همسایه بغلی معتاد است. دیشب این را مطمئئن شدم.
نمی دانم قبلش چه جوری این را حس کرده بودم. شاید از روی صدایش، از طنین صدایش یا از لحنش؟ یک جور لحن ِ تا حدی یکنواخت و بی حالت، حتی وقتی مشخصاً ناراحت یا عصبانی است. لحن آدم های از دست رفته. لحن آدم های از دست رفته می دانید چیست؟ من خوب می دانم...
آره فکرش را کرده بودم. همینطوری رو هوا حدس نزده بودم، حس کرده بودم. حس ششم نه! لمس کردم، شاید چون قبلاً هم لمس کرده بودم... تا این که دیشب میان دعواهایشان از زبان خودش شنیدم و فهمیدم فکرم بی راه نبوده. من تا حالا ندیدمشان، جز از دور و آن هم در تاریکی شب. فقط صدایشان را می شنوم.
شاید در حال ترک است یا فقط مادرش دارد تقلا می کند برای ترک دادنش. مادر بیچاره اش مستاصل است. مدام دعوایشان می شود. دیشب از حرف هایشان (در واقع دعوایشان) یاد فیلم «خون بازی» افتاده بودم. همانی که قرار بود با لئو ببینم. در واقع قراری نگذاشته بودیم، فقط فکر می کردم باید برویم و این فیلم را ببینیم. نمی دانم اگر می دیدیم چه تاثیری رویش می گذاشت، چه عکس العملی نشان می داد...
این هم معتاد است اما فکر می کنم از روی بدبختی، نه از روی حماقت و خوش گذرانی یا برای لذت بیشتر؛ لذتی کاذب و نابودگر... این مثل لئو پول دار بالای شهر نیست. مستاجری است که با مادرش در یک محله ی معمولی زندگی می کند. تو یک خانه ی کوچک. پدرش نیست، شاید مُرده باشد، نمی دانم.
از دیشب، فکر کنم حتی میان خواب هم در فکرشان بودم. چون صبح که چشم باز کردم، یادشان بودم. در راه دانشگاه هم بهشان فکر می کردم. به مادرش فکر می کردم. به این که چه طور آدم بچه بزرگ می کند و سوختنش را جلوی چشم می بیند. سوختنی تدریجی. چه عذابی است برای مادرش! پسره میان دعواهایشان فریاد می زند: "مگه من چی کارِت کردم؟!! چی کارت کردم؟" انگار که باید حتماً مستقیماً بلایی سر مادرش بیاورد، انگار نمی شود با خودش کاری بکند تا مادرش زجر بکشد. مگر نمی فهمد مادر ها از خودشان بیشتر، روی بچه هایشان حساس هستند، نقطه ضعفشان بچه هایشان است.
چه کاری است مادر شدن؟! آن هم میان این همه بدبختی! گفتم بدبختی، یادم افتاد از دیشب تا حالا مشکلات و بدبختی های خودم را فراموش کرده ام. فقط دارم به بدبختی این ها فکر می کنم. انگار دیوار میان من و آن ها، خیلی نازک است. حتی درد و ناراحتی را هم عبور می دهد. هوای خانه برایم سنگین شده، بوی درد می دهد. کاش کاری از دستم بر می آمد. (هه! از دست تو؟! باز فکر احمقانه کردی؟! مگر چه گلی توانستی به سر آن دوستت بزنی؟ برای او چه کردی؟ فقط خودت را هم به بیچارگی انداختی! به مدت ها افسردگی و زجر کشیدن، به فکر ها و یادبود هایی که عذابت بدهد. دیگر برای این ها چه می خواهی بکنی؟! فکر می کنی چون تو همه را نمی بینی، به جز چند تا آدم دور و برت، دیگر آدم معتاد نیست؟! برای بقیه اشان می خواهی چه کنی؟! تو که مسوول بدبختی دیگران نیستی!... –آره، اما من مسوول گلم بودم. گیرم که فقط وانمود می کرد اهلی شده بود...)
فکر می کنم بالاترین بد بختی یک خانواده می تواند اعتیاد باشد. چه کسی مسوول این همه بدبختی است؟ چه کسانی مسوول این همه فاجعه هستند؟ فجایعی که آدم ها را در سکوت می سوزاند و نابود می کند. فجایعی که آدم ها را به بدبختی و فلاکت می نشاند. خانواده ها میان چاردیواری ها با آن دست و پنجه نرم می کنند ولی قضیه را مسکوت می گذارند چون فکر می کنند این یک بدبختی است که گریبان گیر خانواده ی آن ها شده و کس دیگری مسوول آن نیست.
این هم معتاد است. اوهم معتاد بود/هست. این همه معتاد! چقدر اعتیاد؟! چقدر بد بختی؟! چقدر فلاکت و بیچارگی؟ چقدر فقر، افسردگی، بی هویتی، بی عدالتی، وازدگی، سرخوردگی، سرکوب، محدودیت و...؟!! چه کسی مسوول این همه بدبختی است؟
پیوند ها:
گزارش گاردین درباره اعتیاد در ایران
سه معضل گريبانگير زنان ايران: بیکاری ، اعتیاد و روسپیگری
کاهش سن اعتیاد در ایران نگران کننده است ؛ اغلب معتادان به بیش از یک ماده مخدر اعتیاد دارند