخوردم ...) مشخص کرده باشم.

امیدوارم دیگر خیال بازگشت به دیار وبلاگستان (دیار یار!) به سرم نزند.

همین!

 

بدرود.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 16:36  توسط اینجی  | 

خواستم شعرش را برایم بخواند،

گفتم خصوصی که نیست؟!

 

گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!

 

به یاد آوردم که ؛

خصوصی ترین شعر زندگی من

هر روز در خیابان های عمومی راه می رود،

وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود،

یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...

 

کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ،

تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 21:58  توسط اینجی  | 

همیشه "اولین ها" در زندگی آدم ها اهمیت ویژه ای دارند.

مثل اولین پدر و مادری که داری یا داشتی، اولین نامی که بهت می دهند، اولین کلمه ای که ادا می کنی، اولین روزی که مدرسه می روی، اولین دوستی که پیدا می کنی، اولین انشائی که می نویسی، اولین سفری که به تنهایی می روی و ...

می بینید؟ اولین ها گاهی آن قدر مهم اند که می توانند "آخرین" نیز باشند!

 

به گمانم پسری را می شناسم که با اولین دوست دخترش، کمی بعد از آخرین دوست دخترش دوست شد،

و دختری که اولین دوست پسرش برای همیشه آخرین دوست پسرش بود. دختری که آرزو می کرد کاش همان اولین گریه اش، آخرین گریه اش بود...

راستی می دانید خورشید هر روز می تواند هم برای اولین بار طلوع کند و هم برای آخرین بار، غروب؟

 آخرین ها معمولا غم انگیز تر از آب در می آیند.

آخرین باری که همدیگر را دیدیم یادت است؟!

کدام یک می دانستیم که این آخرین بار است؟

شاید اولین ها بیش از آخرین ها قابل پیش بینی هستند.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 12:33  توسط اینجی  | 

پارک نیمروزی ؛ پارک دو نفره های نیمه بیدار،

خواب های تک نفره،

و خمیازه های دوربین من از تکرار ِ سوژه های تکراری.

 

پارک نیمه شب؛ پارک بی خانمان های لرزان از سرما و تنهایی،

معتاد های مطرود و لرزان از خماری،

ترس دخترکان تن فروش،

و شرم ِ دوربین من از ناتوانی ِ ثبت واقعیتی زشت در شرُف وقوع ...

پارک نیمه شب؛ پارک سگ های در حال پیاده روی ...!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:18  توسط اینجی  | 

همسایه بغلی که معتاد است، طی کنسرتی (!) که با دوستانش تو اتاق داشت، آهنگ معروف « هتل کالیفرنیا» را نیز با گیتار زد و خواند.

به درستی نمی دانم این یک تراژدی است یا کمدی! فهمیدنش سخت است.

اگر بی آنکه بداند منظور از "هتل کالیفرنیا" چیست داشت آن را می خواند، شاید مایه ی کمدی قضیه بیشتر بود، اما اگر می دانست و باز داشت می خواند، حتماً در حال اجرا کردن یک تراژدی ِ سوزناک بود.

این قدر فاصله ها زیاد و عمیق است که دیگر "یک دیوار" چندان فاصله ای نیست...

یک دیوار، فاصله ی زندگی ما با زندگی آن هاست، اما باور دارم که "یک دیوار" گاهی برای وظیفه ای که به عهده دارد، کفایت نمی کند. حتی بدبختی ها را هم نمی تواند بپوشاند.

لحظاتی هست که مرز بین زندگی خودم و زندگی آن ها را گم می کنم...

 

پ.ن: برای کسانی که شاید ندانند؛ «هتل کالیفرنیا»، معروف ترین آهنگ گروه «ایگلز» است، که در آن به گونه ای اعتیاد توصیف شده است. در واقع در این ترانه منظور از "هتل کالیفرنیا"، اعتیاد است.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 13:8  توسط اینجی  | 

پاییز مثلٍ: پا در هوا یخ زده

 

وقتی "سردم" بود، گفت که « سُرخ، گرم ترین رنگ است.»

به او و حرف هایش اعتماد کردم. این شد که کمی بعد، همه ی رنگ ها برایم سیاه و خاکستری شدند...

دیگر به دست های گرم چه کسی می شود اعتماد کرد؟!

امسال خیلی زودتر سردم شده. از این بابت کمی می ترسم.

این روزها خیلی خیلی گیجم! اصلاً سرم گیج می رود، احساسم مثل کسی است که در هوا معلق باشد، آن هم به طوری که پاهایش بالا تر از سرش باشد! شما بودید سرتان گیج نمی رفت؟! فکر و خیال گذشته و آینده رهایم نمی کند. اصلاً نمی فهمم "اکنون" ام چگونه می گذرد. شاید مثل گذشته و آینده، مثل همیشه: در تنهایی ِ حقیقی، در زندگی ِ روزمره و کاذب، در مُردگی ِ حقیقی، یا در خیالاتم... 

 

" گفتی: اگر تو را، گر تو را  از دست دهم خواهم مُرد.

نه تو زنده می مانی

یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد

وتو خواهی ماند

....

عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست."

(فرهاد)

 

" خیلی خیلی ببخشید! شما کاملاً اشتباهی عاشق شده بودید. نگاهم و کلماتم اشتباهی به سمت شما آمده بود. از این بابت تا حدی احساس تاسف می کنم. به خصوص که این اولین و شاید به طور همزمان آخرین عشقتان بود.

 

امضا: عشق سابق یا شاید عشق همیشگی اتان.

تاریخ: سرد ترین روز سال"

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 13:4  توسط اینجی  | 

,در روزهای آغازین بهار ١٩۶۴ روزنامه نیویورک تایمز خبر از جنایتی هولناک داد. اما صرف نظر از وقوع قتل آنچه که بیشتر جلب توجه می کرد تیتری بود که روزنامه مزبور انتخاب کرده بود: "سی و هشت نفر شاهد قتلی بودند ولی هیچ یک به پلیس تلفن نکرد." مقاله اینگونه آغاز می شد:
"به مدت بیش از نیم ساعت ٣٨ نفر انسان محترم و پایبند قانون در محله کوئینز (Queens) ناظر این حادثه بودند که زنی در سه حمله جداگانه با ضربات چاقو مورد تهاجم قاتل خود قرار گرفت." (ادامه ی متن)

لطفاْ این مطلب را در لینک بالا دنبال کنید و نوشته را تا آخرین خط بخوانید. برخلاف آن چه به نظر می آید یک خبر قدیمی نیست!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 23:57  توسط اینجی  | 

برای خودم مهلت تعیین کرده ام که بروم پیش روان شناس. با این که از پزشک ها و روانشناس ها اصلاً خوشم نمی آید.

علائم افسردگی را مثل بیشتر مردم ایران دارم... رنج ، رنج، زجر! زندگی همه اش این است؟! به اضافه ی گاه گاهی الکی خندیدن! خندیدن ِ بی دوام و سطحی یا ظاهری.

مرگ قهرمانانه و با ارزش دیگر مرده است. همه چیز به طور دردناکی مضحک است! حتی همین ترکیب هم مضحک است: "مضحک ِ دردناک یا دردناک ِ مضحک"!

دوست دارم داروی نشاط  آوری مثل فلوکسیتین بهم بدهند. فعلاً خودم برای خودم تجویز کرده ام! فردا پس فردا به دستم می رسد. اثراتش را حتماً برایتان تعریف خواهم کرد.

فکرش مثل راه حلی شیرین است. فکر این که صبح یک فلوکسیتین بیندازی بالا و بروی دانشگاه بدون احساس افسردگی، بروی و با بچه ها، مثل آن ها یا حتی بیش تر از آن ها بخندی! طعنه هایشان را خیلی راحت تحمل کنی، فکر گذشته را تحمل کنی، فکر مشکلات خودت و مشکلات مردم، و در آخر این زندگی سگی را خیلی راحت تحمل کنی! عالی می شود!

ولی اگر این قدر ها هم تاثیر داشت که الان دیگر هیچ فلوکسیتینی تو داروخانه ها پیدا نمی شد! دست از این امید های واهی بردار....

حالا امتحان می کنم.

راستی چرا شما فکر می کنید من آدم شادی هستم؟ تو ارنستو، و تو حبیب پرتاری؛ دوست های عزیزم تو دنیای مجازی. شاید به خاطر نوعی طنز در نوشتنم، یا بهتر بگویم؛ این که خیلی وقت ها موقع نوشتن یا حرف زدن "مسخره بازی" در می آورم؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 17:17  توسط اینجی  | 

همسایه بغلی معتاد است. دیشب این را مطمئئن شدم.

نمی دانم قبلش چه جوری این را حس کرده بودم. شاید از روی صدایش، از طنین صدایش یا از لحنش؟ یک جور لحن ِ تا حدی یکنواخت و بی حالت، حتی وقتی مشخصاً ناراحت یا عصبانی است. لحن آدم های از دست رفته. لحن آدم های از دست رفته می دانید چیست؟ من خوب می دانم...

آره فکرش را کرده بودم. همینطوری رو هوا حدس نزده بودم، حس کرده بودم. حس ششم نه! لمس کردم، شاید چون قبلاً هم لمس کرده بودم...  تا این که دیشب میان دعواهایشان از زبان خودش شنیدم و فهمیدم فکرم بی راه نبوده. من تا حالا ندیدمشان، جز از دور و آن هم در تاریکی شب. فقط صدایشان را می شنوم.

شاید در حال ترک است یا فقط مادرش دارد تقلا می کند برای ترک دادنش. مادر بیچاره اش مستاصل است. مدام دعوایشان می شود. دیشب از حرف هایشان (در واقع دعوایشان) یاد فیلم «خون بازی» افتاده بودم... (ادامه ی مطلب)

پیوند ها:

گزارش گاردین درباره اعتیاد در ایران

سه معضل گريبانگير زنان ايران: بیکاری ، اعتیاد و روسپیگری

کاهش سن اعتیاد در ایران نگران کننده است ؛ اغلب معتادان به بیش از یک ماده مخدر اعتیاد دارند

 

 


ادامه مطلب
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 19:24  توسط اینجی  | 

  • اینجا من با پدرم زندگی می کنم، پسر همسایه با مادرش.

دو سه روزی است که وقتی از تنهایی خودمان خسته می شوم،  به تنهایی آن ها گوش می دهم.

به این نتیجه رسیده ام که تنهایی یک پدر و دختر بی صدا تر از تنهایی یک مادر و پسر است.

