- اینجا من با پدرم زندگی می کنم، پسر همسایه با مادرش.
دو سه روزی است که وقتی از تنهایی خودمان خسته می شوم، به تنهایی آن ها گوش می دهم.
به این نتیجه رسیده ام که تنهایی یک پدر و دختر بی صدا تر از تنهایی یک مادر و پسر است.
- راستی فرق بین درد و تنهایی دقیقاً چیست؟ نکند واژه ها برایم یکسان شده اند؟! می ترسم به زودی "با تو بودن" و "بی تو بودن" نیز برایم یکسان شود. کاش زودتر فرقش را بهم بفهمانی. باور کن من شاگرد خنگی نیستم اما ... می ترسم!
- می گویند زندگی بالا و پایین دارد. ای کاش دست کم زندگی به جای بالا و پایین رفتن تو یک مسیر نامشخص و مسخره، سوار یک الاکلنگ بود؛ آن وقت دست کم خیالت راحت بود که حتماً بعد از هر پایین آمدنی دوباره بالا خواهی رفت ... گیرم که من از بچگی تاب را بیش از الاکلنگ دوست داشتم. اصلاً ای کاش می شد روی زندگی با آسودگی تاب خورد به جای اینکه تویش دست و پا زد.
- اگر خوش بین باشم، می توانم فرض کنم زندگی هم مثل زمین بازی پارک دانشجو است؛ آنجا می شود هر از گاهی دور از چشم مامور پارک ، با بی خیالی تاب سواری کنی. بی خیالی هم عالمی دارد! البته دقیق ترش را باید از بچه ها پرسید.
- نمی دانم از کِی شروع شد؛ بی آنکه درست متوجه باشم، تغییر نقش دادم، بهتر بگویم: تغییر کاربری! بگذار فکر کنم... شاید از همان موقع بود که عکس رادیولوژی نشان می داد دیگر قدم بلند نخواهد شد، و بعد از این فقط سنم است که بالا می رود. اما رادیولوژیست نگفته بود که به جای طول قدم، بر تعداد ماسک هایم افزوده می شود. مثلاً بعضی وقت ها به جای دختر، مادر می شوم یا به جای زن، مرد، یا به جای دایره، مربع!
- زندگی یک الاکلنگ بی قانونه، یا شاید یک رنجر بی قانون؟! تازه اصلاً استاندارد هم نیست! حتی کمربند ایمنی هم ندارد! چی؟! بیمه؟؟ حرفش را هم نزن!!
تاریخ: یک جمعه ی خاکستری و راکد مثل اغلب جمعه ها یا شاید تمام جمعه ها!
+
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نوشته شده در شنبه
1386/07/28ساعت 22:33  توسط اینجی
|