فيلم هاي سينما 4 و سينما ماورا معمولاًحرف نداره ولي به شرط اين که بعد از فيلم ننشيني پاي نقدش که حسابي گند مي زنند به فيلم و البته به اعصاب! يارو اومده فيلم کن لوچ (زندگي خانوادگي) رو نقد کنه خودش همون اول اعتراف مي کنه که فيلم هاي ديگر کن لوچ رو نديده و کلاً زياد خوشش نمياد از کارهاي کن لوچ!! اون يکي منتقد هم که ظاهراً طرفدار کن لوچ است، مياد فيلم کن لوچ رو با سريال نرگس مقايسه مي کنه!! خدايا يعني مي شه سريالي تا اين حد آبدوغ خياري رو با فيلم کن لوچ مقايسه کرد؟! باورنکردنيه! انگار سريالش چقدر هم شاهکار بوده که ملاک شده براي اينها! لابد با اين حرفش مي خواست يه پپسي براي صدا و سيما باز کنه!
سينما ماورا همه فيلمي نشون مي ده و تنها چيز ماوراييش اينه که دو تا منتقد مي نشينند و همه چيز رو بي ربط هم که شده به دين ما وصل مي کنند (حالا فيلم خارجي بوده ها!) و چهارتا آيه و حديث هم براي اثباتش نقل مي کنند.
پخش فيلم شهر مجازات که ديگه خيلي جالب بود. فيلم رو به قول خود آقاي عالمي (استاد دانشگاه و منتقد برنامه) فقط براي اين پخش کردند که به ما ياد بدن هر فيلمي رو نگاه نکنيم! هه هه! بعدش هم فقط کم مونده بود نام بُرده به کارگردان فحش بده! چرا؟! چون فيلم ماجراي يه پدريه که توهم زده فکر مي کنه بهش الهام مي شه که گناهکاران رو بکشه. فرشته ليست هم بهش مي ده. يارو شروع مي کنه به کشتن آدم هاي توي ليستش (به خيال خودش اهريمن ها ولي در اصل آدم هاي در و همسايه ) جلوي چشم دو تا پسرهاش. و پسر بزرگترش رو که باهاش مخالفه وادار مي کنه به همکاري توي قتل...
خلاصه قتل هاي زنجيره اي که قاتل فکر مي کنه منجي اي از طرف خداست و از او دستور مي گيره و...
يعني اينقدر شورش رو توي مذهب در اوردن که يارو توهم مي زنه و شروع مي کنه به آدم کشي. فيلم حسابي شوک مي داد به آدم. مخصوصاً با پايانش که نشون مي ده پسر کوچيکه که جانشين پدر شده و داره قتل ها رو ادامه مي ده (حتي برادرش رو هم کشت) ، کلانتر شهر شده و پليس FBI همچنان قاتل رو پيدا نمي کنه، يعني اين ماجرا ادامه دارد!
****
رفتيم سينما سپيده فيلم جديد کن لوچ رو ببينيم. فيلمه DVD بود با کيفيت افتضاح! 100 جا گير کرد، يارو مي زد جلو که خَش هاي DVD رو رد کنه. بالاخره جماعت روشنفکر هم که تحمل مي کردند و فحش نمي دادند، خونشون به جوش اومد با اين فيلم پخش کردن. شايد بيست دقيقه از ورودمون به سالن گذشته بود که همه بلند شديم اومديم بيرون بليط هامون رو پس بديم؛ فايده نداشت اينطوري فيلم ديدن. بعد از يه ساعت جر و بحث با نگهبانه، حاضر شد زنگ بزنه به صاحب سينما. خلاصه بليط ها رو امضا کردند گفتند در طول هفته بريم يا پولمون رو پس بگيريم يا دو تا فيلم ببينيم.
آخه کجاي دنيا يه دونه DVD به سينماها مي دن و هرشب همون DVD رو پخش مي کنند تا اين افتضاح به بار بياد؟! مثل اينکه سيستم طوريه که همه جا چه بخوايم چه نخوايم بايد علاف بشيم و زمان رو هدر بديم.
ديشب نمي دانم براي چندمين بار فيلم نفس عميق را مي ديدم. فقط همين قدر مي دانم که تعدادش هنوز با انگشتان دست قابل اندازه گيري است و بيشتر نشده.
نمي دانم تا چه اندازه احمقانه است که وقتي ناراحتم، اين فيلم تلخ را هم ببينم. چرا تلخ؟! چون زندگي ما هم تلخ است. چرا ناراحت کننده؟! چون بدبختي هاي خودمان و نسل خودمان را در فيلم مي بينيم. چرا دردناک؟! چون غرق شدن خودمان را با چشمان خودمان مي بينيم. تقريباً همه ي ما، همه ي همنسل هايمان، در آن سد غرق شده ايم/ غرق مي شويم.