 

  • راستی فرق بین درد و تنهایی دقیقاً چیست؟ نکند واژه ها برایم یکسان شده اند؟! می ترسم به زودی "با تو بودن" و "بی تو بودن" نیز برایم یکسان شود. کاش زودتر فرقش را بهم بفهمانی. باور کن من شاگرد خنگی نیستم اما ... می ترسم!
  • می گویند زندگی بالا و پایین دارد. ای کاش دست کم زندگی به جای بالا و پایین رفتن تو یک مسیر نامشخص و مسخره، سوار یک الاکلنگ بود؛ آن وقت دست کم خیالت راحت بود که حتماً بعد از هر پایین آمدنی دوباره بالا خواهی رفت ...  گیرم که من از بچگی تاب را بیش از الاکلنگ دوست داشتم. اصلاً ای کاش می شد روی زندگی با آسودگی تاب خورد به جای اینکه تویش دست و پا زد.
  • اگر خوش بین باشم، می توانم فرض کنم زندگی هم مثل زمین بازی پارک دانشجو است؛ آنجا می شود هر از گاهی دور از چشم مامور پارک ، با بی خیالی تاب سواری کنی. بی خیالی هم عالمی دارد! البته دقیق ترش را باید از بچه ها پرسید.
  • نمی دانم از کِی شروع شد؛ بی آنکه درست متوجه باشم، تغییر نقش دادم، بهتر بگویم: تغییر کاربری! بگذار فکر کنم... شاید از همان موقع بود که عکس رادیولوژی نشان می داد دیگر قدم بلند نخواهد شد، و بعد از این فقط سنم است که بالا می رود. اما رادیولوژیست نگفته بود که به جای طول قدم، بر تعداد ماسک هایم افزوده می شود. مثلاً بعضی وقت ها به جای دختر، مادر می شوم یا به جای زن، مرد، یا به جای دایره، مربع!
  • زندگی یک الاکلنگ بی قانونه، یا شاید یک رنجر بی قانون؟! تازه اصلاً استاندارد هم نیست! حتی کمربند ایمنی هم ندارد! چی؟! بیمه؟؟ حرفش را هم نزن!!

 

تاریخ: یک جمعه ی خاکستری و راکد مثل اغلب جمعه ها یا شاید تمام جمعه ها!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 22:33  توسط اینجی  | 

تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

 

نشسته ام پشت میز، منتظر دوستم هستم که دو نفر از کنارم رد می شوند و می روند دور میز روبرویی می نشینند. اول دخترک نظرم را جلب می کند. شاید به خاطر رنگ های تند شالی است که سرش کرده. حرکاتش به نظرم اغراق آمیز می رسد. به خصوص ادا اطوار هایی که با دستش موقع سیگار روشن کردن در می آورد. البته شاید طبیعی باشد؛ به خاطر برق لاک ِ روی ناخن های بلندش. از اینجا که نشسته ام می توانم نیم رُخش را ببینم؛ با بینی عمل شده، مو های مش کرده و خط لب صورتی پُر رنگش که لبش را به طوری غیر طبیعی بزرگ کرده است. حالا دارد از خنده غش می کند. خنده اش به نظرم حتی از ظاهرش هم تصنعی تر است. نگاه مضحکی به پسره می اندازد. پسره دستش را دراز می کند تا از روی میز، پاکت قرمز سیگار را بردارد. همراه با سیگاری که بر می دارد، نگاه من هم به سمت او می رود. جوانی مو بلند است که نیمرخش را می بینم. یک لحظه خشکم می زند. آشناست؛ در واقع زمانی فکر می کردم دارم می شناسمش، اما انگار هیچ وقت نتوانستم بشناسمش، فرصتی نبود. او هم به گمانم مرا آن طور که باید نشناخت یا نخواست بشناسد. بی حرکت و مات نگاهش می کنم. دور چشمش را هنوز همان حلقه ی تیره گرفته. بی صدا آه می کشم. حس می کنم چیزی می خواهد خفه ام کند. نگاهش را دنبال می کنم و در می یابم آن طور که آن وقت ها مرا نگاه می کرد، دختر روبرویش را نگاه نمی کند، در چشم های او دنبال چیزی نمی گردد. دخترک هم مثل من نیست، زمانی که در موقعیتی ظاهراً مشابه ِ او بودم. چشم های دختره ناخودآگاه از نگاه او فرار نمی کند و باعث نمی شود او خنده اش بگیرد. موبایل دخترک زنگ می زند و پس از چند لحظه تردید، به آن جواب می دهد. فرصت ندارم فکر کنم از روی خستگی و بی حوصلگی است که جوانک به اطراف نگاه می کند، یا چیز دیگری. نگاهش که به من می رسد، ثابت می ماند و حالتی مبهم بین دقت و تعجب به خود می گیرد. نمی توانم از نگاهش چیزی تشخیص بدهم. احساس مبهمی دارم. نگاهم را به قصد از او بر می دارم و به زیر ِ دست های یخ کرده ام، به طرح های چوب ِ روی میز چشم می دوزم. بی آنکه سرم را بلند کنم، در لبه ی نگاهم، نگاهش را می بینم که هنوز به سمت من است. دلم می خواهد بدانم دارد به چه چیز فکر می کند.

می ترسم مثل سابق غیر قابل پیش بینی باشد و کاری ازش سر بزند، مثلاً جلو بیاید و چیزی بگوید. آن وقت است که من بیهوده دنبال واژه ها می گردم و چیزی نمی یابم و او مثل آن وقت ها معنی سکوتم را نمی فهمد و چیز دیگری برداشت می کند. به جز این، حالا بعد از این همه وقت، آن هم در حضور دختر روبرویش، زیر ِ نگاهش احساس عذاب می کنم. بلند می شوم و بی آنکه برای آخرین بار نگاهش کنم از در بیرون می آیم. با خود می اندیشم آن فضای محو شده در آن دود ِ غلیظ ِ رخوت جای من نبود. تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

درست نمی دانم کجا دارم می روم. صدای بوق ماشین ها، همهمه ی آدم ها، فریاد مسافر کش ها در سرم می پیچد. شاید سردردم به خاطر این سر و صدا ها باشد؟ حسی مثل بغض را قورت می دهم اما افکارم را نمی توانم قورت دهم. در این فکرم که اگر من جای آن دختر نشسته بودم، این بار درباره ی آن تیرگی دور چشم هایش چه فکری می کردم؟

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 20:35  توسط اینجی  | 

"من سردم است..."

قطره های باران کمی جلوی دیدم را می گیرد، با این حال از دور تو را تشخیص می دهم. دقیق می شوم، آره! خودت هستی. قلبم تند تر می زند. همان طور که نگاهم به سمت توست، به راه رفتن ادامه می دهم. تو هنوز مرا ندیده ای. همین قدر می فهمم که بازویت دور بازوی دختری پیچیده و دستش را در دست گرفته ای. روی دختر دقیق نمی شوم. تی شرت قرمز پوشیده ای، درست مثل بار اولی که دیدمت. قلبم انگار درون گلویم می تپد. شقیقه هایم داغ شده اند و تپش خون را در آنها حس می کنم.  داریم به هم نزدیک می شویم. دختر دارد می خندد. نزدیک تر که می شویم صدای خنده ی کش دار و لوسش در گوشم می پیچد. از کنار هم رد می شویم. دلم می خواهد برگردم از پشت سر نگاهت کنم. درست مثل بار آخری که دیدمت؛ وقتی ازت خداحافظی کردم و به سمت پله های مترو می رفتم. اما بر نمی گردم، گردنم کوچکترین چرخشی نمی کند، انگار خشک شده، همانطور بی وقفه به راهم ادامه می دهم. درست مثل همان آخرین بار؛ انگار می ترسیدم نگاهم احساسم را لو بدهد. این بار هم مثل آن دفعه درونم جنگ است. قدم هایم را تند تر می کنم. زیر باران، تنهایی، حسابی سردم است. دارم فکر می کنم تو با آن تی شرت آستین کوتاه، زیر این باران، سردت نیست؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 22:56  توسط اینجی  | 

تو چهره ی هر آدمی چیزی هست که آن را از باقی چهره ها تمیز می دهد و قابل شناسایی می کند. اما از دور که به توده ی آدم ها نگاه کنی، همه اشان شکل هم اند. انگار از روی هم کپی شده اند! کمی نزدیک تر که می شوی، می توانی تفاوت ها را ببینی اما چیز مشخصی از چهره ها در خاطرت نمی ماند.

وقتی به یک آدم از نزدیک هم نزدیک تر می شوی، وقتی هر بار دیدنش باز هم برایت تازگی دارد؛ انگار هر بار چیز تازه ای در آن پیدا می کنی، چهره ی آن آدم برایت با همه ی چهره های دنیا فرق می کند. نمی توانی درست بفهمی چه چیزی موجب این تفاوت می شود، اما مهم این است که "این یکی با بقیه فرق می کند!" این جور وقت ها اگر قرار باشد تا آخر عمر فقط یک چهره را ببینی، بدون تردید همین یکی را انتخاب می کنی چون چاره ی دیگری نداری، چون فکر می کنی بدون این چهره ی متمایز، می میری یا دست کم نمی شود از مرده ها تمیزت داد.

طی این دو دهه زندگی میان آدم ها، فهمیده ام در دنیای آدم ها بیماری های مختلفی هست. یکی از بیماری های خطرناک ِ آدم ها، مرض ِ خاکستری دیدن است (این اسم را خودم رویش گذاشته ام): وقتی که حس می کنی آدم ها با همدیگر هیچ فرقی ندارند. انبوه آدم ها برایت مثل یک گله گوسفند می شوند؛ تفاوتی میانشان نمی بینی. هیچ چیز خاصی درونشان پیدا نمی کنی که با بقیه فرق داشته باشد. درست از این نقطه است که رنگ های مار خوش خط و خال و پر پیچ و خم زندگی ات به طرز مضحکی به خاکستری میل می کند. انگار همه چیز را از میان لایه ای غبار خاکستری می بینی. این بیماری هنوز اسم ندارد. راه های درمانش هم هنوز مشخص نشده. گمانم از آن بیماری ها باشد که پیش گیری دارد اما درمان ندارد!

این روز ها چشمم دنبال یک پوستر می گردد که راه های پیش گیری از این بیماری ِ بدون ِ نام را نشان بدهد. حس می کنم زندگی ام دارد به سمت خاکستری شدن میل می کند. در واقع بر حسب تجربه ی قبلی، پیش بینی می کنم اتفاقاتی مشابه، رنگ های باقی مانده ی زندگی ام را از بین ببرد. و هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست ...

 

پ.ن ۱: از محققان، مبتلایان و بازماندگان ِ شاهد ِ این بیماری دعوت می شود مشاهدات، حدس ها یا نتایج خود را در مورد علل این بیماری، راه های پیش گیری و درمان ِ آن، برای ما (به نشانی commenting.blogfa.com ) ارسال کنند. لازم به ذکر نیست که طبق روال اینجور مسابقات، جوایزی ارزنده به قید قرعه تقدیم شرکت کنندگان می شود. می خواهید باور کنید، نمی خواهید هم باور نکنید!

پ.ن 2: این پست یعنی من هنوز هم ظاهراً زنده هستم، کسی که ظاهراً مُرد من نبودم اما عزیز ِفامیل و خانواده بود. مردنش را چندان باور ندارم. چنان که زنده بودن ِ خودمان را!

