"من سردم است..."
قطره های باران کمی جلوی دیدم را می گیرد، با این حال از دور تو را تشخیص می دهم. دقیق می شوم، آره! خودت هستی. قلبم تند تر می زند. همان طور که نگاهم به سمت توست، به راه رفتن ادامه می دهم. تو هنوز مرا ندیده ای. همین قدر می فهمم که بازویت دور بازوی دختری پیچیده و دستش را در دست گرفته ای. روی دختر دقیق نمی شوم. تی شرت قرمز پوشیده ای، درست مثل بار اولی که دیدمت. قلبم انگار درون گلویم می تپد. شقیقه هایم داغ شده اند و تپش خون را در آنها حس می کنم. داریم به هم نزدیک می شویم. دختر دارد می خندد. نزدیک تر که می شویم صدای خنده ی کش دار و لوسش در گوشم می پیچد. از کنار هم رد می شویم. دلم می خواهد برگردم از پشت سر نگاهت کنم. درست مثل بار آخری که دیدمت؛ وقتی ازت خداحافظی کردم و به سمت پله های مترو می رفتم. اما بر نمی گردم، گردنم کوچکترین چرخشی نمی کند، انگار خشک شده، همانطور بی وقفه به راهم ادامه می دهم. درست مثل همان آخرین بار؛ انگار می ترسیدم نگاهم احساسم را لو بدهد. این بار هم مثل آن دفعه درونم جنگ است. قدم هایم را تند تر می کنم. زیر باران، تنهایی، حسابی سردم است. دارم فکر می کنم تو با آن تی شرت آستین کوتاه، زیر این باران، سردت نیست؟!