برای خودم مهلت تعیین کرده ام که بروم پیش روان شناس. با این که از پزشک ها و روانشناس ها اصلاً خوشم نمی آید.
علائم افسردگی را مثل بیشتر مردم ایران دارم... رنج ، رنج، زجر! زندگی همه اش این است؟! به اضافه ی گاه گاهی الکی خندیدن! خندیدن ِ بی دوام و سطحی یا ظاهری.
مرگ قهرمانانه و با ارزش دیگر مرده است. همه چیز به طور دردناکی مضحک است! حتی همین ترکیب هم مضحک است: "مضحک ِ دردناک یا دردناک ِ مضحک"!
دوست دارم داروی نشاط آوری مثل فلوکسیتین بهم بدهند. فعلاً خودم برای خودم تجویز کرده ام! فردا پس فردا به دستم می رسد. اثراتش را حتماً برایتان تعریف خواهم کرد.
فکرش مثل راه حلی شیرین است. فکر این که صبح یک فلوکسیتین بیندازی بالا و بروی دانشگاه بدون احساس افسردگی، بروی و با بچه ها، مثل آن ها یا حتی بیش تر از آن ها بخندی! طعنه هایشان را خیلی راحت تحمل کنی، فکر گذشته را تحمل کنی، فکر مشکلات خودت و مشکلات مردم، و در آخر این زندگی سگی را خیلی راحت تحمل کنی! عالی می شود!
ولی اگر این قدر ها هم تاثیر داشت که الان دیگر هیچ فلوکسیتینی تو داروخانه ها پیدا نمی شد! دست از این امید های واهی بردار....
حالا امتحان می کنم.
راستی چرا شما فکر می کنید من آدم شادی هستم؟ تو ارنستو، و تو حبیب پرتاری؛ دوست های عزیزم تو دنیای مجازی. شاید به خاطر نوعی طنز در نوشتنم، یا بهتر بگویم؛ این که خیلی وقت ها موقع نوشتن یا حرف زدن "مسخره بازی" در می آورم؟!