پ.ن 3: (برای آدم های وسواسی که می خواهند همیشه 100% مطمئن شوند) احتمالاً دلیل غیبت صغری ِ اینجانب، "پانوشت 2* " بود.

پ.ن 4: ستاره ها ("*") و نوشته های مرتبط با آنها کار "باریش" است. برای من ویراستار شده حالا!

           -----------------------------------------------------------------------

*: رجوع شود به 4 خط بالاتر! **

**: فکر کنم وسواس گرفتم. راستی وسواس هم از بیماری های مهم و شایع می باشد که بنابر اهمیت آن، حتی در قرآن هم آمده است. یادم نیست کجا ولی همونجا که خدا می گه "خلق ناس"، آخرش هم می گه: "مِن شر الوسواس"! یعنی از دست وسواس!   آره؟!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 3:43  توسط اینجی  | 

فقط دو تا بد شانسی می توانست موجب این تاخیر در نوشتن گزارش تجمع، یا گذاشتن عکس های تجمع دوشنبه 5 شهریور در وبلاگم شود؛ یک: مریضی ، دو: جا به جایی ِ کامپیوتر و در دسترس نبودن عکس های ذخیره شده در کامپیوتر قبلی.

دیگر برای گزارش نوشتن دیر است و برخی از دوستان پیش از این زحمت این کار را کشیده اند. من در این نوشته تنها اشاره ای به برخی از جوانب تجمع خواهم داشت.

بعد از تجمع چیزی که بیش از همه می پرسند،« موفقیت یا عدم موفقیت تجمع» است. پرسشی که به نظر من دست کم به این زودی پاسخش روشن نمی شود. یک حرکت اعتراضی مدنی می تواند در طولانی مدت تاثیر خود را نشان دهد؛ با تغییراتی هرچند جزئی در کنش های مسوولان، یا حتی با اندک تغییری در رفتار و پندار مردم و شهروندانی که سابقاً سهمی در روندِ تغییرات ِ محیط زیست خود نداشتند یا حتی در این مورد آگاهی و شناخت لازم را دارا نبوده اند.

بعد از تجمع 18 بهمن 85 رو به روی سازمان میراث فرهنگی کشور(که از اولین اعتراضات حضوری ِ (!) آن موقع در زمینه ی میراث فرهنگی و محیط زیست بود)، یاد گرفته ام که صرف ِ تایید و وعده و وعید گرفتن از مسوولان، و از موضع پایین برخورد کردن مسوولان با معترضین نمی تواند نشان دهنده ی موفق بودن تجمع اعتراضی باشد زیرا این قبیل رفتار ها می تواند برآمده از تاک تیک های طرف مقابل یا حتی دستور مبنی بر خاتمه دادن ِ مسالمت آمیز تجمع باشد و این جور مواقع هزار جور وعده داده می شود و حرف زده می شود که ممکن است از فردای تجمع دیگر قابل دسترسی و حتی پیگیری نباشد. در مملکت ما هم که آسان ترین و کارا ترین راه برای اشخاص (به خصوص اگر دارای سِمَتی باشند) باز است: تکذیب کردن یا مقصر دیگری پیدا کردن و به گردن این سازمان، آن نهاد، مسوولان دولت سابق و غیره و غیره انداختن!

بنابر این به نظر من در این جور اعتراضات نمی شود نتیجه را آنی تخمین زد و موفقیت یا عدم موفقیت ِ حرکت اعتراضی را مشخص کرد.

چیزی که موفقیت ِ یک حرکت را تضمین می کند، تداوم ِ حرکت و پیگیری ِ اعتراضات است. بی شک محیط زیست ِ در حال احتضار ِ ایران و وخامت ِ اوضاع، با یک بار تجمع کردن بهبود نمی یابد و به سامان نمی شود.

تنها موفقیتی که در این مورد رد خور ندارد و از همان ابتدا می شود فهمید، افزوده شدن ِ تعداد معترضان است؛ این که چند نفر برای احقاق حق خود و آینده گان آمده اند و این که این بار چند نفر بیشتر از بار قبل قدم رنجه کرده اند.

تجمع روز دوشنبه 5 شهریور در پایان، خواسته ای قابل پیش بینی داشت؛ استعفای هرچه سریع تر ِخانم واعظ جوادی از ریاست سازمان. طبیعتاً در برابر عملکرد وحشتناک و مخرب یک سازمان، تنها پاسخ می تواند برکناری ِ رئیس سازمان باشد. پس از آن است که تازه می توان با آقای ایکس و خانم ایگرگ درباره ی "عملکرد" سازمان بحث و مذاکره کرد! اگر مسوولان سازمان حاضر می شدند رسماً به تصمیمات غلط و مُخرب خود در پروژه های مختلف سازمان اعتراف کنند، و دلایل و مقصران ِ اصلی ِ این رخ داد های ناهنجار زیست محیطی را بدون توجیه برشمارند و طی بیانیه ای رسمی از مردم  بابت خسارات جبران ناپذیری که به خاطر تصمیمات غیر مسوولانه ی سازمان حفاظت از محیط زیست، به محیط زیست ایران وارد آمده است، طلب بخشش کنند و متعهد شوند تا جایی که امکان پذیر است، جبران خسارت کنند، شاید دیگر خواسته ی مصرانه ی آن تجمع "استعفای هرچه سریع تر خانم  واعظ جوادی، رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست" نبود. اما این بهایی است که سازمانی چنین بی کفایت که در حقیقت "باید" منجی ِ محیط زیست باشد ولی در عمل خود یکی از دشمنان محیط زیست شده است، باید بپردازد. زیرا سبزهای ایران به خاطر وقایع دلخراشی که تاکنون در عرصه ی محیط زیست کشور رخ داده است، خشمگین و اندوهگین هستند.

پ.ن: عکس های تجمع را می توانید در پست پایین ببینید.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 1:7  توسط اینجی  | 

 

1

در آغاز تجمع کنندگان جلوی فضای سبز سازمان، ساعتی را در زیر آفتاب گذراندند و پس از اینکه برایشان روشن شد مسوولان سازمان در اینجا اعتنایی نمی کنند، به سمت پله های ورودی ساختمان پیشروی کردند.

2

تجمع کنندگان به نشانه ی سوگواری برای محیط زیست ایران، پارچه ی مشکی به بازو های خود بسته بودند.

3

مرگ زودرس محیط زیست ایران را به ملت غیور ایران تسلیت می گوییم!5

شهروندان گرامی؛ از حقوق زیست محیطی خود چه می دانید؟!

4

گلستان، خجیر، سرخه حصار، بختگان، ارومیه و ... کجایی "خواهر"؟!! (منظور خواهر جوادی می باشد!)

باقی عکس ها را در ادامه ی مطلب ببینید...


ادامه مطلب
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 1:0  توسط اینجی  | 

اعتراض قرار است از فضای مجازی بیرون برود. دوستداران محیط زیست ایران چگونه می توانند تنها با پشت کامپیوتر نشستن و پتیشن آنلاین امضا کردن یا کامنت گذاشتن و نوشتن در وبلاگ، وجدان خود را راضی نگه دارند؟

مطمئناً فجایع زیست محیطی که تا به امروز در ایران رخ داده است، به اندازه ای مهم است که واکنش ها و اعتراضات به آنها از دنیای مجازی اینترنت هم فراتر برود.

بنابر این روز دوشنبه ۵ شهریور ساعت ۱۱ صبح جلوی در پارک پردیسان جمع خواهیم شد تا اعتراض خود را به روند تخریب روز افزون محیط زیست ایران بسیار رساتر و تاثیر گذار تر اعلام کنیم.

                      1

امیدوارم کسانی که ادعای دوست داشتن محیط زیست را دارند، در موعد مقرر حاضر شوند و محیط زیست را این چنین تنها و بی کس، به امید خدا رها نکنند!

همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کین درد مشترک

هرگز جدا جدا درمان نمی شود!

تجمع حامیان محیط زیست ایران

اعتراض به قتل عام پرندگان بختگان ، روز دوشنبه مقابل سازمان محیط زیست

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 22:55  توسط اینجی  | 

           30 مرداد عزای عمومی و اعتراض وبلاگ نویسان به قتل عام پرندگان در بختگان

جوجه فلامینگو های عزیز؛ آرام و ابدی بخوابید که ما هم آرامیم! ما هم آرام خوابیده ایم. ما فقط گاه گاهی بیدار می شویم و چند خطی که شاید تند و تیز هم باشد، در وبلاگ هایمان می نویسیم تا وجدان هایمان هم مثل خودمان آرام شود و بعد می رویم دوباره می خوابیم!

              فلامینگو های بختگان

این بار داریم راجع به فلامینگو های نمک سود شده می نویسیم. بله؛ نمک سود! می بینید که بالاخره این سدسازی ها یک "سود"ی هم پشت بندشان دارند! ای بابا! شما هم که انگار خیال سازش ندارید و باید همیشه اعتراض کنید! حالا مگر چهفرقی می کند که پیش از "سود" نمک باشد یا چیز دیگری؟! مهم این است که سود دارد! آن هم چه سودی! حتماً سودش زیاد بوده که این همه اعتراض علیه آبگیری سد سیوند هم اثر نکرد و دل مسوولان را نرم نکرد!

خواستم بگویم دوستان عزیز و سبز! خواهش می کنم این قدر نرمی و لطافت گل ها و درختان سبز را به ارث نبرید، این قدر هم آرام نمانید! اگر جوجه فلامینگو ها آرامند برای این است که نمی توانند آرام نباشند، توانش را ندارند با آن زبان ها و گلوها ی خشک شده اشان. اگر درختان در مقابل ضربه های تبر آرام ایستاده اند، برای این است که نمی توانند حرکت کنند، اگر کوروش کبیر آرام خفته است، برای این است که دیگر در این دنیا نیست و لابد زمانی خیال می کرده که ما؛ یعنی آیندگان این سرزمین، بیداریم. بیدار ِ بیدار ِ بیدار!!

مگر چند نفر به نوشته های وبلاگ هایمان اهمیت می دهند؟! مگر مسوولان، نوشته های وبلاگ ها را خطری برای اعمال ِ خطای خود می بینند و با نوشته های ما از ویرانگری و سهل انگاری اشان دست بر می دارند؟!

شاید سازمان حفاظت از محیط زیست دلش یک تجمع اعتراض آمیز می خواهد. ؟

 

30 مرداد عزای عمومی و اعتراض وبلاگ نویسان به قتل عام پرندگان در بختگان

تصاويرتكان‌دهنده از مرگ‌ 2 هزار جوجه فلامينگو در دریاچه بختگان

تصویر جان دادن گوزن های زرد دریاچه ارومیه در میان شوره زار ناشی از احداث سد !