پرويز شهبازي (نويسنده و کارگردان فيلم) در سکانس پاياني فيلم با لحني کاملاً غمگين (گويا مي داند که ما هم غرق شده ايم يا مي شويم و از اين گريزي نيست) از حادثه ي افتادن دختر و پسري در سد خبر مي دهد و به ما مي گويد: "شما بريد، اينجا واي نسيد..." و ما مي رويم با سرنوشت نا معلوممان تا در مِه ناپديد شويم. تا کسي غرق شدنمان را نبيند...
بدبختي و درد ما هم مثل زجر کشيدن کامران بي صدا و مسکوت است. آرزوهاي ما هم درست مثل دل خوشي هاي منصور و آيدا، کوچک و ساده است. اينها همه در صورتي است که خودمان در حال غرق شدن باشيم و هنوز ياد نگرفته باشيم براي غرق نشدن بايد ديگران را غرق کرد...
همه ي شخصيت هاي اصلي فيلم معصومند. با وجود همه ي شيطنت ها و کارهاي خلاف (؟!) که مرتکب مي شوند. با وجود فرار کردنشان و غرق شدنشان معصومند.
از کامران و منصور و آيدا گرفته تا دو قلو ها که ساده و شايد احمق اند و اباذر که براي حاج آقا (رييس مسافر خانه) کار مي کند و جوانان شر محل که در آن محله ي فقير نشين تفريحشان قطع کردن برق محل، درست هنگام پخش شدن کُشتي از تلويزيون است ... همه دارند غرق مي شوند، شايد براي همين هم معصومند. شايد چون حقشان نيست که غرق شوند.
سوالي که بعد از ديدن اين فيلم برايم پيش مي آيد اين است که کامران و منصور چطور، کجا همديگر را پيدا کرده اند؟! کامران که دانشجوست، از خانواده اي پولدار، و منصور که از خانواده اي بدبخت و فقير است و ظاهراً دانشجو هم نيست. تنها نقطه ي مشترکشان دردشان است، و فرارشان. و مسلماً به خاطر همين با هم دوست شده اند.
نفس عميق بهترين فيلمي است که حال جوانان امروز را بازگو مي کند. ولي اگر مي خواستم پيشنهادي در مورد ساختن فيلم ديگري در رابطه با جوانان به پرويز شهبازي بدهم، به او مي گفتم يک جاي کار بعدي اش به غرق شدن در اعتياد هم اشاره اي بکند. به جواني که براي غرق نشدن، خودش را در اعتيادش غرق مي کند هم اشاره اي داشته باشد. اين هم يک بدبختي پنهان يا آشکار ديگر است.
آهنگ پاياني فيلم (ساخته ي مهرداد پاليزبان) هم کاملاً با روحيه ي فيلم متناسب است. موسيقي زير زميني راک که هنوز نمي تواند عميق نفس بکشد...

فيلم «باغ فردوس،5 بعد از ظهر»1 اصلاً خوب نبود!
باز هم همان سوژه ي تکراري: دختري عاشق مردي مي شود که جاي پدرش است.
بارها در فيلم هاي قديمي و جديد، ايراني و خارجي اين سوژه را ديده ايم. نمي دانم چرا کارگردان ها براي بيننده اشان احترام قايل نيستند. فکر مي کنند بيننده از پشت کوه آمده و اين اولين فيلمي است که مي بيند؟ يا فکر مي کنند با اضافه کردن چند تا نکته ي حاشيه اي مي توانند تکراري بودن اصل موضوع را بپوشانند؟!
من درست همان موقع که دختره رگش را زد، گفتم که"اين دو تا عاشق هم مي شن."
آنجا که مادره به دختره مي گفت: من تو زندگيم خيلي اشتباه کردم. تو اشتباه نکن، فکر کردم دختره جناب دکتر را ول مي کند مي رود سراغ همان پسر جوان که عاشقش شده بود. اما دختره اين کار را نکرد. يا من اشتباه منظور مادره را فهميدم يا دختره!
صحنه ي آخر هم ظاهراً دختره و دکتر همديگر را مي خواهند و مرغ عشق ها درست همان لحظه جيک جيک مي کنند توي قفس!! اما فيلم نشان نداد که بعدها دختره باز هم از زندگي با مردي که جاي پدرش است راضي خواهد بود يا نه؟! من که شرط مي بندم وقتي زمان بگذرد چنين دختري از زندگي با چنين مردي خسته مي شود و پشيمان.
ولي مردم ظاهراً از اين فيلم بدشان نيامده بود. براي سينماهاي روز جمعه همين قدر کافي است که سينما تاريک باشد و خوراکي فراهم، و فيلم پاياني غم انگيز نداشته باشد؛ همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود.