"من" خودم را زير نظر مي گيرم؛ مثل کارآگاه ها کوچکترين حرکتي را مي بينم و نتيجه گيري مي کنم. من از دست خودم خسته مي شوم و "خودم" از دست "من"!
"خودم" به "من" مي گويم:بسه ديگه! خسته شدم! اينقدر من رو زير نظر نگير!"من" مي گويد: پس کي رو زير نظر بگيرم؟!
حق دارد خوب!
+
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/14ساعت 14:47  توسط باریش
|
"نگذار به بادبادک ها شلیک کنند" عنوان کتابی از فریده چیچک اوغلو نویسنده ی ترک است. کل کتاب را نامه های "باریش" به "اینجی" تشکیل می دهد. باریش پسر کوچکی است که در زندان زنان بزرگ می شود و ما همه چیز را از زبان باریش که نوشتن بلد نیست و نامه هایش را هر دفعه کسی برایش می نویسد، می خوانیم. در نامه های قشنگ او، از زبان کودکانه ولی جذاب او نکات و تناقضات بزرگی را در مورد فضای زندان و دنیای آدم بزرگ ها در می یابیم. اینجی مخاطب نامه های باریش کوچولو است که ممیزی ِ زندان باعث می شود هیچ وقت نامه ها به دستش نرسد.