وقت آن نرسيده است؟

عاملين جنايت بختگان را به دادگاه بكشانيم

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 1:59  توسط اینجی  | 

در روز های آغشته به روزمره گی، سرشار از خلاء، و پر از آشفتگی و شلختگی ام شناورم، بی آنکه امروزم با دیروز و فردایم تفاوت قابل اعتنایی داشته باشد. روز های پر از حس بی فایده بودنم را طوری می گذرانم که انگار به زنده بودن یا بهتر بگویم؛ "زنده ماندن" عادت کرده ام. تنهایی ِ درونی و شاید گزینش شده ام را دیگر احساس نمی کنم بلکه فقط تشخیص می دهم! درست همان گونه که آدم چیز های تکراری را فراموش می کند و دیگر حس نمی کند، بلکه هر از گاهی ممکن است چیزی موجب یاد آوریشان شود.

جغد بودنم هم خاری است در چشم دیگران و از نظرشان مُهری است بر بی مصرف بودنم. (البته این برداشت خودم است.)

حرف های ناخوشایند دیگران را بی آنکه در جستجوی پاسخ مناسبی برایشان باشم، تحمل می کنم و به بار ِ تنهایی ِ فراموش شده ی خودم می افزایم. حوصله ی آدم ها و دروغ های ترحم انگیزشان را ندارم؛ آدم ها و دل خوشی های کوچک و آرزو های ناکام مانده اشان. حوصله ی آدم ها و گناهان کوچک و بزرگشان و وجدان های پوسیده اشان، و حتی  حوصله ی خودم با افسردگی ِ واقعی یا ساختگی ام، با نیاز ها و غرایز انسانی و خسته کننده و تکراری ام را ندارم.

تقریباً چیزی برایم ارزش بازسازی و تلاش برای ساختن را ندارد. درست مثل این که از نظرم غباری خاکستری روی همه چیز (حتی دوستی ها و روابط انسانی) را پوشانده است. دیگر کمتر انگیزه ای برایم باقی مانده و هر چه که هُلم می دهد، بیشتر به اجبار می ماند تا انگیزه.

رنگ مورد علاقه ام را نمی دانم در کدام خداحافظی گم کرده ام. در گذشته نیز دیگر خاطره ای دوست داشتنی برای دوره کردن و باز به یاد آوردن نمی یابم، این است که به آینده ای تخیلی روی آورده ام که تخیلی بودنش  در نظرم با امید به آینده جور در نمی آید. افعال در ذهنم به هم ریخته اند: آینده ی بعید، گذشته ی نزدیک، حال ِ تخیلی، ماضی ِ فراموش شده.

می دانم که بیش از همیشه به کمک نیاز دارم. و این را هم می دانم که خیلی وقت ها که آدم کمک می خواهد، دست قابل اعتمادی را که به طرفش دراز شده باشد، نمی یابد.

دلم می خواهد زود تر پاییز شود تا فصل با چیزی که احساسش می کنم هماهنگ باشد تا این قدر احساس غربت نکنم؛ شاید آن موقع طبیعت ِ دست کاری شده با من هم درد باشد یا دست کم بتوانم احساسات درونی ام را گردن عوامل بیرونی و برگ های خشک پاییزی بیندازم. گذشته از آن، دلم می خواهد ماه ِ بی خاصیت تولدم زود تر بگذرد تا این قدر به این روز های رنگ و رو رفته و خالی، چپ چپ و با تعجب نگاه نکنم.

 

امضا: اینجی ِ بدبین و خسته از "هیچ"، با احساسی مثل پا در هوا بودن.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 3:30  توسط اینجی  | 

در عین تحسین ِ مارکز، با او هم فکر نیستم که مرگ، زن آبی پوشی است که موهای بلندی دارد. مرگ باید انسان سیاه پوش و سردی فارغ از جنسیت باشد با این توانایی که در یک لحظه، حقیقت ِ وجود ِ انسانی را به خاطره ای مبدل کند.

 

                                     100_Years_of_Solitude

  

پ.ن: این روز ها دارم صد سال تنهایی را می خوانم.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 1:59  توسط اینجی  | 

با حساب من 12روز مانده است به سالگرد یک یا چند خاطره.

از حالا دارم از خودم قول می گیرم که امسال دیگر هیچ بهانه و هیچ دلیلی برای لج بازی نتواند مرا از رفتن منصرف کند.

مهم نیست در حضور چه کسی یا چه کسانی، مهم این است که فقط یک روز در سال برای زنده تر کردن خاطره ای شخصی و یک روز در سال برای در آن ارتفاع بودن و گرامی داشت ِانسان هایی بزرگ فرصت دارم.

یک روز در سال برای زنده کردن خاطره ای که تلخی ای در آن نهفته است و از قضا امسال یادآوری اش برایم تلخ تر خواهد بود. بار ها بی آنکه حواسم باشد، آن خاطره را روی قلوه سنگ های سُست و زیر آفتاب ِ شفاف و تند مرور کرده ام. بار ها در ذهنم بالای آن اتاقک خاطره انگیز که در واقعیت همیشه حضوری کوتاه و چند دقیقه ای در آن داشته ام، نشسته ام و از آن پنجره ی کوچک با حالتی آمیخته با غم، تفکر و یادآوری، طبیعت ِ دست خورده ی بیرون را از آن ارتفاع نگاه کرده ام.

دوست ندارم فرصتی را برای شنا کردن در خاطرات از دست بدهم حتی اگر خطر غرق شدن داشته باشد. دیگر می دانم آدم هایی که برای لحظاتی به نقطه ای نا معلوم خیره می شوند و بی آنکه پلک بزنند، انگار از ورای اجسام، دوردست ها را می بینند، در "حال" زندگی نمی کنند بلکه در گذشته و یا خیالاتشان شناورند. در بین زمان های مختلف، حال کمترین ارزش را برایشان دارد، برای آینده تنها گوشه چشمی خیال انگیز بس است و این گذشته است که بیشترین قسمت مغزشان را به خود مشغول کرده است. اگر "به پیش" بگویند، در ذهن می خواهند "به پس" بروند و داشتن ِامید به آینده برایشان کار چندان راحتی نیست.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 1:57  توسط اینجی 

با این اوضاع ِ محله ی سنتی و همیشه عزادار، با این اعضای خانواده ی مشتاق و مشوّق، با این وضع آشفته و کار و بار و ذهن ِ آشفته ی من و با آن استاد ِ سابق ِ احتمالاً معتاد و بداخلاقم که از قضا هم دانشگاهی و هم دوره ای ِ خودم از کار در آمد و با این اوضاع ِ خراب ِ جیب، همان بهتر که ساز ِ از کوک در رفته و خاک گرفته ام را بگذارم باز هم خاک بخورد و خودم بنشینم MEZZO نگاه کنم و با دیدن ساز خودم و آن نوازنده های حرفه ای حسرت بخورم. باید از نوازنده ی تازه کار بودن دست بکشم و فقط یک علاقه مند باقی بمانم. بنشینم و تا آنجا که اهالی خانه مخالفتی نداشته باشند MEZZO تماشا کنم. کم ترین دست آوردش این است که آن نوازنده ها از ابتدای امر، از وقتی که تصویرشان روی صفحه ی تلویزیون نقش می بندد، حرفه ای هستند و دیگر از صداهای خارج و ناکوک خبری نیست. بیشترین دست آوردش هم این است که هزینه ی کلاس و استاد را نمی پردازم و دست آورد مهم دیگرش این است که دیگر حتی ماهی یک بار هم صدای سازم در نمی آید تا بهانه ای باشد برای غُر زدن بعضی ها!

یک دوست ِ نادوست (!) داشتم که می گفت: "سازت قهر می کنه اگه چند وقت نزنی..." همه چیز که قهر کرده، این هم رویش! مهم نیست.

خر ما از کُرّه گی دُم که نداشت، هیچ، به مرحله ی خر شدن هم نخواهد رسید! نه؛ اصلاً من هیچ وقت حتی خر هم نداشته ام! چه برسد به دُم و ابزار آلات و قرتی بازی های دیگر!

 

پ.ن1: پستِ دو روز پیش (:"تاسف نامه" یا "یک قدم عقب نشینی"!) را از وبلاگم برداشتم. راستش همان موقع هم که فرستادمش تردید داشتم. دیروز هم جایی بودم که کامپیوتر در دسترسم نبود تا آن نوشته را به دلیل ِ یک بعدی نگاه کردن به قضیه بر دارم. دلیل نوشتن آن پست، این بود که بعد از دیدن ِچند تا دختر (در اتوبوس)، متعجب و متاثر شده بودم. اما از دیروز به این نتیجه رسیدم که عده ای خاص نمی توانند نماینده ی همه باشند. بنا بر این خودم پیش از همه نوشته ی پیشینم را رَد می کنم. شاید اگر نتیجه گیری های عجولانه یا اغراق آمیز نداشت، نوشته ی بدی نبود. به من حق بدهید که نوشته را از روی وبلاگم برداشتم. آدم می تواند نظرات دیگران را جاهای دیگر بخواند و اگر مخالفتی داشت، انتقاد کند، اما نمی تواند خودش نوشته ی خودش را در وبلاگش بگذارد در حالی که دیگر با آن موافق نیست! از دلزاده ی عزیز که در بالاترین به پست قبلی ام لینک داده بود عذر می خواهم، شرمنده!

پ.ن 2: پست قبل دو تا کامنت داشت؛ یکی  ... (سه نقطه) بود از کلاغ سبز و دیگری از آن کامنت های دری وری بود (وقتی وبلاگش را دیدم از این بابت مطمئن شدم.)  با این حال در نظرات ِ این پست دوباره عیناً می آورمش. (شاید محض خنده؟!)

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 15:19  توسط اینجی  | 

اینجا آتشی روشن است

سوزان و سرخ

مبارزه ای ست با سرما و تاریکی

هر چند کوچک.

 

اینجا گاهی شعله های آتش تا اوج  زبانه می کشند،

گاهی خموده می شوند و پر پر می زنند تا خاموش نشوند

از خاکستر ها نیز گاهی در آخرین لحظه ها شعله می روید

مثل آن جوانه ها که از کُنده ی درختان قطع شده دوباره سبز می شوند.

 

ما همان جرقه های کوچک ِ گداخته ایم

که در اوج ِ شعله ها

از آتش بیرون میفتیم

و سو سو زنان خاموش می شویم

همچون آخرین و بی تاب ترین ستاره ها در ابتدای صبح

 

اینجا سیاهی ها هنوز نمی دانند؛

آتش با تاریکی خاموش نمی شود!

آتش را باید با روشنی خاموش کرد

تنها در صبح ِ روشن می توان از آتش دست کشید

و تنها در روشن ترین لحظه هاست که آتشی دیده نمی شود

 

اینجا؛ در نهایت ِ سرما و تاریکی آتشی روشن است

اینجا

در قلب ِ گداخته و سوزان ِ ما،

در ذهن ِ ما

شعله ای زبانه می کشد که هرگز خاموش نمی شود.

