باز تصمیم گرفته ام از اینجا خداحافظی کنم. اما این بار مساله فقط خداحافظی از وبلاگ « نگذار به بادبادک ها شلیک کنند» نیست، این بار فکر می کنم باید از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم.
می خواهم از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم چون می توانم بگویم هیچ وقت وبلاگ نویسی را به طور "حرفه ای" دنبال نکرده ام، دنبال بالا بردن آمار بازدید کننده های وبلاگم نبوده ام، و دنبال "حرفه ای" وبلاگ نوشتن و به روز کردن نبوده ام.
کمی دلم برای این وبلاگ می سوزد. احساس می کنم بچه ای متولد کرده ام که نگذاشتم یا کمک نکردم از همه ی استعداد هایش بهره ببرد. شاید فقط برای پر کردن تنهایی خودم یا برای سرگرمی خودم بچه دار شدم، مثل خیلی از پدر و مادر ها! بله اعتراف می کنم من فقط از وبلاگم به نفع خودم بهره بردم و هرگز به خود وبلاگم فکر نکردم. اما بعد از این اعتراف، از خودم این طور دفاع می کنم: شاید حق داشتم؛ عروسک هایی که از دهان عروسک گردان سخن می گویند، با حرکت دستان او حرکت می کنند، و بالاخره تمام زندگی اشان از فکر او نشئت می گیرد، برای یک عروسک گردان چه معنایی دارند؟ تنها ممکن است علاقه ای یکسویه در کار باشد میان عروسک و عروسک گردان. درواقع علاقه ی فرد به حاصل تلاش خودش. آیا می توان گفت که از عروسک بر عروسک گردان حقی است؟
خلاصه می خواهم وبلاگ نویسی را ترک گویم. از آن جا که به طور مرتب وبلاگ را به روز نمی کنم و نخواهم کرد، از آن جا که رابطه ام با دنیای مجازی تا حدی به هم خورده است و کم تر حوصله اش را دارم.
تنها تاسفم از پایان دادن به کار این وبلاگ، ایده هایم برای این وبلاگ بود. ایده هایی که حاکی از استعداد هایی بود که نام این وبلاگ برای کار فراهم می کرد. ایده هایی که عملی نشد. چون فرصت نداشتم یا برایش وقت نگذاشتم!
این وبلاگ تاریخچه ی ناقص و محدودی از غم های من است. تاریخچه ای ناقص که بعد ها می توانم به آن مراجعه کنم تا شاید بعضی اتفاقات، احساسات و فکر هایم را دوباره به یاد بیاورم. شاید برای همین چند سطر بالاتر، واژه ی "سوء استفاده" را به کار بردم. بعضی وقت ها برای بعضی اشخاص، نوشتن تنها راه فرار و مرهم است. در وبلاگ نوشتن لذتی بود که شاید بتوانم با این مقایسه کمی توضیحش بدهم : در حرف زدن با یک موجود زنده که گوش می دهد، لذتی است که در حرف زدن با در و دیوار نیست! وگرنه آدم می تواند با خودش هم حرف بزند. (کاری که از این به بعد قرار است بکنم! این که بیشتر یا فقط برای خودم بنویسم. بالاخره من هم از آن دسته آدم هایی هستم که پیش از آن که کسی به نوشتن من نیاز داشته باشد، خودم به آن نیازمندم. فقط برای آن که گاهی حس می کنم ناگزیر از نوشتنم و گریزی نیست جز نوشتن! و گاهی از این نوشتن کمی به آرامش می رسم.)
امروز که این تصمیم را گرفتم، نه از کسی دلخور شده ام، نه حس کسی را دارم که که در آکواریوم لخت است و همه دارند نگاهش می کنند. در واقع اکنون که این تصمیم را گرفته ام، از خوانده شدن فرار نمی کنم، فقط می خواهم به این ارتباط خاتمه بدهم. شاید چون حس می کنم دوره اش در زندگی من تمام شده است...
به هر رو، تجربه ای بود به یاد ماندنی!
لازم به ذکر می دانم:
من دیگر در جایی از این جهان مجازی، با نام این وبلاگ نظرم را امضا نخواهم کرد. همان طور که پیش از این هم، نظراتم در وبلاگ های دیگر، فقط کمی از تعداد انگشتان دست بیشتر بود و وبلاگ هایی که در آن ها نظرم را می نوشتم، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید!
سه خط بالا را نوشتم تا تکلیف خودم را با آن کامنت های جعلی که با نام مستعار من یا نام این وبلاگ امضا شده بود، (و چندی پیش تصادفا به یکی از آن ها برخوردم ...) مشخص کرده باشم.
امیدوارم دیگر خیال بازگشت به دیار وبلاگستان (دیار یار!) به سرم نزند.
همین!
بدرود.