آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است.
«عمران صلاحی»
آدم پس از حوا: هر جا که او بود، بهشت بود!
به شانهام زدي
که تنهاييام را تکانده باشي
به چه دل خوش کردهاي؟!
تکاندن برف
از شانههاي آدمبرفي؟
اتاق
در اطراف خانهي من
آن کس که به ديوار فکر ميکند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي است
ميان چارديوار نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
بقیه ی شعر ها را می توانید اینجا ببینید.