 

برای همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

پ.ن: (۱۰۱ کلمه بیشتر شد اما به نظرم مهم نیست چند کلمه باشد.)

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 2:14  توسط اینجی  | 

چه جوری می شود ثابت کرد زمان در دوستی چه نقشی دارد؟

چه جوری می شود ثابت کرد دوستی وقتی در زمان ِ خودش شکل نگیرد دیگر هیچ وقت شکل نمی گیرد؟

چه طوری می شود ثابت کرد دوستی ای که قبل از محکم شدنش گذر زمان رویش سایه انداخته باشد  دیگر جز اندک خاطراتی، چیزی از آن باقی نمی ماند؟

چیزی که اصلاً نمی شود ثابت کرد این است که کدام بیشتر تغییر می کنند و تغییر می دهند؛ زمان یا خود ما؟! خود ما در بستر زمان تغییر می کنیم اما چیزی که باعث می شود راه بازگشتی نباشد، خود ما هستیم یا فقط زمان؟!

دوست من؛ زمان را از دست داده ایم یا در واقع زمانی که گذشت، دوستی ِ ما را از دست داد.

در تو هم چندان پافشاری و اراده ای برای بازگرداندن ِ چیزی نمی بینم. پس حق دارم به قوانینی برای مدت اعتبار و انقضای دوستی ها اعتقاد داشته باشم.

خیلی چیز ها می توانست جور دیگری باشد. زمان می توانست متفاوت پیش برود. همین زمان که روی خط مستقیمی دایم در حرکت است. حرکتی ظاهراً رو به جلو. اما یکی از بازی های نه چندان مفرح من؛ یکی از جدی ترین بازی های من این است که فکر کنم گذشته چه چیز ِ دیگری می توانست باشد. شاید بازی ِ خطرناکی باشد، شاید نتایج خوبی برایم نداشته باشد اما به من فرصت می دهد تا خط مستقیم و بی بازگشت زمان را با شیطنت به هم بریزم و مغشوش کنم. شوخی با زمان که اینقدر سخت گیر،  قاطع ، بی انعطاف و اجتناب ناپذیر است، برایم جالب است. زمان که آن قدر خشک است که شوخی بردار نیست. جوانی ِ آدم ها را می گیرد و دیگر باز نمی گرداند، زنده ترین اتفاقات را خاطره می کند، خاطرات را محو می کند چنان که گویی وجود نداشته اند، و حتی زندگی ها را نیز با همین قاطعیت محو می کند.

از گذر ِ چرخ های سنگین ِ زمان روی زندگی نمی توان فرار کرد اما گاهی در ذهن می توان گذشت ِ زمان را نادیده گرفت و طور دیگری زمان گذرانید.

دوست ِ من؛ بیا زمان را بی اراده از دست ندهیم، وقتی که راه بازگشت برای همیشه بسته است.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 17:59  توسط اینجی  | 

زندگی از روزی که متولد شد، با ما شوخی داشت انگار!

مثل یک بچه ی سرتق لج بازی ِ بی پایانش را آغاز کرد.

 

از این است که همیشه

کسی را که می خواهی ببینی نمی بینی

و تصادفاً کسی را می بینی که نمی خواهی

 

به کسی دل می بندی که نباید

برای کسی شعر می گویی که نخوانَد

 

کسی را از دست می دهی که جای خالی اش پر نمی شود

و برای کسی فدا می شوی که نمی فهمد

 

زمانی به آرزویت می رسی که دیگر آرزویت نیست،

 

در حیاتی ترین لحظه ها عقربه های ساعت تند تر می چرخند

و در آخرین لحظه ها سر از بن بست در می آوری.

 

کسانی که وسوسه می شوند به زندگی دهن کجی کنند مقصر نیستند؛

بس که زندگی به آنها دهن کجی کرده!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 2:30  توسط اینجی  | 

نور مانیتور چشمم را می زند چون تا یکی دو دقیقه ی پیش در تاریکی اتاقم سعی داشتم بخوابم. اما امشب آستانه ی شب بیداری ام فراتر رفته و از آن شب هایی است که فکر هایم چون جمله های از پیش تعیین شده، به ترتیب به ذهنم هجوم می آورند. تازه - و طبق معمول ِ شب های تعطیل دیرتر از همه- مثل جانور های محتاط درون اتاقم خزیدم تا کسی را بیدار نکنم. اما بعد از کلنجار رفتن با افکارم، نیاز به نوشتن مرا وادار کرد تا بار دیگر مثل دزد ها در اتاق را باز کنم و برسم اینجا؛ پشت کامپیوتر یا همان رایانه ی خودمان! فکر هایم عمومی تر (!) از آن بودند که همانجا در اتاقم به نوشتن روی کاغذ اکتفا کنم. کنترلی نیمه آگاهانه در ذهنم است که فکر هایم را گاهی به سمت کاغذ و گاهی روی کیبرد کامپیوتر سوق می دهد.

نصفه شبی از پله های راهرو، پایین آمدم تا بنویسم و در واقع بپرسم که این معضل زبان فارسی سر انجام به کجا می رسد؟! بالاخره واژه های ما باید از واژه های عربی تهی شود یا نه؟! واژه های به ظاهر بیگانه انگار خیلی بیشتر از یک بیگانه، خودی شده اند. می ترسم اگر همه ی بیانم را از این واژه های نفوذی بزدایم، دیگر احساس نکنم دارم به زبان خودم حرف می زنم، می ترسم تازه آن وقت احساس کنم دارم به زبانی بیگانه صحبت می کنم. مثلاً وقتی می خواهم بگویم: "... تعبیر می کنم" چه باید بگویم؟ بگویم بیان می کنم، برداشت می کنم، ترجمه می کنم؟ اصلاً ترجمه خودش فارسی است یا عربی؟! به شک افتاده ام! نمی دانم اشتباه می کنم یا نه، اما انگار هیچ واژه ای نمی شناسم که به این اندازه به منظور مورد نظرم نزدیک باشد.

امروز مهمان کوچولویمان؛ کوچولوی ایرانی ِ تازه از فرنگ آمده امان، با نگرانی و ناراحتی می پرسید چند درصد از حرف هایی که می زنیم عربی است؟ نمی دانم با چه پیش زمینه ای می پرسید: " 90% حرف هایمان عربی است؟!" و من باید طوری پاسخ می دادم که هم واقعیت را گفته باشم و هم دل داری اش داده باشم. و بعد با وحشت از من می پرسید: "این خوبه یا بد؟!" من هم که خودم جواب دقیق را نمی دانستم، گفتم به هر حال واقعیت است. و یک جوری موقتاً کنجکاوی و نگرانی ِ زودرَسش را با جواب های ماست مالی شده ام برطرف کردم.

من در حرف زدن و نوشتن سعی می کنم در انتخاب واژه ها دقت کنم و تا آنجا که بیانم عجیب نشود و به منظورم نزدیک باشد، از واژه های فارسی استفاده کنم، اما شیوه ی بیان کسانی که در فارسی حرف زدن -به عقیده ی من- مبالغه می کنند، برایم چندان خوشایند نیست و مصنوعی به نظرم می رسد. مثلاً لزومی نمی بینم به جای این "سلام" لعنتی و جا افتاده، به همه بگویم "درود"! چون احساس می کنم به هر کس و ناکسی می شود سلام گفت اما "درود"، احترام و ستایش بیشتری در خود نهفته دارد که نمی شود همیشه و برای همه آن را به کار برد.

 

پ.ن۱:علت این تاخیر در به روز کردن وبلاگم شاید فقط بی حوصلگی و دور افتادن از حال و هوای وبلاگ بود و شاید از آن جهت بود که در عمق افکاری غرق شده بودم که مرا از توجه به مسائل به ظاهر پیش پا افتاده تر غافل می کرد. افکاری که به تکرار رسیده اند و البته دارند کهنه می شوند و به سمت خاطره شدن پیش می روند. این زخم انگار دارد بسته می شود و تنها هر از گاهی دوباره تیر می کشد. فکر می کنم طولی نمی کشد که جای زخم برایم یادآور خاطره ای حتی دوردست تر از زمان ِ واقعی اش شود. روز ها آن قدر سریع می گذرند و مثل خاک روی روز های قبل را می پوشانند که از شفافیت ِ اتفاق های گذشته کم می کنند. دوباره دارم به تنهایی خو می گیرم. تنهایی برایم کمی دوست داشتنی تر از "خلاء" شده و آرامشش برایم تا اندازه ای تسکین دهنده است.

پ.ن2: فکر کنم نوشتن ذاتاً به شب بیش از روز نزدیک است. دست کم برای من که این طور است. حالا دیگر دلیل موجهی برای شب بیداری هایم پیدا کرده ام! روز ها آشفته تر و شلوغ تر از آنند که بشود حتی صدای (!) فکر ها را تفکیک شده و واضح شنید، چه برسد به آن که بتوان متن خوبی نوشت.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/03ساعت 5:12  توسط اینجی  | 

                    باطبی

اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که از ساعت 6 صبح امروز در پاسداشت 18 تیرماه و در اعتراض به ادامه بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن بودند ساعت 7:30 دقیقه با حمله نیروهای انتظامی و لباس شخصی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند. گزارش شاهدان عینی از درگیری دانشجویان پیش از بازداشت با پلیس حکایت دارد.محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم هستند.

 با حمله نیروهای امنیتی به دفتر سازمان دانش آموختگان ایران ( ادوار تحکیم) کلیه افراد حاضر در این محل بازداشت شده اند. مامورین لباس شخصی با حمله به دفتر ادوار و شکستن درب وارد این مکان شده و دانشجویان و افراد حاضر در آنجا را دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال داده اند. بهرام فیاضی، مجتبی بیات، مرتضی اصلاح چی، حبیب حاج حیدری،مسعود حبیبی،سعید حسین نیا،عبدالله مومنی و عزت قلندری از جمله افرادی هستند که تاکنون بازداشت آنها مسجل شده است.

حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن

http://www.advarnews.us/university/5271.aspx

دانشگاه هنر تهران هم امروز به بهانه ی قطع برق تعطیل بود!

هنوز دانشجویان برای بعضی ها مایه ی بیم و نگرانی و خطرناک هستند. تنها آنها که عملشان به هیچ وجه قابل توجیه نیست، از دانشجو می ترسند، چون دانشجو اساساً بی آزار است فقط صدای اعتراض و فریاد حقش بلند است.

به امید آزادی هرچه سریع تر احمد باطبی و دانشجویان زندانی!

زندانی بودن بی گناهان، به تنهایی سند گناه کار بودن عوامل قدرت است!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 19:30  توسط اینجی  | 

  • اگر فرصتی بود تا هرکس همه ی حرف هایی را که در ذهنم بهش می زنم، بشنود، خیلی از ابهامات زود تر برطرف می شد و مطمئناً رابطه هایم با دیگران دگرگون می شد، به همان اندازه که اگر هاشور زدن با مداد رنگی روی عکس های کتابم (کاری که اخیراً یاد گرفته ام!)  در شب امتحان نمره داشت، تا حالا نمره هایم دگرگون شده بود!
  • بهتر است از هر دو دست بردارم. هر دو کار به یک اندازه بی فایده و کودکانه هستند.
  • می دانم که حسابی خراب کردیم. شاید از اول اشتباهی کُد همدیگر را وارد کردیم و این شد که تا آخر همه چیز برایمان پر از کُد های اشتباه و نامفهوم بود و در نهایت از صفحه ی یکدیگر خارج شدیم. اصلاً نمی دانم چه طور شد که تو وارد صفحه ی من شدی... راستش نتوانستم کاملاً از صفحه ام پاکت کنم.
  • خوش شانسی ام تنها از آن است که اگر گریه نکردی، گریه ی مرا هم نفهمیدی. حتی تصور خیالی ِ خنده ات از سر تمسخر آزارم می دهد.
  • نسبت به عکس سیاه و سفید حس متفاوتی دارم. مثل گذشته می ماند، مثل یک جور حس نوستالژی. ناف مرا با نوستالژی بریده اند انگار؛ از این روست که مدام به پشت سرم نگاه می کنم. حتی در حال حرکت. حالا که دیگر به جلو هم نگاه نمی کنم چون چندان چشم اندازی نمی بینم. نشسته ام و به زمین چشم دوخته ام، به خاک. گاهی که دلم می گیرد به آسمان نگاه می کنم. در هر دو حالت ذهنم به عقب پرواز می کند. دیگر از راه رفتن هم می ترسم. می ترسم به عقب بروم و دوباره زمین بخورم.
  • دوستی می گفت کسی که عرضه ی راه رفتن ندارد همان بهتر که بنشیند. به نظرم بی رحمانه بود، احساس کردم حرفش صاف خورد توی صورتم!

 

پ.ن 1: هنوز تصمیمم قطعی نیست که نوشتن را در اینجا ادامه دهم اما تا اطلاع ثانوی اینجا می نویسم.

پ.ن 2: وبلاگ ننوشتن برای یک وبلاگ نویس مثل ترک کردن هرویین برای یک معتاد است! « مقام معظم وبلاگ نویسی»

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 2:10  توسط اینجی  | 

فکر می کنم کم کم موقع خداحافظی است؛ از وبلاگم.

شاید مجبورم از اینجا هم بگذرم.

انگار هر وبلاگم که مدتی جا میفتد، فاتحه ی خودش را می خواند. (منظورم این نیست که اینجا جا افتاده یا وبلاگ خوبی است یا خواننده دارد!)

اصلاً شاید دیگر وبلاگ ننویسم. اگر بتوانم دوام بیاورم دیگر وبلاگ نمی نویسم.

جمله ی قبل فقط برای وبلاگ نویس ها قابل درک است. بقیه می گویند اگر بتوانیم می نویسیم، ما می گوییم اگر بتوانیم نمی نویسیم... البته من می گویم!

می دانم این کار مثل خودکشی ِ غیر مستقیم است. اگر خودکشی نباشد، دست کم وبلاگ کشی که هست!

اما مهم نیست!

ما که خیلی چیزها را درونمان می کُشیم؛ اعتماد، دوست داشتن، صداقت، لذت، خوشبختی و غیره ، وبلاگ که دیگر چیزی نیست.

احساس می کنم به یک "نفس عمیق" احتیاج دارم.

نمی دانم بر می گردم یا نه.

حتی نمی دانم ننوشتنم از ترس است، از لج بازی است، از بی تفاوتی است یا چیز دیگری.

نه لج بازی نیست، انگاردلیلی هم برای لج بازی کردن وجود ندارد، حتی لج بازی با خودم!  در واقع آن قدر احساس بی چیزی می کنم که هیچ انگیزه ای حتی برای لج بازی کردن ندارم.

انگار چیزی گم شده این وسط...

شاید آرزو هایم است؟!

یک چیزی گم شده. همین!

 

پ.ن 1: آقای پرویز شهبازی؛ یعنی می شود من روزی شما را از نزدیک ببینم؟! یعنی می شود شما باز هم فیلمی بسازید که ما، "خود ِ ما" در آن دنبال نفسی عمیق باشیم؟ یعنی می شود روزی من منصور شهبازی، سعید امینی، مریم پالیزبان و مهرداد پالیزبان را از نزدیک ببینم؟! احساس می کنم من می خواهم شخصیت های فیلم را ببینم، نه بازیگر ها. احساس می کنم آنها به ما خیلی نزدیک تر از یک هنر پیشه هستند.

پ.ن 2: پانوشتِ بالا شاید تنها آرزویی است که الان دارم.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/03ساعت 18:40  توسط اینجی  | 

احساس می کنم هر روز دارم پیچیده تر از قبل می شوم، طوری که دیگران بیشتر در موردم اشتباه فکر می کنند.

می ترسم آن قدر پیچیده شوم که خودم هم در مورد خودم به اشتباه بیفتم.

 

اصلا خوشم نمی آید قضاوت های اشتباه دیگران را در مورد خودم، برایشان درست کنم یا خودم را به زور معرفی کنم. (شاید همین بیشتر موجب قضاوت های اشتباه شود اما آدمی مثل من –یا هرکس دیگر- کم تر از خصوصیات خودش دست بر می دارد.)

اصلا از قضاوت ها خوشم نمی آید. کاش می توانستم خودم هرگز قضاوت نکنم.

اما در نهایت کسی را بیشتر دوست دارم که قضاوت کامل تری داشته باشد. کسی را بیشتر دوست دارم که بیشتر بفهمد، و مرا بهتر بفهمد.

شاید روزی این سکوت من که برای همه سوءتفاهم ایجاد می کند، برای کسی قابل فهم باشد. برای کسی که احتمالا بیشتر دوستش دارم.

 

هنوز نمی دانم چرا ما، –همه ی ما- نیاز به فهمیده شدن از جانب دیگران داریم؟

فکر می کنید چرا کسی نقاشی می کند، ساز می زند، آهنگ سازی می کند، حرف می زند، می نویسد، فیلم سازی می کند و ...؟

آیا همه ی این ها راه هایی برای بیان ِ خود نیست؟

چیزی که کمتر از پاسخ پرسش قبل می دانم، این است که آیا همه خود را بیان می کنند؟ آیا کسی هست که نیاز نداشته باشد به بیان کردن خویش؟

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 18:31  توسط اینجی  | 

  • انگار دلم چرك مُرد شده‏ (در اثر دل چركين شدن متناوب!) ، يا شايد حس اعتماد يا خوش بيني ام چرك كرده، نمي دانم.
  • لعنت به خودم كه بعد از ٤-٣ سال كه به نتيجه اي رسيدم، هنوز نتوانستم به آن عمل كنم: نتيجه اي كه مي گفت نبايد از هيچ كس هيچ توقعي داشت، طوري كه سر زدن هيچ كاري را از آن ها دور از انتظار نداني. نمي دانم تقصير من است كه نتوانستم اينجوري باشم يا بقيه كه با شناختي که از خودشان ارايه مي دهند، انتظاراتي هم ايجاد مي كنند.
  • تكنولوژي يعني سوءتفاهم و انسان هاي غرق در سوءتفاهم.
  • بادبادك من ديگر پرواز نمي كند. مي توانيد به جاي ”ديگر“ بخوانيد ”فعلاً“. اما هنوز دوست ندارم به بادبادك ها شليك كنيد!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 12:55  توسط اینجی  | 

 

و ------ ساده دلان را در دنیا مجازات فرمود

بدست بندگان بیرحم خویش

و قرار داد بر دل هایشان زخمی که تا ابد بماند

بنگر که چگونه بر ساده دلی خود افسوس می خورند

همانا اوست که ساده دلان را دوست ندارد.

.

.

.

 

و قرار دادیم در این راه نیرنگ هایی بدست انسان هایی

و بدبختی با بی رحمی، و حماقت با قهر آمیخت

تا بسوزند انسان هایی که دل سوزاندند

و همانا دنیا محل دل سوزاندن نیست

و ------ فرمود

به کار خود بپردازید

پیش از آنکه کار شما را خراب کنند

و ذهنتان را

و روحتان را

و حتی جسمتان را.

و دنیا محل گذر است

بنگر که چگونه می گذری

پس بگذر که تنها گذرندگان آسوده تر می گذرند

همانا خودخواهان رستگارند.

 

--------------------------------------------------------------------

پ.ن: از نوشته ی ساعت ۳:۳۰ شب چه انتظاری دارید؟! همانا شب زنده داران مرخصند! رسماً!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 4:53  توسط اینجی  | 

گاهی می خواهم بگویم دوستت دارم

اما می ترسم باور نکنی

و دروغ گو شوم

 

گاهی می خواهم تو را در آغوش بکشم

اما می ترسم پایت را پس بکشی، رهایم کنی

و بر زمین بیفتم

 

گاهی می خواهم به مردم کمک کنم

اما می ترسم مرا پس بزنند

مثل وقت هایی که می خواهم گربه ای را که برایش غذا ریخته ام، نوازش کنم

و او می ترسد و فرار می کند یا مرا گاز می گیرد

 

گاهی می خواهم تمام دنیا را در آغوش بکشم،

اما می ترسم سیم خاردار هایش در دستان و تنم فرو بروند...

 

 

 

پ.ن: به راستی سیم خاردار ها برای چه ساخته شدند؟

 

1

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 17:26  توسط اینجی  | 

 

خوب معلوم است چرا خدا همیشه تنهاست؛ وقتی همه چیز را می بیند و می داند ، چه طور می تواند کسی را دوست داشته باشد؟!

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 12:23  توسط اینجی  | 

دیروز، سه شنبه 25 اردیبهشت 86، دانشجویان دانشگاه هنر در اعتراض به تجاوز به حریم دانشگاه هنر و گرفتن زمین های دانشگاه، جلوی در ورودی دانشگاه هنر تهران (دانشکده هنرهای کاربردی؛ ولی عصر- نرسیده به چهار راه طالقانی) تحصن کردند. تحصن ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 16 ادامه داشت.

دانشجویان ِ این دانشگاه، به جز محکوم کردن تجاوز به زمین های دانشگاه هنر، کم ارزش دانستن هنر از طرف دولت و مسوولان ( که این را در عمل نشان دادند)، نسبت به بی کفایتی و اَعمال رییس دانشگاه طی مدتی که ریاست را به عهده داشته است، نیز اعتراض خود را بیان کردند.

قرار است قسمت هایی از زمین های دانشگاه هنر واقع در کرج، به دانشگاه پیام نور، دانشگاه آزاد، و دیگر نهادها واگذار شود. همچنین دانشکده هنرهای کاربردی دانشگاه هنر نیز سهم دانشگاه امیرکبیر خواهد شد. 

این است که یکی از دانشجویان در ابتدای متنی که خواند، آورده بود: " دیگر به حذف شدن عادت کرده ایم..."

می توانید یکی از نوشته هایی را که در همین ارتباط توسط دانشجویان دانشگاه هنر خوانده شد، در پست قبل بخوانید.

دانشجویان دانشگاه هنر روز دوشنبه 24 اردیبهشت ماه نیز تحصنی با همین هدف در دانشگاه هنر کرج داشتند و بعد از چند ساعت رییس دانشگاه هنر حاضر شد در سالن رو به دانشجویان سخنانی بگوید. دانشجویان به هیچ وجه از سخنان رییس دانشگاه راضی نبودند و به اعتقاد آنان ایشان بسیار محافظه کارانه حرف می زد به طوری که نمی شد از صحبت هایشان هیچ برداشتی داشت، جز رفع مسوولیت!

 

تحصن دانشجویان دانشگاه هنر

 

 تصاویر تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

 

               تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

با فیلتر شکن: گزارش ایران پرس نیوز از تحصن

بدون فیلتر شکن:در اعتراض به تصاحب زمين دانشگاه، دانشجويان تحصن كردند

توضیح: تعداد تحصن کنندگان در آغاز (۱۰ صبح) به ۱۰۰ نفر می رسید اما ساعاتی بعد که دیگر دانشجویان از دانشگاه هنر کرج به تحصن کنندگان پیوستند، تعداد افراد حدوداً به ۷۰۰ -۶۰۰ نفر رسید. 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 22:54  توسط اینجی  | 

شروع شد. با پایانی تلخ شروع شد. وقتی هزار تکه کردند باغ کوچکمان را، وقتی شکستند مداد رنگی هایمان را، وقتی به ناممان رنگ ننگ پاشیدند و تاریک ساختند جامه هایمان را به جرم احیای دوباره رنگ ها.

حالا نوبت ریشه است. چه ساده به دست باد ها می دهند این سخت به دست آمده زیبا را. و چه نا آگاهانه سکوتمان را مهر رضایتی بر بی شرمیشان می دانند و تو همچنان سکوت می کنی.

می دانم که نمی هراسی، شاید سادگی اش را دوست داری، "سکوت" حرف شیرینی است اما سرد است و بی رنگ، مرموز است و خائن. می دانم، من هم فرزند نجیب همین هنرستانم، ولی شاید این سواران بی شرم را چشمی نباشد برای دیدن این نجابت پاک.

می دانم که بیداری و می بینی. شاید صدای سکوت تو از فریاد ها رساتر بود ولی وقتی که باغبان نادان این باغ در بستری نرم آرمیده، تو مجبور می شوی که فریاد بزنی.

فریاد بزنی که من باغم را سبز می خواهم. فریاد بزنی آنچنان که این کلاغ های سیاه که روی درخت هایمان جا خشک کرده اند، پرواز کنند.

فریاد بزن

فریاد بزن که من مداد رنگی هایم را می خواهم. که من بدون رنگ خواهم مرد.

چگونه است کسانی که باغ را نمی فهمند، کسانی که برگ ها را خشک دوست می دارند، کسانی که دچارند به تاریکی و شب، این گونه ترسناک باغ را به آغوش کشیده و رهایش نمی کنند.

فریاد بزن، فریاد بزن که هرگز نخواهم پذیرفت که تنم بستر نقاشی های ترسناک این کودکان هزار ساله شهر شود.

فریاد بزن

فریاد بزن

تحصن دانشجویان دانشگاه هنر تهران

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 22:50  توسط اینجی  | 

اشتباه می کردم خاطره ی تو بومرنگ نیست.

ذهن من بومرنگ دارد، بومرنگی لج باز و سمج، مناسب یک ذهن مازوخیست!

می خواستم بومرنگت را به آرامی جا بگذارم اما حالا چه طوری ذهنم را جا بگذارم؟! یعنی باید ذهنم را دفن کنم؟ و خودم را؟!

 

این تواتر آزار دهنده ترین موسیقی را ایجاد می کند. دارد دیوانه -تر- ام می کند.

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 12:33  توسط اینجی 

اقاقیا، شکوفه های بهارنارنج، یاس های درختی، هیچ کدام برایم بهار را نیاوردند.

امسال نتوانستم بهار را ببینم. شاید گل ها، درختان، هوا دروغ می گویند. انگار بین زمستان و تابستان فاصله ای نیست. 

بهار همانی بود که مثل خواب گذشت؛ خوابی سنگین و عجیب که زمستان را به تابستانی دردناک تر پیوند می داد.

بادی زمستانی وزید و در میان راه ِ تابستان محو شد. بی هیچ مقصدی. شاید مقصدش تنها محو شدن بود. 

امسال بهار دروغ می گوید؛ درست مثل تو.

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 12:27  توسط اینجی 

وقتی رعد و برق می زند، یاد بشر نخستین میفتم که دلیل این پدیده را نمی دانست و خیلی وحشت می کرد. فکر می کرد خدایان خشم گرفته اند و...

خلاصه دلم به حالشون می سوزه.

فقط همین مونده که دلم برای اونها هم بسوزه!

دیگه دلم ذغال شده بس که سوخته. :دی

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 20:52  توسط اینجی  | 

 

باید یک ترم از زندگی مرخصی می گرفتم. شاید هم اصلاً باید ازش انصراف بدم.

خوبه که تو پیشم نیستی که مراقبت باشم. چون یکی باید مراقب خودم باشه! رو تو هم که نمی شه حساب کرد چون تو وظیفه ای جز خوش گذرونی نداری!

حالا که خوش گذرونی زودگذر رو انتخاب کردی امیدوارم که حداقل تا قبل از این که بدبختیت خودشو نشون بده، خوب بهت خوش بگذره.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 20:48  توسط اینجی 

تازگی ها چشمم به بخشی از دنیای مجازی روشن شده که ای کاش نمی شد!

یکی از شعرهای محسن نامجو را سرچ کرده بودم که از وبلاگی سر در آوردم بسی خفن! وبلاگ تقریبا به یکی از پایگاه های طرفداری از نامجو تبدیل شده بود (پر از پست های نامجوایستی(!) بود؛ متن شعرها، لینک آهنگ ها، مصاحبه های ناجو و...) اما پیوندهای وبلاگ به احمقانه ترین صفحه ها راه پیدا می کرد: نوشته هایی از وبلاگ های بسیجی گونه در مورد محاکمه ی زرین کلک و به لجن کشیدن او... وسوسه شده بودم كه برايش نظر بگذارم و بنويسم: تو مطميني نامجو با اين مسخره بازي ها موافق است؟!

سمت راست وبلاگ هم یک نوار چپکی دیده می شد : "هتاک را محاکمه کنید!" که تلاشي براي ساختن یک بمب گوگلی بود. (شما بخوانید خمپاره!) کلیک کردم روی همین خمپاره و وارد سایت دانشجویان بسیجی علیه زرین کلک شدم که احساس کردم خمپاره هه در واقع نوعي بمب شيميايي بود! چون حال تهوع گرفته بودم! سایت پر از نوشته هایی به شدت توهین آمیز در مورد زرین کلک بود. نسبت دادن صفاتی از قبیل شیطان و ... به استاد زرین کلک در نوشته ها بسیار دیده می شد. سایت خواستار محاکمه (و لابد اعدام) زرین کلک بود. در پست آخر سایت پایان کار سایت و پیوستن به اعتراضات دانشجویان بسیجی در دانشگاه پلی تکنیک اعلام شده بود. از دانشجویان بسیجی خواسته بودند شماره و آدرس زرین کلک را به هم ندهند و او را از این طریق تحت فشار نگذارند، اقدام به خشونت فیزیکی نکنند و ... ( که این ها نشان می دهد خودشان به خوبی خود و اعمال قابل پیش بینی خود را می شناسند!)  

 از پیوند های این سایت هم به وبلاگ های بسیجی واری پر از عکس های شمع و گل و پروانه و قرآن و نماز و ... رسیدم. یک نامه ی خیلی پروانه ای هم خطاب به آن دختر محجبه ي سوژه (که گویا زرین کلک هفتاد و چند ساله به شوخی چند تار مویش را دست زده و گفته تو هم مو داری...) خواندم. در این وبلاگ ها می توانید متنوع ترین و متفاوت ترین و اغراق آميز ترين روایات را از ماجرایی بخوانید که منجر به اخراج فوری زرین کلک از دانشگاه شد!

در مورد شایعات و یا زرین کلک توضیح نمی دهم چون خیلی ها شنیده یا خوانده اند و بقیه هم می توانند به طریقی در اين مورد اطلاعات به دست آورند. اما آيا اين اتفاق بهانه اي نبود براي اخراج استاد زرين كلك (پدر انيميشن ايران) از دانشگاه و  "شلوغ كردن هاي همزمان دانشجويان بسيجي" ؟! آيا اين ها دليل و هدف خاصي (جدا از شعار ها و خواسته هاي ظاهري) ندارد؟

بيانيه ي دانشجويان دانشكده ي هنرهاي زيبا را در اينترنت خواندم (اجازه ي نصب اين بيانيه را در دانشگاه نداشتند) خط آخر بيانيه: "اینک ما دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا خواستار بررسی این جریان توسط مقامات حقوقی و حضور این استاد در دانشکده هنرهای زیبا ( بر اساس اصل برائت در قوانین اسلامی ) تا محرز شدن موضوع و توضیحات مقامات دانشگاه در مورد اخراج این استاد هستیم ."  (بيانيه)

 يكي ديگر از لكه هاي ننگي كه در وبلاگستان ديدم، (به خصوص كه همسايه ي ما بلاگفايي هاست) وبلاگ ده نمكي بود. خود شيفته ي ديگري در اين دوره پيدا شد! آدم ياد عوامل نفوذي مي افتد كه نقش آدم هاي كتك خورده از حكومت را بازي مي كنند تا... اون رد كردن سيمرغ (كه حق او هم نبود!) كم بود، اينجا هم از كلمات قلنبه سلمبه اي استفاده مي كند كه در فلان مقاله ها خوانده و معنايش را هم نمي داند. از به كار بردن  "آقازاده ها ی سیاسی " توسط ده نمكي خنده ام مي گيرد. البته اين خنده دار تر از غلط ديكته اي هاي فاحش  در نوشته هايش و  "خوش گليب سيز " (هنگام ورود به وبلاگ) نيست! اما حتي اين ها هم خنده دار تر يا گريه دار تر از رسيدن اخراجي ها به عنوان  " پر فروش ترين فيلم " نيستند!

                     ----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نگذاشتن لينك هاي ارجاعي به وبلاگ ها و سايت ها ي مذكور كاملاً آگاهانه و به دليل بال و پر ندادن به خمپاره ي بسيجي است! اما پيدا كردن اين وبلاگ ها كار سختي نيست.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 16:35  توسط اینجی  | 

 

شاید اگر می دانستم خاطره ات مثل بومرنگ است؛ از هر طرف که پرتش می کنم دوباره باز می گردد، و تو روزی می روی و بومرنگت را نمی بری، هیچ وقت با تو خاطره نمی ساختم.

چه می شد اگر بومرنگت را هم با خود می بردی؟!

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 0:36  توسط اینجی 

 

وقتی خوب فکر می کنم و سوال ها رو کنار هم می چینم، می بینم که دارم زیر بار این همه علامت سوال له می شم. مثل اطلس که جهان (زمین) را رو دست هاش نگه می داره، مغز من هم هزار تا علامت سوال سنگین رو نگه داشته. فکر کنم همه هرکول باشیم که این همه علامت سوال رو با خودمون این ور اون ور می کشیم.

علامت سوال ها اونقدر زیاد و همیشگی شده اند که مثل قلاده ای همیشگی، وجودش برامون عادی شده و گاهی فراموشش می کنیم.

هرکول کره ی زمین رو داد دست اطلس و در رفت اما نمی دونم کدوم موجودی این سوالها رو گردن ما انداخت؟ این قلاده ی ندانستن رو می گم.

اگر فیلسوف ها هم جواب های شخصی خودشون رو برای مسایل مختلف پیدا نکنند، دیوانه نشدنشون جای تعجب داره! چون آنها مدام دارند به قلاده اشان نگاه و فکر می کنند و فراموشی در مورد آنها صدق نمی کنه.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 1:15  توسط اینجی  | 

  • بعد از عمری (!) سابقه در وبلاگ نویسی (!؟) هنوز هم نفهمیدم چرا وبلاگ نویس ها بعد از یک مدت وبلاگشان را تبدیل به سایت می کنند. سایتی که با وبلاگشان هیچ فرقی ندارد جز این که این دفعه فقط یک پسوند دات کام دارد. 
  • بعضي وبلاگ هاي تقريبا معروف و پر بيننده ظاهراً به اين نتيجه رسيده اند كه پست هاي لمپني جذابيت بيشتري دارند! اسم هم نمي برم كه اصلا گفتن نداره.
  • کم کم دارم محسن نامجو گوش می کنم بدون اینکه دپرسم کنه. نمی دونم این یعنی حالم بهتره یا بد تر؟! شاید بد تره چون از این دپرس ترم نمی کنه شاید هم خوبم که دپرس نمی شم. خودمم نفهمیدم!
  • فكر مي كنم اینها که آفلاین های سند تو آل می فرستند با این مضمون که هر اتفاقی تو زندگی می افته یه دلیلی داره و نباید از هیچ اتفاقی ناراحت و سرخورده شد، یا خودشون به چيزي كه مي فرستند اعتقادي ندارند يا احتمالاً آدم هاي الكي خوشي هستند. من حرف صادق هدايت رو بيشتر مي فهمم كه  تو زندگي چيزهايي هست كه مثل خوره روح آدم رو مي تراشه و ... زخم هايي هست كه انگار هيچ وقت خوب نمي شه.
  • اين يك تكه از شعر نامجو رو تقديم مي كنم به "او" : " اي خاطره ات پونز، نوك تيز ته كفشم، اين صندل رسوايي، اين صندل رسوايي... "  جالب ترين قسمت شعر همين تكه است با مخلفات قبل و بعدش! :))
  • از پستي كه تو سايت دانشگاه تو وقت بيكاري نوشته شده باشه چه توقعي داريد؟!
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 12:58  توسط اینجی  | 

  • انسان هیچ وقت در زندگی به آگاهی و اطمینان "کامل" نمی رسد. ای کاش حداقل پس از مرگ به این آگاهی و اطمینان می رسید.
  • یکی از حس های متناوب زندگی ام - که گاهی می آید- ، حس "بازیچه" بودن است. شاید شبیه همان حسی که آدم و حوا به عنوان «اولین تجربه» داشتند. بازیچه مثل موش آزمایشگاهی. جالب اینجاست که خودمان هم خودمان را بازیچه می کنیم.
  • فکر کنم فقط ما انسان ها برای خودمان «هزارتو» می سازیم.
  • گاهی فکر می کنم نابود گری و خراب کردن (به گند کشیدن) از بدیهی ترین خصوصیات بشر است؛ احتمالا توی DNA ی همه ی انسان ها هست. اگر بگویم تو خون مردها بیشتر از زن هاست، لابد ترش می کنید و ربط می دهید به شاخه های انحرافی و افراطی فمینیسم. اما آیا شما قبول ندارید در طول تاریخ مردها بیشتر از زن ها جنگ طلب و طالب تغییر و پیشرفت های عظیم بوده اند؟ طالب پیشرفت های عظیم و بلند پروازی های نابودگرانه...
  • مقایسه ی زندگی بشر در زمان حال با زندگی بشر در آغاز، آدم را یاد موجودات مسخ شده می اندازد. انگار که بشر مسخ شده است.
  • حماقت های آدمی را پایانی نیست.
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 1:21  توسط اینجی  | 

اینو ببینید:

کاریکاتور... 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 0:6  توسط اینجی 

گلم می گفت که من اهلیش کردم. اولش باور نمی کردم. اما بعد که فهمیدم من مسؤول گلمم، برگشتم پیشش. دیگه خودم اهلیش شده بودم. اما انگار هرچی من اهلی تر می شدم، اون وحشی تر می شد! یه دفعه دیدم دُم ِ نارنجیم زده بیرون و بعله!! فهمیدم که کارَم به گریه کردن کشیده.

اولش فکر می کردم که من شازده کوچولو ام و اون گل سُرخمه، اما بعد دیدم انگار این طور نیست. گل سرخی که آدمو بذاره بره که دیگه گل سرخ نیست.

شاید من روباهه بودم که کارَم به گریه کردن کشید، چون گذاشتم اهلیم کنه. اما اون هیچ چیزش به شازده کوچولو نرفته بود چون نمی فهمید مسؤولیت یعنی چی، و نباید هزار تا گل رو یکجا داشت و گلِ اون تو دنیا تکه پس باید برگرده پیشش.

حتی فکر نمی کنم اگر من شازده کوچولو باشم، چیزی باعث بشه یاد رنگ موهام بیفته! شاید به این خاطر که موهامو طلایی نکردم -یا هنوز نفهمیدم شازده کوچولو فقط مال ِ کتابهاست و لِنی فقط یکی بود اون هم تو رُمان ِ رومن گاری.-

پ. ن: می دونید چیه؟ باید یه راهی پیدا کنم تا زودتر از این سیاره برَم. حتی اگر هیچ گل سرخی منتظرم نباشه، باز هم باید زودتر برگردم سیاره ی خودم. می ترسم هرچی بیشتر اینجا بمونم، بیشتر شبیه آدم بزرگ ها بشم. اینجا بزرگ شدن یه روند داره مثل این: بچه دایناسورهای کوچولو و دوست داشتنی و بی آزار که بزرگ میشَن و درنده و بی رحم. دایناسورهای بزرگ یکی از خصیصه هاشون فراموشیه. غذاشون هرجا باشه همونجان. دیگه جای قبلیشون یادشون نمیاد. حتی دایناسورهایی رو که میان تو زندگیشون و میرن، فراموش می کنند. اینجا هرکی بزرگ تر باشه حقش هم بیشتره. و احساسه که زیر پای دایناسور ها لگد مال می شه.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 12:53  توسط اینجی  | 

 

آدم به جرم خوردن گندم

با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است.

«عمران صلاحی»

 

آدم پس از حوا: هر جا که او بود، بهشت بود!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 0:26  توسط اینجی  | 

  • آدم حتماً باید کوچولو باشد که؛ تکبیرش کنند، برود بالای هر تریبون ِ موجود و غیر موجودی که می تواند جور کند، یک پایش را از توی لنگه کفشش در بیاورد و با آن پای دیگرش را بخاراند و همزمان ادای بزرگترش را در بیاورد که سال هاست به سنگواره ای تاریخ مصرف گذشته تبدیل شده و حتی بیرون کشیدنش از تاریخ خطر دارد.
  • شرمگین می شویم که بخواهیم بپرسیم: استاد! این سوخت هسته ای را دقیقاً به کجایمان باید بزنیم؟! دفعه ی پیش هم که نفت را سر سفره امان آوردید، نمی دانستیم چه طور باید بخوریمش. شاید بهتر باشد به جای این که از "استاد ها" سوالات "نا مربوط" بپرسیم، منتظر شویم که از آمریکا موشکی چیزی حامل بروشور ِ طریقه ی مصرف سوخت هسته ای برایمان بیاید. آخر می دانید که این آمریکایی ها و مخصوصاً شنپانزه هایشان (چه سفید، چه سیاه) خیلی مهربان و انسان دوست هستند! راستی وقتی که دو تا شنپانزه با هم به رقابت میفتند، چه قدر بامزه است. همه ی سیرک را زیر و رو می کنند... در همه ی کشور ها آسمان یک رنگ است! فقط در بعضی جاها قهوه ای اش پر رنگ تر است!
  • تو اتوبوس دختر خانم داشت می گفت: "خدا کنه اجازه بِدَن ایران انرژی هسته ای داشته باشه..." واقعاً پروانه ای شدم از این همه درایت و عمیق نگری و نگرانی ایشان! اتفاقاً وقتی من چیز هایی در مورد جنگ یا تحریم گفتم، ایشان هم متاثر شد و فکر کرد نظر من یعنی "شاکی" بودن! و انگار خواست دل داری ام بدهد که گفت: "ایران الان از آمریکا سلاحش قوی تره!" به تیپش نمی آمد منظورش از سلاح، ایمان مردم باشد، اما به ایران هم نمی آید که سلاحش از آمریکا قوی تر باشد! آخِی یاد بچه ها افتادم که با هم دعوا می کنند سرِ این که: بابای من قوی تره! و خالی می بندند که -مثلاً- بابای من تنهایی یک ماشین واقعی را بلند می کند، هفت نفر را می زند و...
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 12:16  توسط اینجی  | 

 

هم میهنان :

در روزگاری که ،  از هرسو ، هویت ، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد ؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رییس سازمان میراث فرهنگی – که وظیفه ی  حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی ، باستانی و ملی را دارد- نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد . و به تبع آن ، تنگه بلاغی ، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت  و علاوه بر آن به ، آرامگاه کوروش ، نماد حقوق بشر ، دشت پاسارگارد ، راه شاهی ، محوطه پارسه ، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید .

از همین رو ، ما ، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه ،

۱۳۸۶/۲/۱ ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم . زیرا که معتقدیم،فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است .

 

 امضا کنندگان :

کمیته ی دانشجویی دفاع از پاسارگاد

کانون دانشجویان مسلمان

دفتر تحکیم وحدت

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 13:0  توسط اینجی 

 

                       

 

افتتاح سد سیوند(نیک آهنگ کوثر) :

                افتتاح سد سیوند

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 21:40  توسط اینجی